محمد علی رستمی / "وصال" از تلخی طنزت نه می خندد ، نه می گرید

 

در این آشفتگی هرگز تو دیگر سر نمی گردی

مرو تغییر جنسیت ، که دیگر نر نمی گردی


رسیده جان من بر لب از این بیماری پنهان

  شنو از ما به پنهانی از این بدتر نمی گردی


دروغی را که گفتی دارمش من یادگار از تو

  بیا حرفی بزن جانا ، به جانم کر نمی گردی



خیانت کرده بودم من مگر از پیش من رفتی

دویدم هرچه دنبالت تو گفتی خر نمی گردی



به جانم هر چه از امراض تو دارم ، نمی دانی

شوم قربانی فهمت ، که دیگر شر نمی گردی


پشیمان از طلا گشتم در اینجا من نمی مانم

بمان در جای خود محکم ، تو دیگر زر نمی گردی


"وصال" از تلخی طنزت نه می خندد ، نه می گرید

  تو نامردی که می گریی ، به شعرم بر نمی گردی

 

محمد علی رستمی  "وصال"

حراج عشق(شهریار)

 

چو بستی در بروی من به کوی صبر رو کردم

چو درمانم نبخشیدی به درد خویش خو کردم

چرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم در تو
 
به خود باز آمدم نقش تو در خود جستجو کردم
 
خیالت ساده دل تر بود و با ما از تو یک رو تر
 
من اینها هر دو با آئینه دل روبرو کردم
 
فشردم باهمه مستی به دل سنگ صبوری را
 
زحال گریهٔ پنهان حکایت با سبو کردم
 
فرود آ ای عزیز دل که من از نقش غیر تو
 
سرای دیده با اشک ندامت شست و شو کردم
 
صفائی بود دیشب با خیالت خلوت ما را
 
ولی من باز پنهانی ترا هم آرزو کردم
 
ملول از نالهٔ بلبل مباش ای باغبان رفتم
 
حلالم کن اگر وقتی گلی در غنچه بو کردم
 
تو با اغیار پیش چشم من می در سبو کردی
 
من از بیم شماتت گریه پنهان در گلو کردم
 
حراج عشق وتاراج جوانی وحشت پیری
 
در این هنگامه من کاری که کردم یاد او کردم
 
 

                                            ازین پس شهریارا ما و از مردم رمیدنها

                                        که من پیوند خاطر با غزالی مشک مو کردم

 

                  شهریار 

شعر زلال / مهدی یوسفی نژاد ( لولی وش )

 

شعر زلال
مهدی یوسفی نژاد ( لولی وش )

**

درد، زمیـن گیر شد

خانه ی عقلم غل و زنجیر شد

آمـده ای پـاک تـــر از بـارش ِاشک ِخـــدا

غسل ِدلت کـردم و این آدم ِتن، یک شبـه تطهیر شد

کوچه ی آغوش ِ مرا ریسه شدی با تنت

نور در این کوچه فراگیـر شد

خنده ات اکسیر شد

*

حالـم عجب ناب شد

حالت چشمانِ تو را قاب شد

حالِ من از حالتِ چشمان تو حالت گرفت

ماه تـر از مـاه رسیـدی و شبــم یکسـره مهتـاب شد

اشک سراسیمه وضو ساخت برای نمــاز

سینه ی تو مرمرِ محـراب شد

لحظه چه بی تاب شد

*

من به کجا می روم

عاشقم از خویش رها می روم

سوختـه ام، ساخته ام بارِ دگر خویش را

بـــار دگر، بـــار دگـر، بــــــاز بـه دنبالِ بــلا می روم

باز کنید ایــن درِ فرسوده ی انسانـی ام

بی تن و بی شال و قبـا می روم

بی سر و پا می روم

شعر نو

 

ابر نخستین ترانه ی معجزه را
بر لبهامان حك كرد
زبانمان را فراموش كردیم


كفش و لباسمان كهنه ماند
و ما
با بوسه
درختان را
بهار كردیم.
ما در بدبختی ، سوء تفاهم بودیم
بادكنك ها
كه نفس های عشق مشتركمان
در آن حبس بود
به تیغك ها خورد و منفجر شد
قلبمان ایستاد
و ساعت های خفته ی زمین
به كار افتاد. 

