شعر آمدن بهار از شاعر پرآوازه رهی معیری

نو بهار آمد و گل سرزده، چون عارض یار
ای گل تازه، مبارک به تو این تازه بهار

با نگاری چو گل تازه، روان شو به چمن
که چمن شد ز گل تازه، چو رخسار نگار

لاله وش باده به گلزار بزن با دلبر
کز گل و لاله بود چون رخ دلبر گلزار

زلف سنبل، شده از باد بهاری درهم
چشم نرگس، شده از خواب زمستان بیدار

تبریک عید از زبان مولانا

عید بر عاشقان مبارک باد
عاشقان عیدتان مبارک باد
عید ار بوی جان ما دارد
در جهان همچو جان مبارک باد
بر تو ای ماه آسمان و زمین
تا به هفت آسمان مبارک باد
عید آمد به کف نشان وصال
عاشقان این نشان مبارک باد
روزه مگشای جز به قند لبش
قند او در دهان مبارک باد
عید بنوشت بر کنار لبش
کاین می بی‌کران مبارک باد
عید آمد که ای سبک روحان
رطل‌های گران مبارک باد
چند پنهان خوری صلاح الدین
بوسه‌های نهان مبارک باد
گر نصیبی به من دهی گویم
بر من و بر فلان مبارک باد

مولانا

شعری زیبا از نزار قبانی

هر چه موهايت بلندتر
عمر من بلندتر است
گيسوان آشفته روي شانه هايت
تابلويي از سياه قلم و مرکب چيني و پرهاي چلچله هاست
که به آن دعاهايي از اسماء الهي مي بندم
مي داني چرا در نوازش و پرستش موهايت جاودانه مي شوم ؟
چون قصه ي عشق ما از اولين تا آخرين سطر
درآن نقش بسته است
موهايت دفتر خاطرات ماست
پس نگذار کسي آن را بدزدد

نزار قباني

شعری زیبا از فریدون مشیری

من آنچه را احساس باید کرد
یا از نگاه دوست باید خواند
هرگز نمی پرسم
هرگز نمی پرسم که : آیا دوستم داری ؟
قلب من و چشم تو می گوید به من : آری

فريدون مشيري

از شعرهای دلپذیر و زیبای شمس لنگرودی

آسان است برای من

که خیابان ها را تا کنم

و در چمدانی بگذارم که صدای باران را به جز تو کسی نشنود

آسان است به درخت انار بگویم انارش را خود به خانه ی من آورد

آسان است آفتاب را سه شبانه روز بی آب و دانه رها کنم

و روز ضعیف شده را ببینم که عصا زنان از آسمان خزر بالا می رود

آسان است یک چهچه  گنجشک را ببافم

و پیراهن  خوابت کنم

آسان است برای من که به شهاب نومید فرمان دهم که به نقطه ی اولش برگردد

برای من آسان است به نرمی  آبها سخن بگویم

و دل  صخره را بشکافم

آسان است ناممکن ها را ممکن شوم

و زمین در گوشم بگوید : " بس کن رفیق" 

اما

آسان نیست که معنی  مرگ را بدانم

وقتی تو به زندگی آری گفته ای ....

 

 از : شمس لنگرودی

مفهوم  بهار در اشعار شاعران

ابوسعید ابوالخیر :

نوروز شد و جهان برآورد نفس

حاصل زبهار عمر ما را غم و بس

از قافلهٔ بهار نامد آواز

تا لاله به باغ سر نگون ساخت جرس

 

انوری :

مکن ای دل که عشق کار تو نیست

بار خود را ببر که بار تو نیست

مردی از عشق و در غم دگری

گرچه این هم به اختیار تو نیست

دیده راز تو فاش کرد ازآنک

دیده در عشق رازدار تو نیست

نوبهار آمد و جهان بشکفت

زان ترا چه چو نوبهار تو نیست

 

خلیل الله خلیلی :

بی دولت عشق زندگانی نفسی ست

هنگامه ی عشرت جوانی هوسی ست

بی باد بهار جای گل در گلشن

یا دسته ی خار خشک یا مشت خسی ست

 

صائب تبریزی :

اگر به بندگی ارشاد می‌کنیم ترا

اشاره‌ای است که آزاد می‌کنیم ترا

تو با شکستگی پا قدم به راه گذار

که ما به جاذبه امداد می‌کنیم ترا

درین محیط، چو قصر حباب اگر صد بار

خراب می‌شوی، آباد می‌کنیم ترا

ز مرگ تلخ به ما بدگمان مشو زنهار

که از طلسم غم آزاد می‌کنیم ترا

فرامشی ز فراموشی تو می‌خیزد

اگر تو یاد کنی، یاد می‌کنیم ترا

اگر تو برگ علایق ز خود بیفشانی

بهار عالم ایجاد می‌کنیم ترا

مساز رو ترش از گوشمال ما صائب

که ما به تربیت استاد می‌کنیم ترا

 
 

شعر پروین اعتصامی

 پروین اعتصامی :

