شعر بهاری خواجه حافظ شیرازی

رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید

وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید

صفیر مرغ برآمد بط شراب کجاست

فغان فتاد به بلبل نقاب گل که کشید

ز میوه‌های بهشتی چه ذوق دریابد

هر آن که سیب زنخدان شاهدی نگزید

مکن زغصه شکایت که در طریق طلب

به راحتی نرسید آن که زحمتی نکشید

ز روی ساقی مه وش گلی بچین امروز

که گرد عارض بستان خط بنفشه دمید

چنان کرشمه ساقی دلم ز دست ببرد

که با کسی دگرم نیست برگ گفت و شنید

من این مرقع رنگین چو گل بخواهم سوخت

که پیر باده فروشش به جرعه‌ای نخرید

بهار می‌ گذرد دادگسترا دریاب

که رفت موسم وحافظ هنوزمی ‌نچشید

خواجه حافظ شیرازی

شعر معروف فروغی بسطامی

کی رفته ای ز دل که  تمنا کنم  تو  را

کی  بوده ای نهفته که  پیدا  کنم  تو را

غیبت نکرده ای که شوم طالب حضور

پنهان نگشته ای که  هویدا  کنم  تو را

با صد هزارجلوه برون آمدی  که  من

با  صد  هزار دیده  تماشا  کنم  تو را

بالای خود در آئینه  چشم   من   ببین

تا  با   خبر  ز عالم  بالا  کنم  تو را

مستانه  کاش در حرم  و دیر  بگذری

تا قبله گاه مومن و ترسا کنم تو را

از : فروغی بسطامی

شعری در مورد زلزله اخیر دشتی  از محمدرضا هاشمی زاده

شعری در مورد زلزله اخیر دشتی  از محمدرضا هاشمی زاده :

زلـزله...دردهای نا گفته ی خاک پاک دشتی   

زلـزله...شکوفـــایی سالها..بغض های نهفته   

        ......................

بهــار آمدعجــب گل کاشت دشتی

سراز خوابی گران برداشت دشتی

 زخـاک شُـنــبه آخــر ســردر آورد     

 همان داغـی که دردل داشت دشتی  

شعری از مهدی وحید دستجردی

شعری از مهدی وحید دستجردی

دیگر امید ِ آخرین امید مایوس است
حتی خیال ِ بی تو بودن اوج کابوس است

از ترس ِ این کابوسها فریادها دارم
فریادِ من بالاتر از فریاد ِ نا قوس است

زخمی به دل دارم که تنها مرهمش اشک است
این روزها اشکم شبیه ِ اشک ِ ققنوس است

این درد را پنهان نمودن سخت دشوار است
دردی که از چشمان ِ شب بیدار محسوس است

این راه طولانیست،صدها پیچ و خم دارد
پیچ و خمی که بدتر از خم های چالوس است

یک عیب دارد عشق،آن هم بی سر انجامیست
عیبی که نا پیداست،مثل ِ پای طاووس است

اینک من و دریای عشق و موج و تاریکی
تنها امیدم دیدن ِ سو سوی فانوس است

حتی خیال ِ با تو بودن اوج ِ باورهاست
زیرا امیدِ آخرین امید مایوس است

شعری از آرزو صفایی

شعری از آرزو صفایی

آن پری رخساره آن خورشید وش
گفتگو می کرد با جام می اش

از دل پروانه های بی کسی
غربت اندر غربت آمد هر کسی

ابر گریان را خدا همراه کرد
باغ رضوان را زدل بی گاه کرد

راه تاریک و خموش وسرد را
روشنی ها می نمودش درد را

بوف کور خسته در تنگ غروب
ناله ها می کرد از فرط ذنوب

آینه پیچیده در گرداب غم
زان دو زلف تار اندر پیچ و خم

کشتی سرگشته ی دریای عدل
نابسامان گشته درمعنای عدل

ابر, سرکش شد قرار از یاد برد
آتشی زد دودمان را باد برد

غزلی زیبا از نادر نادرپور

من آن درخت زمستانی ، بر آستان بھارانم

که جز به طعنه نمی خندد ، شکوفه بر تن عریانم

ز نوشخند سحرگاهان ، خبر چگونه توانم داشت

منی که در شب بی پایان ، گواه گریه ی بارانم

شکوه سبز بھاران را ، برین کرانه نخواهم دید

که رنگ زرد خزان دارد ، همیشه خاطر ویرانم

چنان ز خشم خداوندی ، سرای کودکی ام لرزید 

که خاک خفته مبدل شد ، به گاهواره ی جنبانم

 درین دیار غریب ای دل ، نشان ره از چه کسی پرسم ؟

 که همچو برگ زمین خورده ، اسیر پنجه ی طوفانم

 میان نیک و بد ایام ، تفاوتی نتوانم یافت

 که روز من به شبم ماند ، بھار من به زمستانم

 نه آرزوی سفر دارد ، نه اشتیاق خطر کردن ،

 دلی که می تپد از وحشت ، در اندرون پریشانم

 غلام همت خورشیدم ، که چون دریچه فرو بندد

 نه از هراس من اندیشد ، نه از سیاهی زندانم

 کجاست باد سحرگاهان ، که در صفای پس از باران

 کند به یاد تو ، ای ایران به بوی خاک تو مھمانم

از : نادر نادرپور

ملک الشعرای بهار / مرغ سحر ناله سر کن

 

