صادق فغانی / هم جا برای اینکه بمانم نبود و نیست

 

هم جا برای اينکه بمانم نبود و نيست

                              هم موقع سفر چمدانم نبود و نيست

پشت سرم شب سفر آبی نريخته اند

                             يعنی که هيچ  کس نگرانم نبود و نيست

رفتم و سخت معتقدم عشق لقمه ای است

                             که  هيچ  وقت قدر دهانم نبود و نيست

گفتند آفتاب تو در پشت ابرهاست

                             ابری درآسمان جهانم نبود و نيست

انگار هيچ وقت به دنيا نبوده ام

                             درهيچ جای شهر نشانم نبود و نيست

در دفتر هميشه نو خاطرات من

                             چيزی برای اينکه بخوانم نبود و نيست

قصدم نوشتن غزل است و نوشته هام

                             حتی شبيه آن به گمانم نبود و نيست

محمد علی ساکی / آدم برفی



انگار آدم برفی هستی دل نداری
بی اعتنا بر نغمه ی گنجشک و ساری

برشال دور گردنت می نازی اما
در مهر ورزیدن نداری ابتکاری

نام حقیقی تو را پرسیدم از تو
گفتی به من با خنده نام مستعاری

باران اگر روزی شوی باور ندارم
بر این کویر لوت لختی هم بباری

با این که از تو شکوه ی بسیار دارم
عکس تو را در قاب دارم یادگاری

در دفتر اندوهبار خاطراتم
یاد آور رفتار چاقو با اناری

 

محمد علی ساکی

یدالله گودرزی / روز هوای پاک

هریک نهالی را بکاریم”
روز هوای پاک


نشسته در افقهای نگاهم
شکوه پهنه زیبای جنگل
مشامم را هماره می نوازد
هوای پاک و روح افزای جنگل

درختان صف به صف در ابر و باران
بسوی آسمانها قد کشیده
به روی گیسوان سبز آنها
زلال ِ قطره ی شبنم چکیده

بهاران در حضور خرمِ خویش
تجلی می کند از تار و پودش
پس از باریدن باران همیشه
طراوت می تراود از وجودش!

درآواز قشنگ رود وباران
بیا تا مثل جنگل شاد باشیم
دل خود را برای جشن رویش
میان وسعت جنگل بپاشیم

زجنگل تازه بودن را نگیریم
بیا تا حرمتش را پاس داریم
برای وسعت این مخمل سبز
بیا هریک نهالی را بکاریم


شاعر: یدالله گودرزی

غلامرضا طریقی / دست هايت دو جوجه گنجشک اند

 

دست هايت دو جوجه گنجشک اند ، بازوانت دو شاخه ی بی جان !

ساق تــــو ساقـــه ی سفيـدی کــــه  سر زده از سياهــــی گلدان

ميوه های  رسيده ای  داری  ،  پشت  پيراهن  پر  از  رنگت

مثل ليموی تازه ی « شيراز» روی يک تخته قالی « کرمان» !

فارغ از اختلاف «چپ» با «راست» من به چشمان تو می انديشم

ای  نگـــاه  هميشه  شکاکت  ،  ائتلاف  فرشتـــه  با شيــــطان !

فال می گيرم و نمی گيرم ، پاسخـــی در خور سوال اما

چشم تو باز هم عنانم را می سپارد به دست يک فنجان

با همين دستهای يخ بسته ، می کشم ابروی کمانت را

تا بسوی دلـــم بيندازی  ، تيــــری از تيــرهای تابستان !

در  تمام  خطوط  روی  تو  ،  چشم  را  می دوانم هر بار

خال تو خط سير چشمم را می رساند به نقطه ی پايان !