سپیده‌دم، نسیمی روح پرور
وزید و کرد گیتی را معنبر

تو پنداری، ز فروردین و خرداد
بباغ و راغ، بد پیغام آور

برخسار و بتن، مشاطه کردار
عروسان چمن را بست زیور

گرفت از پای، بند سرو و شمشاد
سترد از چهره، گرد بید و عرعر

ز گوهر ریزی ابر بهاری
بسیط خاک شد پر لؤلؤ تر

مبارکباد گویان، در فکندند
درختان را بتارگ، سبز چادر

نماند اندر چمن یک شاخ، کانرا
نپوشاندند رنگین حله در بر

ز بس بشکفت گوناگون شکوفه
هوا گردید مشکین و معطر

بسی شد، بر فراز شاخساران
زمرد، همسر یاقوت احمر

شعری برای استقبال بهار

 

شعری برای استقبال از بهار از پروین اعتصامی :

بتن پوشید گل، استبرق سرخ
بسر بنهاد نرگس، افسر زر

بهاری لعبتان، آراسته چهر
بکردار پریرویان کشمر

چمن، با سوسن و ریحان منقش
زمین، چون صحف انگلیون مصور

در اوج آسمان، خورشید رخشان
گهی پیدا و دیگر گه مضمر

فلک، از پست رائیها مبرا
جهان، ز الوده کاریها مطهر

سخنان حکیمانه سعدی شیرازی

نفس پرور، هنروری نیاید و بی هنر، سروری را نشاید. سعدی

دنیا نیرزد به آنکه پریشان کنی دلی. سعدی

همه کس را عقل خود به کمال نماید و فرزند خود به جمال. سعدی

مشک آن است که خود ببوید، نه آنکه عطار بگوید. سعدی

دوستی را که به عمری فرا چنگ آرند، نشاید که به یک دم بیازارند. سعدی

دل دوستان آزردن،مراد دشمنان برآوردن است. سعدی

شیطان با مخلصان برنمی آید و سلطان با مفلسان. سعدی

رأی بی قوت، مکر و فسون است و قوّت بی رأی، جهل و جنون. سعدی

قدر عافیت کسی داند، که به مصیبتی گرفتار آید. سعدی

ملوک از بهر پاس رعیّتند، نه رعیت از بهر طاعت ملوک. سعدی

هر که با داناتر از خود بحث کند تا بداند که داناست،بدانند که نادان است. سعدی

مال از بهر آسایش عمر است، نه عمر از بهر گرد کردن مال. سعدی

خشم بیش از حد گرفتن، وحشت آرد و لطف بی دقت، هیبت ببرد. سعدی

برادر که در بند خویش است، نه برادر و نه خویش است. سعدی

هر کس را که زَر در ترازوست ، زور در بازوست. سعدی

هر که در زندگی، نانش نخورند، چون بمیرد، نامش نبرند. سعدی

شعری از نغمه مستشار نظامی


شعری از نغمه مستشار نظامی برای شکرانه سلامت علیرضا قزوه :

سلام شاعر مردم ٬ سلام شاعر ایران

نفس بکش که بریزی به جان قافیه طوفان


(نفس-قصیده ) بخوان تا قصیده زنده بماند
سپید حرف بزن تا سپیده تازه کند جان


سلام شاعر دیر آشنای گریه شب بو
سلام شاعر درد آشنای گریه پنهان

ببار بر دل خشکیده مان تغزل رویش
بریز در نفس شعرمان تبسم ایمان

صریح و ساده بگو حرفهای کهنه دل را
لباس شعر بپوشان به زخم تازه انسان

به یمن یکدلی شاعران پارس به پا کن
بساط شاعری ات را به زیر سایه باران

بریز جرعه ای از آن رباعیات سلیست
بخوان ترانه و ما را ببر به سمت خراسان

قطارشعر شمال و جنوب و مغرب و مشرق
دلش خوش است که از تو شنیده است فراوان

تو مرد خاکی دیروزهای جبهه و جنگی
تو مرد ساده امروزهای قزوه و قرآن

قسم به آیه آخر که سوره شعرا را
نجات داده ای از چشمهای هرزه شیطان

نگاه آینه از باغ سیب سرخ تو خوشبو
دو چشم (مرغ رها) از شهود شعر تو خندان

نفس بکش که نفسهای ممتد تو بپا خواست
که شعر را بکشاند به کوچه و به خیابان

نفس بکش که تویی آنکه می تواند و باید
به شعرمان بدهد با شعور خود سر و سامان

نفس بکش نفست پربهاست حضرت شاعر
نمی فروشی و نفروختی کلام خود ارزان

نفس بکش نفس صبحدم! ستاره روشن!
بهار سبز بصیرت!بیان سرخ شهیدان!

