گهی با دزد افتد کار و گاهی با عسس ما را

 

گهی با دزد افتد کار و گاهی با عسس ما را

نشد کاین آسمان راحت گذارد یک ‌نفس ما را

عسس با دزد شد دمساز و ما با هر دو بیگانه

به ‌شب ‌از دزد باشد وحشت ‌و روز از عسس‌ ما را

گرفتار جفای ناکسان گشتیم در عالم

دربغا زندگانی طی شد و نشناخت کس ما را

ز بس ماندیم درگنج قفس‌، گر باغبان روزی

کند ما را رها، ره نیست جز کنج قفس ما را

نشان کاروان عافیت پیدا نشد لیکن

به کوه و دشت کرد آواره آوای جرس ما را

ز دست دل گریبان پاره کردیم از غمت شاید

سوی دل باشد از چاک گریبان دسترس ما را

درین تاریکی حیرت‌، به دل از عشق برقی زد

مگر تا وادی ایمن کشاند این قبس ما را

بریدیم از شهنشاهان طمع در عین درویشی

که از خوبان نباشد جز نگاهی ملتمس ما را

اگر خواهی که با صاحبدلان طرح وفا ریزی

کنون درنه قدم‌، زبرا نبینی زین سپس ما را

خداوندی و سلطانی به یاران باد ارزانی

درین بیدای ظلمانی فروغ عشق بس ما را

هوس بستیم تا ترک هوس گوییم در عالم

بهار آخر به جایی می‌رساند این هوس ما را

 

ملک الشعرای بهار

ملک الشعرای بهار / همی نالم به دردا، همی گریم به زارا

 

همی نالم به دردا، همی گریم به زارا

که ماندم دور و مهجور، من از یار و دیارا

الا ای باد شبگیر، ازین شخص زمین‌گیر

ببر نام و خبر گیر، ز یار نامدارا

چو رفتم از خراسان‌، به دل گشتم هراسان

شدم شخصی دگرسان‌، خروشان و نزارا

به ری در نام راندم‌، حقایق برفشاندم

ولیکن دیر ماندم‌، شده زین‌روی خوارا

نجستم نام ازین شهر، فزودم وام از این شهر

نبردم کام ازین شهر، به جز عیش مرارا

بدا محکوم قهرا، درآکنده به زهرا

پلیدا شوم شهرا، ضعیفا شهریارا

ملک الشعرای بهار

محمد علی ساکی / قصه عشق



عشق از روز ازل روی زبان افتاده است
مثل باران نغمه خوان از آسمان افتاده است

خرم آباد است و از چشمان عاشق پرورش
هر که افتاده است از نام ونشان افتاده است

هرکه بی میل است با او جون درختی بی ثمر
آفتی دید از نگاه باغبان افتاده است

بی صدا می افتد از بالای شاخه بر زمین
برگ شادابی که در چنگ خزان افتاده است

قصه ی عشق من وتو بی شباهت نیست با
حبه قندی که میان استکان افتاده است؟

ریختم چای غزل در استکانت نوش کن
گل دم است و تا بماند از دهان افتاده است

 

محمد علی ساکی

سعدی / من از آن روز که دربند توام آزادم

 

من از آن روز که دربند توام آزادم

پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم

همه غم‌های جهان هیچ اثر می‌نکند

در من از بس که به دیدار عزیزت شادم

خرم آن روز که جان می‌رود اندر طلبت

تا بیایند عزیزان به مبارک بادم

من که در هیچ مقامی نزدم خیمه انس

پیش تو رخت بیفکندم و دل بنهادم

دانی از دولت وصلت چه طلب دارم هیچ

یاد تو مصلحت خویش ببرد از یادم

به وفای تو کز آن روز که دلبند منی

دل نبستم به وفای کس و در نگشادم

تا خیال قد و بالای تو در فکر منست

گر خلایق همه سروند چو سرو آزادم

به سخن راست نیاید که چه شیرین سخنی

وین عجبتر که تو شیرینی و من فرهادم

دستگاهی نه که در پای تو ریزم چون خاک

حاصل آنست که چون طبل تهی پربادم

می‌نماید که جفای فلک از دامن من

دست کوته نکند تا نکند بنیادم

ظاهر آنست که با سابقه حکم ازل

جهد سودی نکند تن به قضا دردادم

ور تحمل نکنم جور زمان را چه کنم

داوری نیست که از وی بستاند دادم

دلم از صحبت شیراز به کلی بگرفت

وقت آنست که پرسی خبر از بغدادم

هیچ شک نیست که فریاد من آن جا برسد

عجب ار صاحب دیوان نرسد فریادم

سعدیا حب وطن گر چه حدیثیست صحیح

نتوان مرد به سختی که من این جا زادم

 

