" خلیج پارس" / سروده ی محمدعلی رضاپور

 

غزلی به نام " خلیج پارس" سروده ی محمدعلی رضاپور
( مهدی):

تلاطم نغماتت، زبان شیدایی ست/
به جان موج،قسم! موج-موج، زیبایی ست/

شب وجزیره و فانوس و ماه و نغمه ی آب/
چه ناز و دلکش و خاطرنواز و رویایی ست!/

نگاه مهر، در آغوش آب، تابلویی/
کشیده است به دست صفا؛ تماشایی ست!/

سوار کشتی دل، می روم به سیرصفا/
صفای ژرف دلم جلوه های دریایی ست/

ولحظه های خوشی، می شوم طراوت محض/
به محض دیدن موجی که در دلارایی ست/

زبان عشق نفهمیده است یا دل نیست/
دلی که پیش نگاه تو در شکیبایی ست/

سه رنگ پرچم ایران به بام اسکله هات/
سرودن از تو در این حال عجب تمنایی ست!/

شناسنامه ی ایران جاودان داند/
که چون غرورکهن، باز، وقت پویایی ست/

خلیج پارس، دل پارسای اقیانوس/
به لحن پارسی خود، شکوه شیوایی ست/

خلیج پارس! به این نام در جهان بدرخش/
درفش دلبری ات دلبرا! چه غوغایی ست!/

حسین جنتی / باید کــــه ز داغم خبــری داشته باشد

 

باید کــــه ز داغم خبــری داشته باشد

هر مرد که با خود جگری داشته باشد

حالم چو دلیری ست که از بخت بد خویش

در لشکــر دشمن  پسری داشتـــه باشد !

حالم چو درختی است که یک شاخه نا اهل

بازیچــــه ی  دست  تبــــری  داشتـه  باشد

سخت است پیمبر شده باشی و ببینی

فرزند تــــو دیــــن دگـــری داشته باشد !

آویخــــته از گــــردن من شـــاه کلیدی

این کاخ کهن بی که دری داشته باشد

سر درگمـــی ام داد  گـــره در گـــره اندوه

خوشبخت کلافی که سری داشته باشد !

 

حسین جنتی

شهاب گودرزی / نسیم

 

با نسیم تو
سنگ ، شاعر است
کوه، رودی استوار
رود
یک سرود
سرو ، مصرعی بلند
آسمان
یک سروده ی سپید
هر پرنده ، واژه ای ست

در میان این ترانه های رنگ رنگ
این چکامه های نوبر و قشنگ
من
مثل یک علامت ِ تعجبم !

*دکترشهاب گودرزی

حسين منزوي / همواره عشق بی خبر از راه مي رسد

 

همواره عشق بی خبر از راه مي رسد

چونان مسافري که به ناگاه مي رسد

 

وا مي نهم به اشک و به مژگان تدارکش

چون وقت آب و جاروي اين راه می رسد

 

اينت زهي شکوه که نزدت سلام من

با موکب نسيم سحرگاه مي رسد

 

با ديگران نمي نهدت دل به دامنت

چونانکه دست خواهش کوتاه مي رسد

 

ميلي کمين گرفته پلنگانه در دلم

تا آهوي تو کي به کمينگاه مي رسد!

 

هنگام وصل ماست به باغ بزرگ شهر

وقتي که سيب نقره اي ماه مي رسد

 

شاعر! دلت به راه بياويز و از غزل

طاقي بزن خجسته که دلخواه مي رسد

 

 

زنده ياد "حسين منزوي"

شعر بهاری از شفیعی کدکنی و فرخ تمیمی

 

محمدرضا شفیعی‌کدکنی:


بزرگا گیتی آرا نقش بند روزگارا
‌ای بهار ژرف
به دیگر روز و دیگر سال
تو می‌آیی و
باران در رکابت
 مژده‌ی دیدار و بیداری
تو می‌آیی و همراهت
 شمیم و شرم شبگیران
 و لبخند جوانه‌ها
که می‌رویند از تنواره‌ی پیران
تو می‌آیی و در باران رگباران
صدای گام نرمانرم تو بر خاک
سپیداران عریان را
به اسفندارمذ تبریک خواهد گفت
تو می‌خندی و
در شرم شمیمت شب
بخور مجمری خواهد شدن
در مقدم خورشید
نثاران رهت از باغ بیداران
شقایق‌ها و عاشق ها
چه غم کاین ارغوان تشنه را
 در رهگذر خود
 نخواهی دید



