تک بیتی طنز شیخ عطار و شعری حکیمانه از شیخ اجل سعدی علیه الرحمه

 

شیخ عطار:

چو عیسی باش خندان و شکفته

که خر باشد ترشروی و گرفته

 

سعدی: 

نظر کردم به چشم عقل و تدبیر  

ندیدم به ز خاموشی خصالی

نگویم لب ببند و دیده بر دوز 

ولیکن هر مقامی را مقالی

 زمانی بحث و علم و درس و تنزیل 

که باشد نفس انسان را کمالی

زمانی شعر و تاریخ و حکایت 

 که خاطر را بود دفع ملالی

 خدایست آنکه ذات بی مثالش 

نگردد هرگز از حالی به حالی

شعر طنز اندر احوالات آل سعود

 

شعر طنز اندر احوالات آل سعود  :

 

عده ای نرّه غول، آل سعود
دائما در نزول، آل سعود

روز و شب در طواف شیطانند
ضدّ آل رسول(ص) آل سعود

عینهو سعی‌تان که مشکور است
حجّتان هم قبول، آل سعود!

سعی‌تان: بین خوردن و شهوت
طوف‌تان: گِرد پول آل سعود!

در رسیدن به قلّۀ دانش
نیست اصلا عجول، آل سعود!

لیک خرج حرمسرایش را
می‌کشد روی کول، آل سعود

عینهو بشکه های گندۀ نفت
بطنشان فول فول، آل سعود!

نام خود کرده: «خادم الحرمین»
خائن شاسکول، آل سعود

بی ادب نیستم، لذا گویم:
فاعلاتن فعول(!) آل سعود

در «یمن» گور خویش را کندند
این شیوخ جَهول- آل سعود-

گردد «آل سقوط»،اگرچه کنون
گشته از نفت، لول، آل سعود

مثل یک کرم توی قصرت باش
در همانجا بلول، آل سعود!

توی گور است هر کسی که نمود
«هفت خان» را ملول، آل سعود!

زبان حال یک ارباب رجوع در دانشگاه

 

در شگفتم از چــه رو با ما لجــش تا ایــن حــد اسـت

آه مــن هــم گــر نگیـــرد، مــادرم آهـــش بــد اســت

او گـره ها می زنـد، بـا چنـــگ و دنــدان مانـده، مـــن

در میـــــان ناکســــــان گـویـنــد او ســــر آمد اســـت

بر نگشــته هــر که مشــکل دارد و پیــش وی اســت

گوئیــا یکســـویه اسـت این راه و در وی ممتـد اسـت

بــس تمــام مشـــکلاتم دســـت آن ناکــــس فـــــتاد

ســینه ام تاول زد از بــس روی آن دســت رد اســـت

شاید این مشــکل نه از ایشـان که تنــها از من است

بخـــت و اقبـــالم یقیـــــنا واحـــدی از یکصــــد اسـت

یا نه از من، نـی از ایـشان بلکه این یک سنت اسـت

این چنین ها می کند هر کس که در آن مسند است

بــی زر و بـی آشــنا رفتـی به آن محفــل  «امیـــن»

لابد از محفــــل تمنایــت گــران و بــی حــد اســــت

امین آقا

حمید مصدق / در میان من و تو فاصله هاست

 

در میان من و تو فاصله هاست

گاه می اندیشم،

- می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری!

تو توانایی بخشش داری

دستهای تو توانایی آن را دارد

- که مرا

زندگانی بخشد

چشم های تو به من می بخشد

شورِ عشق و مستی

و تو چون مصرعِ شعری زیبا

سطرِ برجسته ای از زندگی من هستی.

 

حمید مصدق

حمید مصدق / دل دادم  و  شعر عشق  انشاء کردم

 

زان لحظه که دیده بر رخت  وا کردم

دل دادم  و  شعر عشق  انشاء کردم

 

نی، نی، غلطم، کجا سرودم شعری

تو شعر سرودی و من  امضاء کردم

 

حمید مصدق

آرش شفاعی / تقصیر تو شد شعرم اگر مسأله ­ساز است

 

تقصیر تو شد شعرم اگر مسأله ­ساز است

زیبایـــی  تــــو  بیش­تر از حدّ مجــــاز است

هرچند که پوشیده غزل گفته­ ام از تو

گفتند به اصلاحیه ی تازه نیـــاز است

گفتند و ندیدند کـــــه آتش نفســـم من

حتّی هوس بوسه ی تو روح­ گداز است

تو آمدی و پلک کسی بسته نمی شد

آن دکمه ی لامذهب تو باز که باز است

مغـــرورتر از قویـــی در حوضچــــه ی پـــارک

که دور و برش همهمه ی یک گله غاز است

گیسوت بلند است و گره دارد بسیار

جذابیت قصه­ ات از چند لحـاظ است

از زلف تـو یک تار بـــه رقص آمده در باد

چابک­تر از انگشت زنی چنگ نواز است

عشق تو تصاویر بهارانه ی چالوس

پردلهره مانند زمستان هراز است

چون سمفونــــی نابغــــــه­ ای یک­سره در اوج

وقتی که نشیب است؛ زمانی که فراز است

ای کـــاش کــــه هر روز بیایــــی و بگویـــــم:

می خواهم عاشق بشوم باز؛ اجازه است؟!