سعدی

حنظله ربانی / اوراق خالی و دلی لبریز دارم

 

اوراق خالی و دلی لبریز دارم

قدّ تمام سال ها پاییز دارم


دار و ندارم را به یغما برد دنیا

یعنی که بختی بدتر از چنگیز دارم


باقی نماند از تو مرا چیزی به غیر از

دفترچه ی خیسی که روی میز دارم


هی اشک می ریزم تو را هی می سرایم

من در سرودن ها چه افت و خیز دارم


هر روز صحبت از تو و نامهربانیتْ

با بوته های سبز ِ در جالیز دارم


از سهم دریای تو من تنها و تنها

موج غم و گرداب رعب انگیز دارم


آدم به آدم می رسد روزی یقیناً

جایی تو را می بینم و من نیز دارم


حنظله ربانی

الا ، اي رهگذر ! منگر ! چنين بيگانه بر گورم

 

الا ، اي رهگذر ! منگر ! چنين بيگانه بر گورم 

 چه مي خواهي ؟ چه مي جويي ، در اين كاشانه ي عورم ؟
چه سان گويم ؟ چه سان گريم؟ حديث قلب رنجورم ؟


 از اين خوابيدن در زير سنگ و خاك و خون خوردن 
نمي داني ! چه مي داني ، كه آخر چيست منظورم  

تن من لاشه ي فقر است و من زنداني زورم

 

كجا مي خواستم مردن !؟ حقيقت كرد مجبورم 

 

چه شبها تا سحر عريان ، بسوز فقر لرزيدم 

 

چه ساعتها كه سرگردان ، به ساز مرگ رقصيدم 
 از اين دوران آفت زا ، چه آفتها كه من ديدم 
 سكوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان 
هر آن باري كه من از شاخسار زندگي چيدم 
 فتادم در شب ظلمت ، به قعر خاك ، پوسيدم 
 ز بسكه با لب مخنت ،‌زمين فقر بوسيدم 
 كنون كز خاك فم پر گشته اين صد پاره دامانم 
 چه مي پرسي كه چون مردم ؟ چه سان پاشيده شد جانم ؟
 چرا بيهوده اين افسانه هاي كهنه بر خوانم ؟


 ببين پايان كارم را و بستان دادم از دهرم
 كه خون ديده ، آبم كرد و خاك مرده ها ، نانم 
 همان دهري كه بايستي بسندان كوفت دندانم 
 به جرم اينكه انسان بودم و مي گفتم : انسانم 
 ستم خونم بنوشيد و بكوبيدم به بد مستي 


 وجودم حرف بيجايي شد اندر مكتب هستي 
 شكست و خرد شد ، افسانه شد ، روز به صد پستي 
 كنون … اي رهگذر ! در قلب اين سرماي سر گردان 


 به جاي گريه : بر قبرم ، بكش با خون دل دستي 
 كه تنها قسمتش زنجير بود ، از عالم هستي 
 نه غمخواري ، نه دلداري ، نه كس بودم در اين دنيا 
 در عمق سينه ي زحمت ، نفس بودم در اين دنيا 
 همه بازيچه ي پول و هوس بودم در اين دنيا 


 پر و پا بسته مرغي در قفس بودم در اين دنيا 
 به شب هاي سكوت كاروان تيره بختيها 
 سرا پا نغمه ي عصيان ، جرس بودم در اين دنيا 
 به فرمان حقيقت رفتم اندر قبر ، با شادي 
 كه تا بيرون كشم از قعر ظلمت نعش آزادی

شفیعی کدکنی / در کوی محبت به وفایی نرسیدیم

 

در کوی محبت به وفایی نرسیدیم
رفتیم ازین راه و به جایی نرسیدیم
هر چند که در اوج طلب هستی ما سوخت
چون شعله به معراج فنایی نرسیدیم


با آن همه
آشفتگی و حسرت پرواز
چون گرد پریشان به هوایی نرسیدیم
گشتیم تهی از خود و در سیر مقامات
چون نای درین ره به نوایی نرسیدیم