 

غلامرضا طریقی

حامد عسکری / نشسته در حیاط و ظرف چینـی روی زانــویش

 

نشسته در حیاط و ظرف چینـی روی زانــویش

اناری بر لبش گل کرده سنجاقی به گیسویش

قناری های این اطراف را بی بال و پر کرده

صدای  نازک  برخورد  چینـی  با  النگویش

مضاعف می کند زیبایی اش را گوشوار آنسان

کـــه در باغــی درختــی مهــربان را  آلبالویش

کســوف  ماه  رخ  داده ست  یا  بالا بلای  من

به روی چهره پاشیده است از ابریشم مویش؟

اگــر پیــچ امین الدوله بودم می توانستم

کمی از ساقه هایم را ببندم دور بازویش

تـو را از من جدا کردند هر باری به ترفندی

یکی با خنده تلخش یکی با برق چاقویش

قضاوت می کند تاریـــخ بیـــن خان ده با من

که از من شعر می ماند و از او باغ گردویش

رعیت زاده  بودم  دخترش  را  خان نداد  و  من

هزاران زخم در دل داشتم این زخم هم رویش

 

حامد عسکری

پوریا میررکنی / سه  قبر پشت  سر هم

 

( مزارساعت 3 ، لحظه های تنهایی

بزن  بخـــوان  دوتا آدم  تماشایـــی

صدای تق تق سنگی مدام می آمد

وزیر سقف نفسگیر تق تق پایـــی)

درست مثل توزیباست ، مثل من هم زشت

فرشته  ای ست پر از شهـــوت  هیــولایی

وخسته از همه وقتی به خانه می آیم

لبالب  از  سرطان  زنان  هرجایـــی

نشسته است لب حوض کوچک خانه

و می دود طرف من : سلام ، بابایی!

چقدر بد کــه نباشی کناربالینش

چقدر بد که نخوانی براش لالایی

چقدر بد که بخوابد کنار عکسی سرد

کنــــار ِ خیـــره ترین  مادر ِ مقوّایــــی

( ترانه خواندنشان را گلوله باران کرد

صدای مبهـــم و ناجـور ِ هواپیمایی)

به خانه می روم ، اما کدام خانه ؟ بگو!

که سوخت خانه در آن دادگاه صحرایی

هنوز می شنوم خاطرات آن شب را

فرود بمب میان سه استکان چایـی

فرار من ، و تو ، حتی ز تانکهای خودی

و مرگ  نخل ِ تـــو  با  زلفهای خرمایی

کدام دخترکوچک درانتظار من است؟

که جا گذاشته ازخود فقط دودمپایی

زمانه ریشه ی شب را نمی کند هرگز

و گور سگ پدران  دهات  بالایی

چقدرخوب که این جنگ هرسه مان را کشت

سه  قبر پشت  سر هم  ، چقــدر رؤیـــایی!

 

پوریا میررکنی

مجید آژ / اندام تو برف سبلان است

 

هرچندکه اندام تو برف سبلان است

از گرمی اهوازِ لبت بوسه پزان است

یک شهــر در این عرضه تقاضــای تو دارد

تقصیر لبت نیست اگر بوسه گران است

بازار طلا نیست اگـــر مــوی طلاییت

با هر وزش باد چرا در نوسان است؟

سر ریـــز شدم از یقـــه پیرهن از بس

در عشق تو سیال تنم در فوران است

تا بره ی  چشمــان تــــــو را گرگ ندزدد

در مرتع گیسوت،دلم چشم چران است

هر بار کـــه تبخیــــر شد از ذهن خیالت

آن سوی دگر خاطره ات در میعان است

رویای  من  این  بود  که  همراه  تـــو  باشم

افسوس که در دست تو دست چمدان است

باران  تنت  کاش  بر  ایــــن  خانـــه  ببارد

هر چند که بخت بد من ، قطره چکان است!

 

مجید آژ

علیرضا حکیم / راز فریبایی



سهم من کن کمی از این همه زیبایی خود
از که آموخته ای راز فریبایی خود

دیده ام ماه شدی و به دلم می تابی
خواب کن کودک دل با دم لالایی خود

چون زبان باز کنی شعر و عسل عرضه کنی
می کنی فاش به این،رمز دل آرایی خود

تا که امروز شوم مست تماشا شدنت
روی شانه بفشان گیسوی یلدایی خود

چشم آهویی تو، منظره در منظره است
سیر کن چشم دل از باغ تماشایی خود

ای پری رو که تویی مونس تنهایی من
سر بر آور دمی از منزل دریایی خود

علیرضا حکیم

علی دولتیان / مسافر

 

می رفت یک مسافــر و یک آشنا نداشت

گویا که این غریبه کسی جز خدا نداشت

می گفت : مـــی روم کـــه نگویند همرهان

در نیمه ی راه ماند و به عهدش وفا نداشت

گفتیم:ای ستاره ی شب تا سحر بمان

او عاشقــانه رفت و به مـا اعتنا نداشت

در کوچـــه های عشق نشستی به انتظار

گفتی:چگونه رفت که پایش صدا نداشت؟!