 

آرش شفاعی

علی اصغر شیری / بــه دور شهر مصیبت‌زده حصــــار کشیدند

 

بــه دور شهر مصیبت‌زده حصــــار کشیدند

شبی که آتش عصیان به این دیار کشیدند

بـه روی بیرق بر خاک سرنگون‌ شده شهر

نشان کاوه شکستند و نقش مار کشیدند

قشون یکسره درهم‌شکسته غرقه خون شد

و تازیانـــه بــــه هر اسب بــــی‌سوار کشیدند

نگاه تازه‌عروســان شهر، یکسره بر در

میان حجله نشستند و انتظار کشیدند

شبانه عده‌ای از ترس سایه‌های شبیخون

میـــان آتش و خــــون نقشه فرار کشیدند

که مرده است؟ که زنده است؟ شهر یکسره خالی است

تمــــام  مردم  ایـن  شهــر  را  بــه  دار  کشیـــدند

غروب بود کــه با نعش مردگان سر دار

میان معرکه یک شهر بی‌مزار کشیدند

 

علی اصغر شیری

علی بهادر / گفتی که میروی به خدا میسپاری ام

 
گفتی که میروی به خدا میسپاری ام
من باورم شده تو مرا دوست داری ام
 
ته مانده های آب غرورم فنا شده ست
باور نمیکنم که تو باور نداری ام
 
لبخند میزنی تو و از من گذشته ای
من در خزان رفتنت اما به زاری ام
 
این زخم ها که کوه نمک را چریده اند!
دیگر نمک نزن تو به این زخم کاری ام
 
بستی بهار بودن خود را که تا ابد
در بین دشت های نبودت بکاری ام
 
از چشم های خیس من اما نرفته ای
"بازآ گلم به این همه چشم انتظاری ام"
 
برگشته ام دوباره که درکم کنی ولی
یادم نبود هیچ که باور نداری ام...
 

یدالله گودرزی(شهاب) / اول از خوبی ، خطابم می کند

 

اول از خوبی ، خطابم می کند
بعد با یک “نه ” جوابم می کند !

جُرعه جُرعه جُرعه می بخشد به من
مست می سازَد ، شرابم می کند

خشت خشتِ جان من در دستِ اوست
زیرِ پای خود خرابم می کند

قطره ، قطره ،آبرویم می بَرَد
از خجالت گاه آبم می کند

تا که گیسو می سپارَد دستِ باد
مو به مو دارد عذابم می کند

پرسشی همواره در ذهن ِ من است
می رود یا کامیابم می کند؟!

کاش می دانستم این حوّاصفت
داخلِ آدم حسابم می کند !

باغبانِ کاشیِ روح ِ من است !
می بَرَد قمصر ، گلابم می کند

شب ، حضورِ مبهمِ گیسوی اوست
بر مدارِ شب، شهابم می کند

عاقبت با تابشِ چشمانِ خویش
ذرّه ، ذرّه، آفتابم می کند !

یدالله گودرزی(شهاب)

علی اصغر شیری / گره می‌خورد اگر مویت به یال اسپ‌ها در باد

 

گره می‌خورد اگر مویت به یال اسپ‌ها در باد

نسیم ترکمن‌صحرا فقـــط بــــوی تو را می‌داد

تو با چشمان خونریزت اگر آشوب می‌کردی

به دنبالت قشـــون ترکمـــن‌ها راه می‌افتاد

خروش مادیان‌ها دشت را در خویش می‌رقصاند

خروش مادیان‌ها بود و هی فریاد... هی فریاد...

مسیر کوچ را گم کرده‌ام در چشم‌های تو

نگاهت می‌برد این ایلیاتی را به عشق‌آباد

جنون صحرا به صحرا می‌برد با خود مرا چون عشق

جنــــون صحرا به صحرا می‌برد، تا هر چه باداباد...

طنین نام تــــو پیچیده در آواز کولی‌ها

مگر آوازهای بومی‌ام را می‌برم از یاد!؟

کنار آتش این کولیان با من شبی سر کن

اگر‌چه فال تو خاکسترم را می‌دهد بر باد...

 

علی اصغر شیری

وحید طلعت / در کوههای هندوکش هم کوهکن داری

 

شال بلند اُزبکـــی از گُـــل به تن داری

زیبایِ من که چشم های تُرکمن داری

شیرین ترین بــودای شرق دور، می دانم

در کوههای هندوکش هم کوهکن داری

جغرافیــــــای سرنوشتِ من تصــــــور کن...