بی مهری او بود که چون غنچه ی پاییز
هرگز به دم عقده گشایی نرسیدیم
ای خضر جنون ! رهبر ما شو که در این راه
رفتیم و سرانجام
به جایی نرسیدیم

 

شفیعی کدکنی

محمد رضا آغاسی / ليس الانسان الا ما سعـــي

 

اي كه هر دم دم ز حيدر ميزني
بر يتيمــــان علــــي سر مي زني


شاهـد اقبـــــال در آغوش کیست
كيسه نان و رطب بر دوش كيست


كيست آن كس كز علي يادي كند
بر يتيمـان مــن امــــــــدادي كند


دست گيرد كودكـان درد را
گرم سازد خانه هاي سرد را


اي جوانمردان جوانمردي چه شد
شيوه رندي و شبگـــردي چه شد


شيعگي تنها نماز و روزه نيست
آب تنها در ميان كــــوزه نيست


كاسه را پر كن ز آب معرفت
تا درو جوشد شراب معرفت


بادۀ ممــــا رزقنــاهـــــم بنــوش
ينفقون بنيوش و در انفاق كوش


هم بنوش و هم بنوشان زين سبو
لـن تنالـــــوا البـر حتــي تنفقــــوا


جستجويي كن سبـــوي باده را
شستشويي كن به مي سجاده را


اي مسلمان زاده بعد از هر اذان
ركعتي تنهي عن الفحشا بخـــوان


گر نمــــازت ناهي از منكر شود
از اذانت گوش شيطان كر شود


هر سحـر دست نيايش باز كن
بيخود از خود تا خدا پرواز كن


بال مرد حق بود دست دعا
ليس الانسان الا ما سعـــي

 

محمد رضا آغاسی

پیشتر عاشق ِکسی بودم/ سجاد رشیدی پور

 

پیشتر عاشق ِکسی بودم ، دختری اهل ِ این حوالی بود

نه مدل، نه ستاره، نه مانکن، ساده اما عجیب عالی بود

مثل ِقالیچه‌ی پرنده ، مدام از خوشی توی ابرها بودم

روزهایـــم  ستاره باران  و رنگ ِ شبهام  پرتقالــی بود

من به پاییز فکر می‌کردم ، زیر چتــری که مشترک می‌شد

شعر از لای دفترم می‌ریخت ، دست ِجیبم اگرچه خالی بود

شعـر در من شبیـه یک چشمه ، بی‌توقف مدام می‌جوشید

مملکت رنگ و بوی دیگر داشت، مملکت غرق ِخشکسالی بود

کار ، کم کم رقیب ِ شعـــرم شد تا که از هفت خوان عبور کنم

خوان ِ هفتم  نگاه ِ  او بـــود  و  اولـی ، مشکلات ِمالـــــی بود

ناگهان دیر شد، چه زود و چه بد، به همین سادگی و تلخی رفت

بعد من ماندم و دلــی مبهوت ، ظاهرا  وقت ِ ماستمالی  بود

پیش ِیک مرد ِمردتر از من ، در لباس ِعروس می‌خندید

مثل بخت ِ بد ِ نداشته‌ام ، رنگ ِماشینشان ذغالی بود

مادرم از مخاطب ِ غائب ، صبح تا شب سوال می‌پرسد

من صریحا دروغ می گویم : بانوی شعرها خیالی بود...

 

سجاد رشیدی پور

*** کجای کوچه آویز ِچراغی هست ؟***



شب است و خیس

آشفته

ز باران / باد

سر در گم

کجای کوچه آویز چراغی هست ؟

اگر سوسوی نوری از گذرگاهت

به جا مانده است

تا مانده است دور

از دست باران / باد

کجا دنبا ل جای پای تو

خیره

بروی خاک کوچه/

چشم دوزم

تا رسد این خیس و آشفته

به تو

از دست باران / باد

حیرانم

کجای کوچه آویز چراغی هست ؟



هاشم توکلی

سجاد رشیدی پور / نمی رنجم اگر کاخ مرا ویرانه می خواهد

 