تصنیف مرغ سحر از ملک الشعرای بهار :

مرغ سحر ناله سر کن
داغ مرا تازه‌تر کن
زآه شرربار این قفس را
برشکن و زیر و زبر کن
بلبل پربسته! ز کنج قفس درآ
نغمهٔ آزادی نوع بشر سرا
وز نفسی عرصهٔ این خاک توده را
پر شرر کن
ظلم ظالم، جور صیاد
آشیانم داده بر باد
ای خدا! ای فلک! ای طبیعت!
شام تاریک ما را سحر کن
نوبهار است، گل به بار است
ابر چشمم ژاله‌بار است
این قفس چون دلم تنگ و تار است
شعله فکن در قفس، ای آه آتشین!
دست طبیعت! گل عمر مرا مچین
جانب عاشق، نگه ای تازه گل! از این
بیشتر کن
مرغ بیدل! شرح هجران مختصر، مختصر، مختصر کن
عمر حقیقت به سر شد
عهد و وفا پی‌سپر شد
نالهٔ عاشق، ناز معشوق
هر دو دروغ و بی‌اثر شد
راستی و مهر و محبت فسانه شد
قول و شرافت همگی از میانه شد
از پی دزدی وطن و دین بهانه شد
دیده تر شد
ظلم مالک، جور ارباب
زارع از غم گشته بی‌تاب
ساغر اغنیا پر می ناب
جام ما پر ز خون جگر شد
ای دل تنگ! ناله سر کن
از قویدستان حذر کن
از مساوات صرفنظر کن
ساقی گلچهره! بده آب آتشین
پردهٔ دلکش بزن، ای یار دلنشین!
ناله برآر از قفس، ای بلبل حزین!
کز غم تو، سینهٔ من پرشرر شد
کز غم تو سینهٔ من پرشرر، پرشرر، پرشرر شد

از بهترین شعرهای رضا نیکوکار

مي روي بعد تو پاي سفرم مي شكند
مهره به مهره تمام كمرم مي شكند

مرگ مي آيد و در آينه ها مي بينم
زندگي مثل پلي پشت سرم مي شكند

چار ديوار اتاق از تو و عكست خالي ست
يك به يك خاطره ها دور و برم مي شكند

من كه مغرورترين شاعر شهرم بودم
به زمين مي خورم و بال و پرم مي شكند

نقشه ها داشت برايم پدر پيرم ...آه
بغض من پاي سكوت پدرم مي شكند

هيچ كس مثل تو در سينه ي خود سنگ نداشت
بعد از اين هرچه كه من دل ببرم مي شكند

مي تراود مهتاب و غم اين خفته ي چند پ
خواب در پنجره ي چشم ترم مي شكند ...

از بهترین تک بیتی های نشاط اصفهانی

دیده بستم که دل از یاد توام بستانی است

جز به رویت نگشایم در این بستان را

                        « نشاط اصفهانی »

****

از کوی تو می آیم و از خود خبرم نیست

پرسم مگر از غم ره کاشانه ی خود را

                        « نشاط اصفهانی »

****

آشنایی حلقه بر در می زند

کیست تا بیرون کند بیگانه را

                        « نشاط اصفهانی »

****

با تو خاموشم ولی با یاد دوست

هر سر مویم زبانی دیگر است

                        « نشاط اصفهانی »

****

در دیار ما خرد را راه نیست

عشق آنجا حاکم و فرمان رواست

                        « نشاط اصفهانی »

****

عالمی در شادی و ما را غم است

این غم ما از برای عالم است

                        « نشاط اصفهانی »

****

گفته بودم که دل به کس ندهم

ای دریغا که دل به فرمان نیست

                        « نشاط اصفهانی »

****

طاعت از دست نیاید گنهی باید کرد

در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد

                        « نشاط اصفهانی »

****

طبیبا بدرمان دردم چه کوشی

مرا درد او بی دوا می پسندد

                        « نشاط اصفهانی »

****

حدیث عشق من افسانه شد در شهر و می باید

ز شرم عاشقی پیش تودرد دل نهان دارم

                        « نشاط اصفهانی »