 

احمد رضا احمدی

کلاس عاشقی تا باز کردی

 

 

کلاس عاشقی تا باز کردی

هجای ناز را آغاز کردی

 

من آتش می گرفتم مثل ققنوس

تو از خاکسترم پرواز کردی

 

محمدعلی ساکی

حامد عسکری / داغ داريم نه داغـی كه بر آن اخم كنيم

 

داغ داريم نه داغـی كه بر آن اخم كنيم

 مرگمان باد اگر شكوه ای از زخم كنيم

مرد آن است كه از نسل سياوش باشد

"عاشقی شيوه‌ی رندان بلا كش باشد "

چند قرن است كه زخمی متوالی دارند

از كويــر آمده‌ها بغض سفالـــــــی دارند

بنويسيد گلــــو هــــای شما راه بهشت

بنويسيد مرا شهر مرا خشت به خشت

بنويسيد زنـی مُرد كــــه زنبيل نداشت

پسری زير زمين بود و پدر بيل نداشت

بنويسيد كه با عطر وضو آوردند

نعش دلدار مرا لای پتــو آوردند

زلفها گرچه پر از خاک و لبش گرچه كبود

"دوش مــی‌آمد و رخساره بر افروخته بود

خوب داند كه به اين سينه چه ها می گذرد

هر كه از كوچه ی معشوقه ما می گذرد

بنويسيد غـــم و خشت و تگرگ آمده بود

از در و پنجره‌ ها ضجـــه‌ی مرگ آمده بود

شهر آنقدر پريشان شده بود از تاريخ

شاه قاجار بـــه دلداری ارگ آمده بود

با دلی پر شده از زخـــم نمک می‌خورديم

دوش وقت سحر از غصه ترک می‌خورديم

بنويسيد كـــه بم مظهر گمنامی ‌هاست

سرزمين نفس زخمی بسطامی‌هاست

ننويسيد كـــه بـــم تلـــی از آواره شده است

بم به خال لب يک دوست گرفتار شده است

مثل وقتی كه دل چلچله‌ای می‌شكند

مرد هـــم زير غــــم زلزله‌ای می‌شكند

زير بارِ غــم شهرم جگـرم می سوزد

به خدا بال و پرم بال و پرم می‌سوزد

مثل مرغی شده‌ دل در قفسی از آتش

هــــر قدر اين ور آن ور بپرم مـــی‌سوزد

بوی نارنج و حناهای نكـــوبيده بخيـــــــر!

که در اين شهر ِ پر از دود سرم می‌سوزد

چاره‌ای نيست گلم قسمت من هم اين است

دل بـــــه هـــر سرو قدی مـی‌سپرم می‌سوزد

الغرض از غـــــم دنيــا گله‌ای نيست عزيز!

گله‌ای هست اگر، حوصله‌ای نيست عزيز!

ياد دادند به ما نخل ِ كمر تا نكنيم

آنچــــه داريــم ز بيگانه تمنا نكنيم

آسمان هست، غزل هست، كبوتر داريم

بايد اين چـــادر ماتـــــــــــم زده را برداريم

تن ِ ترد ِ همه ی چلچله ها در خاك و

پای هــــر گور، چهل نخل تنـاور داريم

مشتی از خاک تو را باد كه پاشيد به شهر

پشت هــر حنجــــــــره يک ايرج ديگر داريم

مثل ققنــــوس ز ما باز شرر خواهد خاست

بم همين طور نمی‌ماند و بر خواهد خاست

داغ ديديم شما داغ نبينبد قبول!

تبــری همنفس باغ نبينيد قبول!