چه خوب انس گرفتند با کلام تو مردم
جوان و پیر تو را خوانده اند از تو چه پنهان

جوان و پیر، زن و مرد،آشنا و غریبه
هزار طایفه بر سفره کتاب تو مهمان

چه حکمتی است که با هر زبان نشسته به دلها
به جز بر آمده از دل، به جز بر آمده از جان

هزار شکر که (آوازهای صبح بنارس)
رسیده با نفس تو به عصر خسته تهران

هزار شکر که هستی به لطف حضرت مادر
بمان امیر غزل در پناه خالق رحمان

نغمه مستشار نظامی/ اسفند 91

برسان باده که غم روی نمود ای ساقی

 

برسان باده که غم روی نمود ای ساقی
این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی

حالیا عکس دل ما است در آیینه‌ی جام
تا چه رنگ آورد این چرخ کبود ای ساقی

دیدی آن یار که بستیم صد امید در او
چون به خون دل ما دست گشود ای ساقی

تیره شد آتش یزدانی ما از دم دیو
گرچه در چشم خود انداخته دود ای ساقی

تشنهی خون زمین است فلک، واین مه نو
کهنه داسی است که بس کشته درود ای ساقی

منتی نیست اگر روز و شبی بیشم داد
چه ازو کاست و بر من چه فزود ای ساقی

بس که شستیم به خوناب جگر جامهی جان
نه از او تار به جا ماند و نه پود ای ساقی

حق به دست دل من بود که در معبد عشق
سر به غیر تو نیاورد فرود ای ساقی

این لب و جام پی گردش می ساختهاند
ورنه بی می و لب جام چه سود ای ساقی

در فروبند که چون «سایه» در این خلوت غم
با کسم نیست سر گفت و شنود ای ساقی

هوشنگ ابتهاج (سایه)

 

یکی از بهترین شعرهای مولانا

یکی از بهترین شعرهای مولانا :

ذاتت عسلست ای جان گفتت عسلی دیگر

ای عشق تو را در جان هر دم عملی دیگر

از روی تو در هر جان باغ و چمنی خندان

وز جعد تو در هر دل از مشک تلی دیگر

مه را ز غمت باشد گه دق و گه استسقا

مه زین خللی رسته از صد خللی دیگر

با لطف بهارت دل چون برگ چرا لرزد

ترسد که خزان آید آرد دغلی دیگر

هر سرمه و هر دارو کز خاک درت نبود

در دیده دل آرد درد و سبلی دیگر

ابلیس ز لطف تو اومید نمی‌برد

هر دم ز تو می‌تابد در وی املی دیگر

فرعون ز فرعونی آمنت به جان گفته

بر خرقه جان دیده ز ایمان تکلی دیگر

خورشید وصال تو روزی به جمل آید

در چرخ دلم یابد برج حملی دیگر

اجزای زمین را بین بر روی زمین رقصان

این جوق چو بنشیند آید بدلی دیگر

بر روی زمین جان را چون رو شرف و نوری

در زیر زمین تن را چون تخم اجلی دیگر

تا چند غزل‌ها را در صورت و حرف آری

بی‌صورت و حرف از جان بشنو غزلی دیگر

 حضرت مولانا

تورج نگهبان / بعد از تو م در بستر غم می توان خفت

 

بعد از تو م در بستر غم می توان خفت  

بعد از تو هم با دل سخنها می توان گفت

بعد از تو هم این سوز هجران    هرگز نمی آید به پایان

بی تو هم این عشق بی فرجام من شاید که پا برجا بماند  یا نماند

بی تو هم دریای بی آرام غم شاید به طوفانم کشاند   یا براند

من که رسوای دل هستم کی ز غم پروا کنم     

می روم عشق و وفا را در جهان رسوا کنم

دل به دریا می زنم   تا که دل دریا کنم

دل کی شود آزاد از این غم           

فریاد از این دل داد از این غم

جز غم چه بود این عشق رسوا      

شد هستیم بر باد از این غم

شعر از تورج نگهبان

یکی از بهترین و زیبا ترین غزل های خواجه حافظ شیرازی

خواجه حافظ شیرازی :

می‌فکن بر صف رندان نظری بهتر از این

بر در میکده می کن گذری بهتر از این

در حق من لبت این لطف که می‌فرماید

سخت خوب است ولیکن قدری بهتر از این

آن که فکرش گره از کار جهان بگشاید

گو در این کار بفرما نظری بهتر از این

ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق

برو ای خواجه عاقل هنری بهتر از این

دل بدان رود گرامی چه کنم گر ندهم

مادر دهر ندارد پسری بهتر از این

من چو گویم که قدح نوش و لب ساقی بوس

بشنو از من که نگوید دگری بهتر از این

کلک حافظ شکرین میوه نباتیست به چین

که در این باغ نبینی ثمری بهتر از این

شعری درباره فصل بهار از لیلا کردبچه

شعری درباره فصل بهار از لیلا کردبچه :

این شعر را همین حالا بخوان

وگرنه بعدها باورت نمی شود

هنگام سرودنش چگونه دیوانه وار عاشقت بودم

همین حالا بخوان

این شعر را که ساختار محکمی ندارد

و مثل شانه های تو هربار گریه می کنم می لرزد

هربار گریه می کنم

و پیراهن هیچ فصلی خیس تر از بهاری نخواهد بود

که عاشقت شدم