اشعار ابوالقاسم حالت / جهان ایده آل

قربان جهانی كه در آن جنگ نباشد
مشت و لگد و سيلی و اوردنگ نباشد
از وحشت بمب اتم و توپ و مسلسل
پيوسته به پا خار و به سر سنگ نباشد
باهم نستيزند سپيدان و سياهان
دعوا سر نام و نسب و رنگ نباشد
در باغ وفا مرغ بد آواز نيابيم
در بزم صفا ساز بد آهنگ نباشد
افسار به دست دو سه گمراه نیفتد
ايام به كام دو سه الدنگ نباشد
مادون ز ستمكاری مافوق ننالد
از دست دلی سنگ دلی تنگ نباشد
هر مملكتی تا طلبد حق خودش را
محتاج به صد لشكر صد هنگ نباشد

ابوالقاسم حالت

اشعارسهراب سپهری / روشنی من گل آب

ابری نیست
بادی نیست
می نشینم لب حوض
گردش ماهی ها روشنی من گل آب
پاکی خوشه زیست
مادرم
ریحان می چیند
نان و ریحان و پنیر آسمانی بی ابر اطلسی هایی تر
رستگاری نزدیک لای گلهای حیاط
نور در کاسه مس چه نوازش ها می ریزد
نردبان از سر دیوار بلند صبح را روی زمین می آرد
پشت لبخندی پنهان هر چیز
روزنی دارد دیوار زمان که از آن چهره من پیداست
چیزهایی هست
که نمی دانم
می دانم سبزه ای را بکنم خواهم مرد
می روم بالا تا اوج من پر از بال و پرم
راه می بینم در ظلمت من پر از فانوسم
من پر از نورم و شن
و پر از دار و درخت
پرم از راه از پل از رود از موج
پرم از سایه برگی در آب
چه درونم تنهاست

سهراب سپهری

شعار کارو / شیون مرگ

مفشار!
وه! بدينسان مفشار! اين تن بيمار مرا
تنگ آغوش سيه، اي شب ديوانه گيج!
دست بردار..برو!
دست و پاي دل بيرحم وگنهكار مرا
برتن مرده ي اين عشق فسونكار مپيچ!


مرد؟!
افسوس.. ولي مرگ وي افسوس نداشت
مرده بود او، زنخستين شب بيداري عشق
وكنون، كوهوسي كونفسي، در دل من؟
تاببارم بسرم، مويه كنان سيل سرشك..

 
ريخت؟!
اي اشك جگر سوخته آخر زچه رو
بي سبب از دل غم ديده فرو غلطيدي؟
مگر از اين زن بي عاطفه ی حادثه جو
در همه عمر، چه مهري، چه وفايي ، ديدي؟

 
آه، اي مظهر حرمان دل غمناكم!
خنده ي ديده ي حسرت زده ي نمناكم!
اشك! بگذار تو را با كفنش پاك كنم
حيف باشد بخدا، حيف! كه با اينهمه سوز
تن لرزان تورا با تن او خاك كنم!

 
اي كليسا، كه در آن نيمه شب بي خبري
بگرفتي زكفم لذت تنهايي را
وچنان مست و سراپا شعف وزنگ زنان
هديه دادي، به دلم اين زن هرجايي را
بنگر از دور، ببين:
تا كجا رفت، سراسيمه، بدنبال هوس
تا كجا برد هوس، آن سرسودايي را!
مرده بخت، چنين بيكس وگمنام و غريب..
زير پاي من ديوانه افسانه پرست..

 
پس دگرصبر چرا؟
مثل آن نيمه شب بيخبري، بيخود ومست
ناله كن در دل شب، زنگ بزن، زنگ بزن!
بافغان جرس مرگ، بكش جار: كه، هاي!
كاروان ابديت! ببر اين زاده ننگ!..
ببرش دور.. ببر دور و بخلوتگه مرگ،
برسرش خنده كنان سنگ بزن، سنگ بزن!

 

وتو اي خاك سياه،
هيچ بر اين زن بي مهر و وفا رحم مكن!
پاره كن قلب ورا، چنگ بزن، چنگ بزن
پاره كن قلب ورا، تازسيه چال جنون!..
عشق ديوانه ي خود را بدرآرم، ببرم..
خاك، پاسخ بده، آخر.. بخدا قلبم ريخت
ريخت، پاشيده شد ازهم، جگرم!
خامشي باز چرا؟ رفته مگر همره او..
عشق من.. مرده مگر؟ واي خدا!..واي خدا!.

 
خاك عالم بسرم!
پس كليسا..نه! دگر زنگ مزن، زنگ مزن..
كاروان! پيش مرو.. يارمرا دورمبر..
برسرش خندكنان سنگ مزن.. سنگ مزن!
و تو اي خاك سيه.. محض خدا.. رحم بكن
بردلش سينه كشان، چنگ مزن.. چنگ مزن..

 
وتو..اي قلب من اي، روسپي باده پرست!
زاده ي وهم وجنون، زنگي ديوانه ي مست!
كه همه عمر، ملول وقدح باده بدست..
شهوت آلود ونفس مرده و پژمرده و گيج
پدر زندگي ام را به عبث سوزاندي!
بس كن آخر بخدا، شرم كن، اي واي! بس است،
هرچه دركنج قفس عشق مرا گرياندي..
هرچه در وصف هوس، شعربگويم، خواندي..
كاروان رفت، هوس رفت، نفس رفت، كنون!
كنج عزلتگه ماتمكده ي ناكامي..
زارو سرگشته بصحراي جنون..
از پريشاني دنياي پريشاندل عشق
همره درد جنون!
ياد او مانده براي من ويك قطره سرشك.

 
آه.. اي قطره سرشك!
واپسين خاطره ي عشق من ناكس پست!
كه دگرجز تو مرا ياري و غمخواري نيست..
قلب بيچاره، كه از پاي درافتاد، شكست..
بسكه در آتش حرمان جگرسوز، گريست

 
مرغ شب مرده وبخت من بدبخت نگر
شيون مرگ مرا، مرغ سحر داده بسر..
پس خداحافظ تو..حافظ تو، رفت دگر..
بعد من بر سر هر مرده، كه شيون كردي..
شيون مرگ مرا، مرگ من.. ازيادمبر!..

کارو در در یان

آتش نشان

 

دلم پیشِ کودکیست که منتظر است تا قهرمانش بعد از شیفتِ کاری بیاید وبغلش کند...

 

لعنت به تو ای حادثه‌ی ناگوار،
آتش‌نشانان ما ،لباس‌هایشان"ضد حریق"بود نه"ضد آوار" ...

 

 

⚫️ #آتش_نشان
⚫️ #تسلیت