هيـــچ جای دل آباد شما بـــــم نشود

سايه‌ی لطف خدا از سر ما كم نشود

گاه گاهی به لب عشق صدامان بكنيد

داغ ديديــــم اميــد است دعامان بكنيد

بــم به اميد خدا شاد و جوان خواهد شد

"نفس باد صبا مشك فشان خواهد شد "

 

حامد عسکری

ما نیز هم بد نیستیم / محمود نگهداری

 

.....

 با دیگران از ما  بِهی، وز حالِ اغیار آگهی

از حالِ ما پرسی اگر ... ما نیز هم بد نیستیم

دلداده ای  گر  میخری، ور شاعری می پروری

بگذار ما را در شُـمر ... ما نیز هم بد نیستیم

هر جا که از آن بگذری، بازارِ  ریحان گستری

از کوچه ما هم گذر ... ما نیز هم بد نیستیم!

 

محمود نگهداری

رباعیات سید اکبر سلیمانی

 

حالا که خیال است نباشد بهتر

پرواز محــال  است  نباشد بهتر

ازحال پرندگان زخمـی پیداست

بالی که وبال است نباشد بهتر !

----------------------------

گرد از سر و روی کاروانها پیداست

دلواپسی  شگفت جانها پیداست

هروقت که رفتن از سر ناچاریست

اندوه  سفر  از چمدانها پیداست !

------------------------------

با عشق اگرچه سوی هم آمده ایم

بغضیم کــه در گلـــوی هم آمده ایم

ما چون دو قطار روی یک ریل ولی

افسوس که روبروی هم آمده ایم !

-----------------------------

هرکس که تو را دید پر از عصیان شد

سهمش  فقط  آوارگی  و تاوان شد

بیچاره نسیم راه خود را می رفت

پیچید میان زلف تــو طوفان شد !

 

سید اکبر سلیمانی

اشعار بابا طاهر همدانی / دوبیتی

که این تاریک شوانرا چون کرم روج

کهی واجم که کی این روج آیو

کهی واجم که هرگز وا نه‌ای روج

 

***************

 

اگر زرین کلاهی عاقبت هیچ

اگر خود پادشاهی عاقبت هیچ

اگر ملک سلیمانت ببخشند

در آخر خاک راهی عاقبت هیچ

 

بابا طاهر عریان

اشعار بابا طاهر همدانی / دوبیتی

بپوشم جوشن و بر سر نهم تاج

فرو ناید سر مردان به نامرد

اگر دارم کشند مانند حلاج

 

بابا طاهر همدانی

از غزلیات بابا طاهر همدانی

که صد دفتر ز کونین ازبرستم

منم آن بلبل گل ناشکفته

که آذر در ته خاکسترستم

دلم سوجه ز غصه وربریجه

جفای دوست را خواهان ترستم

مو آن عودم میان آتشستان

که این نه آسمانها مجمرستم

شد از نیل غم و ماتم دلم خون

بچهره خوشتر از نیلوفرستم

درین آلاله در کویش چو گلخن

بداغ دل چو سوزان اخگرستم

نه زورستم که با دشمن ستیزم

نه بهر دوستان سیم و زرستم

ز دوران گرچه پر بی جام عیشم

ولی بی دوست خونین ساغرستم

چرم دایم درین مرز و درین کشت

که مرغ خوگر باغ و برستم

منم طاهر که از عشق نکویان

دلی لبریز خون اندر برستم

 

بابا طاهر همدانی

شعر زلال / دکتر خواجه اف خجسته ( از کشور تاجیکستان )

 

شعر زلال از دکتر خواجه اف خجسته ( از کشور تاجیکستان ) :



وقتی که حالم خوب نیست

نیکو نگر ، حتی زلالم خوب نیست

در واژه هـا تبـخال هـا، ریتـمی نـدارد حـــرف مـن

بر پرسشم در "فیسبوک"، پاسخ نه، یعنی که سوالم خوب نیست

"استومینوفین" می خورم، شاید که در خود گم شوم

آیینه بشکستم – وصالم خوب نیست

فکر و خیالم خوب نیست

 

