اشعار صائب تبریزی

گر چه او هرگز نمی گیرد ز حالِ ما خبر

دردِ او هر شب خبر گیرد ز سر تا پایِ ما

از خطِ فرمانِ او روزی که پا بیرون نهیم

تیشه گردد هر سرِ خاری، به قصدِ پایِ ما

 

صائب_تبریزی

اشعار خاقانی


مه نجویم، مه مرا روی تو بس
گل نبویم، گل مرا بوی تو بس

عقل من دیوانه عشق تو شد
بندش از زنجیر گیسوی تو بس

اشک من باران بی‌ابر است لیک
ابر بی‌باران خم موی تو بس

آینه از دست بفکن کز صفا
پشت دست آیینه ی روی تو بس

رنگ زلفت بس شب معراج من
قاب قوسینم دو ابروی تو بس

طالب ظلّ همایی نیستم
سایه ی دیوار در کوی تو بس

"خاقانی"

آسمان در خون خاقانی چراست
کاین مهم را نامزد خوی تو بس

#خاقانی