فرخ تمیمی:


آن زمان، از شاخسار ترد سیب
نو بهار مهر و شادی می‌دمید
 از زمین زنده، آوند گیاه
 خون گرم زندگانی می‌مکید
شوق پنهانی به دل می‌آفرید
باد نمناک بیابان‌های دور،
 ذره‌هایش در مشامم می‌نشست
بوی زن می‌داد و بوی خون شور
طعم سوزان سحرگاه سپید
 درد را می‌کشت و شادی می‌فزود
 نور نیروبخش خورشید بلند
 خواب را از پلک چشمان می‌ربود
روز بود و روز بود و روز بود
خستگی در دست‌هایم مرده بود
 تیرگی در کوچه‌ها جان می‌سپرد
 روز، شب‌ها را به یغما برده بود
هر نگاهی خوشه‌یی از نور بود
 هر تنی، سرشار خون زیستن
 چون خلیجی پیش می‌رفت آن زمان!
 هر هوس در پهنه‌ی احساس من
دست‌ها با دوستی پیوند داشت
 عشق بود و شادی و مهر و صفا
هستی ما، گرم کار زندگی
جوش خون در دست‌ها، در گام‌ها
 این زمان، از راه می‌‌اید بهار،
 خسته گام و نیمرنگ و نا‌شناس
 من ندانم باز هم باید گشود
 دست‌ها را از پی حمد و سپاس؟

شعر بهاری از فریدون مشیری و محمد علی بهمنی

 

فریدون مشیری:
‌ای بهار
ای بهار
‌ای بهار
تو پرنده‌ات‌‌ رها
بنفشه‌ات به بار
می‌وزی پر از ترانه
 می‌رسی پر از نگار
 هرکجا رهگذار تست
شاخه‌های ارغوان شکوفه ریز
 خوشه اقاقیا ستاره بار
بیدمشک زرفشان
لشکر ترا طلایه دار
 بوی نرگسی که می‌کنی نثار
برگ تازه‌ای که می‌دهی به شاخسار
چهره تو در فضای کوچه باغ
شعر دلنشین روزگار
آفرین آفریدگار
ای طلوع تو
 در میان جنگل برهنه
 چون طلوع سرخ عشق
چون طلوع سرخ عشق
 پشت شاخه کبود انتظار
ای بهار
‌ای همیشه خاطرات عزیز!
عاقبت کجا؟
کدام دل؟
کدام دست؟
آشتی دهد من و ترا؟
تو به هر کرانه گرم رستخیز
 من خزان جاودانه پشت میز
یک جهان ترانه‌ام شکسته در گلو
 شعر بی‌جوانه‌ام نشسته روبرو
پشت این دریچه‌های بسته
می‌زنم هوار
ای بهار‌ ای بهار ‌ای بهار

محمدعلی بهمنی:
بهار بهار
صدا همون صدا بود
 صدای شاخه‌ها و ریشه‌ها بود
 بهار بهار
 چه اسم آشنایی؟
صدات می‌اد... اما خودت کجایی
 وابکنیم پنجره‌ها رو یا نه؟
 تازه کنیم خاطره‌ها رو یا نه؟
بهار اومد لباس نو تنم کرد
تازه‌تر از فصل شکفتنم کرد
 بهار اومد با یه بغل جوونه
 عید آورد از تو کوچه تو خونه
 حیاط ما یه غربیل
 باغچه ما یه گلدون
 خونه ما همیشه
 منتظر یه مهمون
 بهار اومد لباس نو تنم کرد
 تازه‌تر از فصل شکفتنم کرد
بهار بهار یه مهمون قدیمی
یه آشنای ساده و صمیمی
یه آشنا که مثل قصه‌ها بود
 خواب و خیال همه بچه‌ها بود
 آخ... که چه زود قلک عیدیامون
وقتی شکست باهاش شکست دلامون
 بهار اومد برفارو نقطه‌چین کرد
خنده به دلمردگی زمین کرد
چقد دلم فصل بهار و دوست داشت
واشدن پنجره‌ها رو دوست داشت
بهار اومد پنجره‌ها رو وا کرد
من و با حسی دیگه آشنا کرد
 یه حرف یه حرف، حرفای من کتاب شد
حیف که همش سوال بی‌جواب شد
دروغ نگم، هنوز دلم جوون بود
که صبح تا شب دنبال آب و نون بود