تهمت نمی زنم که تو در خواب بوده ای

شاید غـــزال عشق تو قصد ریا نداشت

او در سکـــوت رفت و تــــو فکـــر صدای پا

سوگند!این غریبه ی عاشق که پا نداشت

 

علی دولتیان

علی اکبر رشیدی / لبخند بــزن پربده غمگینی خود را

 

لبخند بــزن پربده غمگینی خود را

بر دار کمی عینک بد بینی خود را

نازک تر از آنم کـــه بخواهی بتکانی

پاخورده نکن قالی ماشینی خود را

در بند خـــود آموختـــه ام بند زدن را

از بس که دلم بند زده چینی خود را

حاشا نکن این بوسه اگر مزه خون داد

دندان زدم از بس لب پایینـــی خود را!

این عشق به جایی نرسد هیچ اگر که

باسیب غـــزل پر نکنی سینی خود را

تلخی نکن ای خوب که از اول این راه

تقدیم تــو کردم همه شیرینی خود را

این منظره دور همان خانه عشق است

یک بار ببین دور تــر از بینــــی خــــود را

همراه دلم باش که عشق آمده اینبار

بر دوش من انداخته سنگینی خود را

 

علی اکبر رشیدی

آرش پورعلیزاده /   چشم های تو قهوه ی ترک است

 

چشم های تو قهوه ی ترک است ابروانت هوای کردستان

خنده هايت کلوچـه ی فومن گريه های تــو چــای لاهيجان

ساحل انزلـی ست چشمانت مـــوج ها آبروت را بردند

تن داغ تو ماسه ی درياست توی گرمای ظهر تابستان

ای درخت مبـــارک نارنـــج  تــــو چــــراغ محــله ی مــــايــی

مرد همسايه ی شما دزد است شاخه ات را برای من بتکان

مثل اخبار تازه می مانی كه به چشم كسی نيامده ای

نكند ناگهـــان يكی برسد برساند تــــو را به گوش جهان

خبــر قتل عام آدم ها صبــح يک روز در مزارشريف

خبر يک تصادف خونين عصر يک روز جاده ی تهران

خبــر دستگيــری صدام مثـــل يک انفجـــار در بغداد

خبر دستگيری يک صرب توی شبه جزيزه ی بالكان

آن چنان تشنه ام اگر بدهند آب های مديترانه كم است

خبـــر چند شاخــــه ی زيتــــون خبــــر انتفاضـه و لبـنان

مستی و می روی به جانب چپ، مستی و می روی به جانب راست

گــــاه مثل مقاله ای در شـرق گـــاه چـــــون سرمقاله ی كيهـــــان!!

ماه مرداد بی تو می گذرد حيف اين هفت تيـر خالی نيست

من خودم پيش پيش می ميرم ديگر اين قدر ماشه را نچکان

آرش پور علیزاده

جواد مهدی پور / شبیه ابر بارانی که می بارند چشمانم

 

شبیه ابر بارانی که می بارند چشمانم

خماری را به چشمان تو می آرند چشمانم


هجومی از خیالت را روانه می کنی هر شب

چه باک از این همه هجمه ، که بیدارند چشمانم


اگر چه نیستی اما ، مثال ذهن آیینه

برایم عکس زیبای تو را دارند چشمانم


بجز سیمای زیبای تو ای دلدار بی همتا

ز هر سیمای رنگارنگ بیزارند چشمانم


اگر تب کرده ام می سوزم از عشق تو باور کن

مپنداری که از داغ تو بیمارند چشمانم


حریر پلک هایم را به نامحرم که می بندند

برای دیدن تو ، پرده بردارند چشمانم


جواد مهدی پور

مولوی / چندان بنالم ناله‌ها چندان برآرم رنگ‌ها

 

