ابوسعید ابوالخیر :

نوروز شد و جهان برآورد نفس

حاصل زبهار عمر ما را غم و بس

از قافلهٔ بهار نامد آواز

تا لاله به باغ سر نگون ساخت جرس

 

انوری :

مکن ای دل که عشق کار تو نیست

بار خود را ببر که بار تو نیست

مردی از عشق و در غم دگری

گرچه این هم به اختیار تو نیست

دیده راز تو فاش کرد ازآنک

دیده در عشق رازدار تو نیست

نوبهار آمد و جهان بشکفت

زان ترا چه چو نوبهار تو نیست

 

خلیل الله خلیلی :

بی دولت عشق زندگانی نفسی ست

هنگامه ی عشرت جوانی هوسی ست

بی باد بهار جای گل در گلشن

یا دسته ی خار خشک یا مشت خسی ست

 

صائب تبریزی :

اگر به بندگی ارشاد می‌کنیم ترا

اشاره‌ای است که آزاد می‌کنیم ترا

تو با شکستگی پا قدم به راه گذار

که ما به جاذبه امداد می‌کنیم ترا

درین محیط، چو قصر حباب اگر صد بار

خراب می‌شوی، آباد می‌کنیم ترا

ز مرگ تلخ به ما بدگمان مشو زنهار

که از طلسم غم آزاد می‌کنیم ترا

فرامشی ز فراموشی تو می‌خیزد

اگر تو یاد کنی، یاد می‌کنیم ترا

اگر تو برگ علایق ز خود بیفشانی

بهار عالم ایجاد می‌کنیم ترا

مساز رو ترش از گوشمال ما صائب

که ما به تربیت استاد می‌کنیم ترا