فریدون مشیری / هوا هوای بهار است وباده باده ی ناب

 

گل امید

هوا هوای بهار است وباده باده ی ناب

به خنده خنده بنوشیم جرعه جرعه شراب

در این پیاله ندانم چه ریختی پیداست

که خوش به جان هم افتاده اند آتش وآب

فرشته ی روی من ای آفتاب صبح بهار

مرا به جامی از این آب آتشین در یاب

به جام هستی ما ای شراب عشق بجوش

به بزم ساده ی ما ای چراغ ماه بتاب

گل امید من امشب شکفته در بر من

بیا ویک نفس ای چشم سرنوشت بخواب

مگر نه خاک ره این خرابه باید شد ؟

بیا که کام بگیریم از این جهان خراب

(فریدون مشیری)

فریدون مشیری / بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک

بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک

شاخه های شسته ، باران خورده ، پاک
آسمان آبی و ابری سپید


برگ های سبز بید
عطر نرگس رقص باد

نغمه ء شوق پرستو های شاد


خلوت گرم کبوتر های مست....

نرم نرمک میرسد اینک بهار
خوش به حال روزگار


خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه های نیمه باز


خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز

خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب

 

فریدون مشیری

محمد ارثی زاد / هی پارس می کنند شب و روز در سرم

 

هی پارس می کنند شب و روز در سرم

هی طعنه می زنند بــه اشعـــــار دفترم

« این آب هندوانه به تو نان نمی دهد » :

دیـــروز با کنـــــایه بــــــه من گفت مادرم

صد بـــار گفتـــــه اید  چــــــرا ول نمــــی کنید

خسته شدم ... خدا... به شما چه که شاعرم

اصلا ً اگر نخواست کسی زندگی کند ...

این روزها برای تــــــــو ای مرگ حاضرم

حتی بمیرم و غزلـی تازه تر شوم

تا چشم دشمنان خودم را در آورم

گفتم کـــه آدمند غزل گیرشان کنم

افسوس آدمند بلی !! خاک بر سرم

انکار می کنند مرا ، خنده دار نیست ؟

از هر جهت که فکر کنی از همه سرم

اما غــــزل ؛ بـــــه حاشیه رفتیم الغرض

من شاعرم همیشه ، کمی هم کبوترم

پرواز را بلد شده ام چند سال پیش

از ترس این جماعت نادان نمـی پرم

شب توی شهر رسم کبوتر کشان که بود

سنگـــی یواش آمد و در گوشه ی پَــرم...

محمد ارثی زاد

بهرام محمودی / امشب دلــم دوباره تــــه بـــی خیالی است

 

امشب دلــم دوباره تــــه بـــی خیالی است

یعنی شبیه چشم تو حالی به حالی است

تشبیه دل به چشم!! نه...امشب عجیب نیست

از شاعری کـــه خیـــــر سرش سورئالی است!

در ازدحـــــام هـر شب تهــــــران چشـــــم تــــو

این کوچه – دل- به لطف شما پر ز خالی است

این مبتذلترین غزلم شد ... که چشم تو

در ابتذال ، چشم و چراغ اهالـــی است

نــــه! این غــــزل شبیه غزلــــهای من نشد

-این سیب اگرچه سرخ گرفتار کالی است-

باید که غسل عشق بریزم به جان شعر

شاعـر بدون عشق همان لاابالی است

بهرام محمودی

خواجوی کرمانی / ای ترک آتش رخ بیار آن آب آتش فام را

 

ای ترک آتش رخ بیار آن آب آتش فام را

وین جامهٔ نیلی ز من بستان و در ده جام را

چون بندگان خاص را امشب به مجلس خوانده‌ئی

در بزم خاصان ره مده عامان کالانعام را

خامی چو من بین سوخته و آتش ز جان افروخته

گر پخته‌ئی خامی مکن وان پخته در ده خام را

در حلقهٔ دردی کشان بخرام و گیسو برفشان

در حلقهٔ زنجیر بین شیران خون‌آشام را

چون من برندی زین صفت بدنام شهری گشته‌ام

آن جام صافی در دهید این صوفی بدنام را

یک راه در دیر مغان برقع براندازی صنم

تا کافران از بتکده بیرون برند اصنام را

گر در کمندم میکشی شکرانه را جان میدهم

کان دل که صید عشق شد دولت شمارد دام را

خواجوی کرمانی

خواجوی کرمانی / ساقیا وقت صبوح آمد بیار آن جام را

 