*

Вақте ки ҳолам хуб нест

Неку нигар, ҳатто Зулолам хуб нест

Дар вожаҳо табхолҳо, ритме надорад ҳарфи ман

Бар пурсишам дар Фейсбук посух не, яъне саволам хуб нест

Астоменифин" мехурам, шояд ки дар худ гум шавам"

Ойина бишкастам - висолам хуб нест

Фикру хаёлам хуб нест

*

غلامرضا طریقی / قسمت اين بود که من با تو معاصر باشم

 

قسمت اين بود که من با تو معاصر باشم

تا در اين قصــــه پر حادثــه حاضــــر باشم

حکم پيشانی ام اين بود که تو گم شوی و

من بــه دنبال تو يک عمر مسافــــر باشـــم

تو پری باشـــی و تا آن سوی دريا بروی

من به سودای تو يک مرغ مهاجر باشم

قسمت اين بود، چرا از تو شکايت بکنم؟

يا در اين قصـــه بــــه دنبال مقصر باشم؟

شايد اين گونه خدا خواست مرا زجر دهد

تا برازنده اســــم خوش شاعـــر باشـــــم

شايد ابليس تو را شيطنت آموخت که من

در پس پرده ايمان بــــه تــــو کافـــر باشـم

دردم اين است که بايد پس از اين قسمت ها

سال هــــا منتــظـر قسمت آخـــــر باشــم

غلامرضا طریقی

مجید پارسا / تابحال از مرز ِ چشمانش فراتر رفته ای ؟

 تابحال از مرز ِ چشمانش فراتر رفته ای ؟

توی ِ میدانی به جنگی نابرابر رفته ای ؟

لشکرت وقتی که از دشمن اطاعت می کنند

ناگزیر از دست ِ احساس ِ خودت در رفته ای ؟

بارها و بارها هی التماسش کرده ای ؟

بی سبب آیا به سنگرهای ِ دیگر رفته ای ؟

هی فریبت داده اند اما تو باور کرده ای

اشتباه آیا مسیری را مکرر رفته ای ؟

مرگ ِ یک فرمانده از درد ِ اسارت بهتر است

با فشنگ ِ آخر ِ یک اسلحه ور رفته ای ؟

ضربه های ِ بیشتر معمولا آدم می خورد

هر زمان از راههای مطمئن تر رفته ای !!

مجید پارسا

شعر زلال / دادا بیلوردی


مـردی نماز کـرد
بعـد از نماز ، دست باز کرد
گفتـا: «بـده خـدای من، آنچـه صلاح توست!»
خالق، نظر به طرحِ راز کرد
پـرونده ساز کـرد
*
اوّل نوشت: «نور»
تاییدِ لحظه هائی از حضور
یعنی: تمام شد سخنِ بنده، حـرف نیست
بایـد مقـامی آورنـد جـور
در یک جهانِ دور
*
دوّم نوشت: «آب»
صیقـل به روح ، زیرِ آفتاب
یعنی: هر آنچه داخلِ جسم است رفتنی ست
گاهی به نرمی و گهی شتاب
گاهی در اضطراب
*
سوّم نوشت: «خون»
طـرحی شبیهِ نقشه ی جنون
رازی که در کلاسِ تمنـّای معنـوی ست
یعنی: عـلامتی ز دل بـرون
با حکمِ «راجعون»
*
آنگه فرشتگان
مستِ شکـوهِ محضرِ انسان
در آسمانِ حیــرتش اصلِ نمـــاز را
کردند ادا از دل و از جان
در عالمِ عرفان
*
آری، چنین شدست
رجعت بـــه مـاورا یقین شدَست
اینجا پُـلی بُــوَد بـــه تجلـیّ گــهِ شـهـود
آنکس که عاشقِ زمین شدست
دردآفرین شدست
*
بایـد به نـور رفت
در موقعش ز خاک دور رفت
یعنی: بــه دامِ نفس مبادا اسیـــر گشت
باید که غرق در حضور رفت
سرحال و جور رفت

 

دادا بیلوردی