چندان بنالم ناله‌ها چندان برآرم رنگ‌ها

تا برکنم از آینه هر منکری من زنگ‌ها

بر مرکب عشق تو دل می‌راند و این مرکبش

در هر قدم می‌بگذرد زان سوی جان فرسنگ‌ها

بنما تو لعل روشنت بر کوری هر ظلمتی

تا بر سر سنگین دلان از عرش بارد سنگ‌ها

با این چنین تابانیت دانی چرا منکر شدند

کاین دولت و اقبال را باشد از ایشان ننگ‌ها

گر نی که کورندی چنین آخر بدیدندی چنان

آن سو هزاران جان ز مه چون اختران آونگ‌ها

چون از نشاط نور تو کوران همی بینا شوند

تا از خوشی راه تو رهوار گردد لنگ‌ها

اما چو اندر راه تو ناگاه بیخود می‌شود

هر عقل زیرا رسته شد در سبزه زارت بنگ‌ها

زین رو همی‌بینم کسان نالان چو نی وز دل تهی

زین رو دو صد سرو روان خم شد ز غم چون چنگ‌ها

زین رو هزاران کاروان بشکسته شد از ره روان

زین ره بسی کشتی پر بشکسته شد بر گنگ‌ها

اشکستگان را جان‌ها بستست بر اومید تو

تا دانش بی‌حد تو پیدا کند فرهنگ‌ها

تا قهر را برهم زند آن لطف اندر لطف تو

تا صلح گیرد هر طرف تا محو گردد جنگ‌ها

تا جستنی نوعی دگر ره رفتنی طرزی دگر

پیدا شود در هر جگر در سلسله آهنگ‌ها

وز دعوت جذب خوشی آن شمس تبریزی شود

هر ذره انگیزنده‌ای هر موی چون سرهنگ‌ها

 

مولوی

مولانا / چندانک خواهی جنگ کن یا گرم کن تهدید را

 

چندانک خواهی جنگ کن یا گرم کن تهدید را

می‌دان که دود گولخن هرگز نیاید بر سما

ور خود برآید بر سما کی تیره گردد آسمان

کز دود آورد آسمان چندان لطیفی و ضیا

خود را مرنجان ای پدر سر را مکوب اندر حجر

با نقش گرمابه مکن این جمله چالیش و غزا

گر تو کنی بر مه تفو بر روی تو بازآید آن

ور دامن او را کشی هم بر تو تنگ آید قبا

پیش از تو خامان دگر در جوش این دیگ جهان

بس برطپیدند و نشد درمان نبود الا رضا

بگرفت دم مار را یک خارپشت اندر دهن

سر درکشید و گرد شد مانند گویی آن دغا

آن مار ابله خویش را بر خار می‌زد دم به دم

سوراخ سوراخ آمد او از خود زدن بر خارها

بی صبر بود و بی‌حیل خود را بکشت او از عجل

گر صبر کردی یک زمان رستی از او آن بدلقا

بر خارپشت هر بلا خود را مزن تو هم هلا

ساکن نشین وین ورد خوان جاء القضا ضاق الفضا

فرمود رب العالمین با صابرانم همنشین

ای همنشین صابران افرغ علینا صبرنا

رفتم به وادی دگر باقی تو فرما ای پدر

مر صابران را می‌رسان هر دم سلامی نو ز ما

 

مولانا محمد جلال الدین

بهروز جوانمرد / لبت را نوش_جان کردم ولی زین بیشتر آیا ؟

 

لبت را نوش_جان کردم ولی زین بیشتر آیا ؟
نگا هت را گمان کردم ولی زین بیشتر آیا؟


کلاست عشقبازی شد نگاهت گاه قاضی شد
غزل را امتحان کردم ولی زین بیشتر آیا؟


نیامد یار تا گویم هزاران بار این پرسش
جوابش را نشان کردم ولی زین بیشتر آیا؟


زمین گردید گردیدم همی بسیار ترسیدم
نیامد یار آن کردم ولی زین بیشتر آیا ؟


زمستان شد دلم یخ زد زنامردی کجایی تو ؟
بهارم را خزان کردم ولی زین بیشتر آیا؟


صبورم باز با یادت غرورم راز با یادت
چنین کردم چنان کردم ولی زین بیشتر آیا؟


هلا ای دولتی طالع مرا دریاب پژمردم
کمی سم در دهان کردم ولی زین بیشتر آیا؟


عروسی چون غزل آید نگاهی چون عسل آید
ترانه را جوان کردم ولی زین بیشتر آیا؟

بهروز جوانمرد