نمی رنجــم اگــر کاخ مرا ویرانــه می خواهد

که راه عشق آری طاقتی مردانه می خواهد

کمی  هم  لطف باید گاه گاهی مرد عاشق را

پرنده در قفس هم باشد آب و دانه می خواهد

چــه حسن ِ اتفاقی ! اشتراک ما پریشانـــی  است

که هم موی تو هم بغض من ، آری شانه می خواهد

تحمل کردن قهر تو را یک استکان بس نیست

تسلی  دادن  این  فاجعه  میخانه می خواهد

اگــر مقصود تو عشق است پس آرام باش ای دل

چه فرقی می کند می خواهدم او یا نمی خواهد

 

 سجاد رشیدی پور

سرنا جوکار / نخواهی دید جز من، در کسی این سربه راهی را

 

نخواهی دید جز من، در کسی این سربه راهی را

بـــرای  بردن  دریــــا  بیــــــاور  تنگ  ماهــــــی  را

جدا کردی مسیر خویش را از من ولی دستی

به هــم پیوند داده انتهـــای این دوراهـــــی را

مرا می خواهــی اما در مقابل شرط هم داری

دوباره زنده کردی دوره ی مشروطه خواهی را

بـرای دیدنت فرقـــی  ندارد راه  و  بـی راهه

به مقصد می رسانم هر مسیر اشتباهی را

به عشقت هرکسی شاعر شد از میدان به در کردم

زمانی  " مولوی " و  این  اواخر  هم  " پناهی " را  !

 

سرنا جوکار

 

محمد علی ساکی / بیخودی بانو دلت با عشق من صابون نزن

 

بیخودی بانو دلت با عشق من صابون نزن
گوشه ی چشمان خود اردویی از افسون نزن

چشم خود را می رسی وقتی به من درویش کن
روبرویم دست بر هر فعل ناموزون نزن

با غزلغمزه نمی لرزد دل اهل ورع
دور من را خط کشیده پرسه ی مظنون نزن

چون حنای شعر تو رنگی ندارد پیش من
دست بر آرایه یا تصویر ویا مضمون نزن

من که می دانم زلیخای هوس الگوی توست
پیش یوسف موی خود از روسری بیرون نزن

گاه گاهی رود بعد از سیل طغیان می کند
گفته بودم چادرت را در کنار کرخه یا کارون نزن

چون که عاقل تر از آنم با هوس اغوا شوم
بیخودی بانو دلت با عشق من صابون نزن

 

محمد علی ساکی

محمد سلمانی / در نگاهت  رنگ  آرامش  نمایان  می شود

 

در نگاهت  رنگ  آرامش  نمایان  می شود

آه می ترسم که دارد باز طوفان می شود

آرزوهایم  همین  کاخــی  کـــه  برپا  کرده ام

زیر آن طوفان سنگین سخت ویران می شود

خوب می دانم که یک شب در طلسم دست تو

دامن پرهیـــز  من  تسلیـم  شیطان  می شود

آنچه از سیمای من پیداست غیر از درد نیست

گرچـه گاهی پشت یک لبخند پنهان می شود

عاقبت یک روز می بینی که در میدان شهر

یک نفر  با  خاطراتش  تیـر  باران  می شود

 

محمد سلمانی

آرش پور علیزاده / ترش و شیرین

 

ترش و شیرین شبیه آلوچه گاه اینی و گاه آن هستی

مثل شهریور شمالی ها تو که اخموی مهربان هستی

گاه  طوطی  و  گاه  بازرگان  گاه  در  هند  و  گاه  در  ایران

خلقتی از فرشته و شیطان گاه جسمی و گاه جان هستی

بین ِ آبادی و  خراب شدن ، وسط  شربت و شراب  شدن

مانده ای بین ماندن و رفتن، سخت در حال امتحان هستی

با تو ام گریه ـ خنده ی معصوم! آه ماهی ـ پرنده‌ی مغموم!

شـــور  دریا  به  جانت افتاده  مثل این رودها روان هستی

با تو ام ای رییس خوبی ها! ای زبانِ سلیسِ خوبی ها!

ماهی برکه‌های تنهایی ! تو کـه دریای بی‌کران هستی

بد به حال دوشنبه هایی که خالی از اخم و خنده ات باشد

خوش بـه حال پیاده روهایـی کـــه در انبـــوه عابران هستی

***

رفقا! رسمِ روزگار این است زندگی سینمای فردین است

وسطش گریــه می کنی اما آخـــر قصــه در امان هستی

 

آرش پور علیزاده