هر جا که هستی قعرِ چشمانم وطن داری

باور نخواهـــــی کرد امــــــا ای خدای شعر

تو در سکوتت یک جهان شعر و سخن داری

بیـــداد کن در  سرنوشت  من  ،   بیــــــاشوبـــــم

کافی است دیگر این سکوت ، این خویشتن داری!

من آرزوی روزهایــــی مثلِ تو دارم

تو عاشق دیوانه‌یی مانند من داری

 

وحید طلعت

عبدالحسین انصاری / می توان يک نيمه را از نيمه ی پر حدس زد

 

می توان يک نيمه را از نيمه ی پر حدس زد

زيــــر و بـــم های تنت را زير چادر حدس زد

كاش می شد حالت خوشبختی ات را لااقل

پشت اين ديــــوار از سيمان و آجـــرحدس زد

گوشه ای كز كرد و با پرواز بر بال خيـال

جای جای بوسه ها را با تنفر حدس زد

سيب هايت اول پاييـــــز حتمــــا مي رسند

كاش می شد موعدش را با تلنگر حدس زد

آنقدر پاكی كــــه بايد با نگاه ساده ای

انتهای خوبی ات را دختر لر! حدس زد

كاش می شد اشک هايت را نمی ديدم ولی

گونــــه ات را زيــــر آن باران شرشر حدس زد

 

عبدالحسین انصاری

روزبه بمانی / دیگه بعد از این سمت من بیای

 

تب تو از لحظه های من نگیر ، این همون داغیه که می پرستم

وقتی که دستاتو می گیرم ببین ، اختیار کل دنیا دستمه

من که یه عمر پر از بغضم ببین ، واسه ی لبخند تو چه می کنم

زندگی دلیل بغض من نبود ، تو نمی خندی تو نمی خندی که گریه می کنم

دیگه بعد از این سمت من بیای هرچی تو بگی هر چی تو بخوای

دیگه بعد از این سمت من بیای هرچی تو بگی هر چی تو بخوای

خودتو پایین میاری پای من ، که تورو پیدا کنم فقط همین

چیزی جز افتادن از چشمای تو ، منو از بالا نمیزنه زمین

از خودم خیلی خجالت می کشم ، وقتی حتی از منم دلت پره

وقتی حالتو عوض نمی کنم ، بودن من به چه دردی می خوره

تب تو از لحظه های من نگیر

دیگه بعد از این سمت من بیای هرچی تو بگی هر چی تو بخوای

دیگه بعد از این سمت من بیای هرچی تو بگی هر چی تو بخوای

 

ترانه سرا : روزبه بمانی

خواننده : محسن یگانه

(تیراژ برنامه ی ماه عسل )

محمود نگهداری / رسمِ کهنه او رفتن و ندیدن بود

 

و او که از غزلی با ردیفِ رفتن بود
نمی‌گذشت! اگر مقصدش رسیدن بود

گذشت از من و از من گذشت فصلِ نگاه
که رسمِ کهنه او رفتن و ندیدن بود ...

کسی که شوقِ مرا از "سلامِ" من می‌دید
و لحظه های "جوابش" ورایِ گفتن بود

کسی که شور و شراب از نگاهِ او می‌ریخت
به رویِ دفترِ شعری که موطنِ من بود

از آن چراغ که "از رویِ پلکِ شب" برداشت
"اتاقِ آبیِ" شعرم همیشه روشن بود

کسی که چشم مرا رو به آینه وا کرد
و دید، آینه که نیمه ام همین زن بود

قرار بود بماند - قرارِ من باشد
تمامِ عمر ولی بی قرارِ رفتن بود



محمود نگهداری

*اتاق آبی؛ کتابی از سهراب سپهری
**رویِ پلک شب؛ از سروده های سهراب

شعر طنز / در آزمون سخت عشقت کم نیاوردم

 

در آزمون سخت عشقت کم نیاوردم
مشروطی حتی ترم آخر هم نیاوردم

درپاسخ پرسیدن از راز بقای عشق
برهان ترد غیر مستحکم نیا وردم

پشت سرم حرف زیادی بود پیش ازاین
ازحرف بدخواهان به ابرو خم نیاوردم

داروی درد مزمن مردم شدم اما
تنهابرای درد خود مرهم نیاوردم

ابلیس خودرا خفه کردم با خیال تو
نامی زحوا گندم و آدم نیاوردم

شعری برایت بافتم باتاروپود عشق
اما برایت برگه ی شعرم نیاوردم

گم کرده بودم دست وپایم را به طوری که
از خاطرم رفت و گل مریم نیاوردم

 

ارسالی توسط آقای محمدعلی ساکی