ساقیا وقت صبوح آمد بیار آن جام را

می پرستانیم در ده بادهٔ گلفام را

زاهدانرا چون ز منظوری نهانی چاره نیست

پس نشاید عیبت کردن رند درد آشام را

احتراز از عشق میکردم ولی بیحاصلست

هر که از اول تصور میکند فرجام را

من ببوی دانهٔ خالش بدام افتاده‌ام

گر چه صید نیکوان دولت شمارد دام را

هر که او را ذره‌ئی با ماهرویان مهر نیست

بر چنین عامی فضیلت می‌نهند انعام را

شام را از صبح صادق باز نشناسم ز شوق

چون مهم پرچین کند برصبح صادق شام را

گر بدینسان بر در بتخانهٔ چین بگذرد

بت‌پرستان پیش رویش بشکنند اصنام را

بر گدایان حکم کشتن هست سلطانرا ولیک

هم بلطف عام او امید باشد عام را

چون به هر معنی که بینی تکیه بر ایام نیست

حیف باشد خواجو ار ضایع کنی ایام را

خواجوی کرمانی

خواجوی کرمانی / یاد باد آنکه بروی تو نظر بود مرا

 

یاد باد آنکه بروی تو نظر بود مرا

رخ و زلفت عوض شام و سحر بود مرا

یاد باد آنکه ز نظارهٔ رویت همه شب

در مه چارده تا روز نظر بود مرا

یاد باد آنکه ز رخسار تو هر صبحدمی

افق دیده پر از شعلهٔ خور بود مرا

یاد باد آنکه ز چشم خوش و لعل لب تو

نقل مجلس همه بادام و شکر بود مرا

یاد باد آنکه ز روی تو و عکس می ناب

دیده پر شعشعهٔ شمس و قمر بود مرا

یاد باد آنکه گرم زهرهٔ گفتار نبود

آخر از حال تو هر روز خبر بود مرا

یاد باد آنکه چو من عزم سفر میکردم

بر میان دست تو هر لحظه کمر بود مرا

یاد باد آنکه برون آمده بودی بوداع

وز سر کوی تو آهنگ سفر بود مرا

یاد باد آنکه چو خواجو ز لب و دندانت

در دهان شکر و در دیده گهر بود مرا

خواجوی کرمانی

قیصر امین پور /  حرفهــــا دارم اما ... بزنم یا نزنم؟

 

حرفهــــا دارم اما ... بزنم یا نزنم؟

با توام، با تو ،خدا را! بزنم یا نزنم؟

همه ی حرف دلم با تو همین است که دوست

چــــه کنــم؟ حـرف دلــــــم را بزنــــم یا نزنــم؟

عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم

زیــــر قول دلــــــم آیا بزنــم یا نزنــم؟

گفته بودم کـه به دریا نزنم دل اما

کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم؟

از ازل تا به ابد پرسش آدم این است:

دست بر میــــوه‌ی حوا بزنم یا نزنم ؟

به گناهی که تماشای گل روی تو بود

خار در چشـــم تمنا بزنــــم یا نزنــــم؟

دست بر دست همه عمر در این تردیدم:

بزنـــم یا نزنـــم؟ هـــا؟! بزنـــم یا نزنـــم؟

قیصر امین پور

سودابه مهیجی / هنوز پیش تو آن قدر آبرومندم

 

هنوز پیش تو آن قدر آبرومندم
که پاره پاره دلم را دخیل می بندم

به پای قصر بلندت... و خوب می دانی
که روزگار مدیدی ست من نمی خندم

از این که وقت دعا کردن است خوشحالم
از این که گوش به من می دهید خرسندم

برای من نه، ولی محض شاپرک هایی
که کودکانه یتیم اند، ای خداوندم!

کمی ببار از آن ابرهای سرسنگین
کمی ببار که همسایه ها ببینندم

به پاس مقدم باران دوباره می شکفم...
قسم به ذات تو و بغض های سوگندم

فقط به خاطر گنجشک های بی خانه ست
که از ترانه و پرواز و خنده دل کندم

فقط برای دل کودکان پروانه
تو را به زحمت این استغاثه افکندم

جواب بغض مرا می دهی و می دانم
هنوز پیش تو و عشق آبرومندم

(سودابه مهیجی)