****

 از بس که گداختم ز غمت نا توان شدم

تا آنچنان که کام تو بود آنچنان شدم

                        « نشاط اصفهانی »

****

ظلم است که بر بام تو بالی نفشاند

آن مرغ که دردام تو رست است پر او

                        « نشاط اصفهانی »

****

اگر تو تیغ کشی ما سپر بیندازیم

که عشق تیغ بر آورد و صبر شد سپری

                        « نشاط اصفهانی »

****

آمد و جان در رهش افشانده بودم دید و گفت

آخر این بود آنچه از بهر نسارم داشتی

                        « نشاط اصفهانی »

****

جز نثار مقدمش جان دادنم لایق نبود

ای غم هجران خجل از روی یارم داشتی

                        « نشاط اصفهانی »

****

شاد کامی ره عشق نشان هوس است

عشق ان نیست کز او شاد شود کام کسی

                        « نشاط اصفهانی »

****

این جفا و جور مخصوص تو نیست

هر که شد سیمین بدن سنگین دل است

                        « نشاط اصفهانی »

****

نیروی عشق بین ،که درین دشت بیکران

گامی نرفته ایم و، به پایان رسیدایم

                        « نشاط اصفهانی »

از بهترین غزلیات هاتف اصفهانی

به بزمم دوش یار آمد به همراه رقیب اما

شبی با او بسر بردم ز وصلش بی‌نصیب اما

مرا بی او شکیبایی چه می‌فرمائی ای همدم

شکیب آمد علاج هجر دانم کو شکیب اما

ز هر عاشق رموز عشق مشنو سر عشق گل

ز مرغان چمن نتوان شنید از عندلیب اما

خورد هر تشنه لب آب از لب مردم فریب او

از آن سرچشمه من هم می‌خورم گاهی فریب اما

به حال مرگ افتاده است هاتف ای پرستاران

طبیبش کاش می‌آمد به بالین عنقریب اما

شعری از خواجوی کرمانی

یکی از بهترین غزلیات خواجوی کرمانی :

آب آتش میبرد خورشید شب‌پوش شما

میرود آب حیات از چشمهٔ نوش شما

شام را تا سایبان روز روشن دیده‌ام

تیره شد شام من از صبح سحرپوش شما

در شب تاریک خورشیدم در آغوش آمدی

همچو زلف ار بودمی یک شب در آغوش شما

از چه رو هندوی مه پوش شما در تاب شد

گر به مستی دوشم آمد دوش بر دوش شما

ای ز روبه بازی آهوی شما در عین خواب

شیر گیران گشته مست از خواب خرگوش شما

مردم چشم عقیق افشان لؤلؤ بار من

گشته در پاش از لب در پوش خاموش شما

حلقه ی گوش شما را تا بود مه مشتری

مشتری باشد غلام حلقه در گوش شما

عیب نبود چون بخوان وصل نبود دسترس

گر به درویشی رسد بوئی ز سر جوش شما

آب حیوانست یا گفتار خواجو یا شکر

ماه تابانست یا گل یا بناگوش شما

از : خواجوی کرمانی 

شعری از امید کاظم زاده

شعری از امید کاظم زاده

تا چند به عشق تو هوایی باشم؟

دنبال نشان آشنایی باشم

در زمره ی عاشقان گمنام تو،

ای کاش به نامتان خدایی باشم

شعری از مژگان عباسلو

 شعری از مژگان عباسلو :

موج است او که از نفشس افتاده
برخاسته‌ست اگر سپس افتاده

غمگین نباش، بیشه‌ی خالی! شیر،
شیر است اگرچه در قفس افتاده

بویی از او نبرده نسیم الّا
صدها غزال در هوس افتاده …

عشق اتفاق ِ ساکت و بی‌رحمی‌ست
هرجا دلی شکست پس افتاده

تقصیر ِ او نبود دل از من برد
شهد است هرکجا مگس افتاده

از سیب‌ها بپرس به جز معشوق
عاشق به پای هیچ‌کس افتاده؟

از جا بلند می‌شود او یک روز
مانند ِ موج ِ از نفس‌ افتاده

یکی از بهترین غزل های خواجوی کرمانی

 

اگر سرم برود در سر وفای شما

ز سر برون نرود هرگزم هوای شما

بخاک پای شما کانزمان که خاک شوم

هنوز بر نکنم دل ز خاک پای شما

چو مرغ جان من از آشیان هوا گیرد

کند نزول بخاک در سرای شما

در آن زمان که روند از قفای تابوتم

بود مرا دل سرگشته در قفای شما

شوم نشانهٔ تیر قضا بدان اومید

که جان ببازم و حاصل کنم رضای شما

کرا بجای شما در جهان توانم دید

چرا که نیست مرا هیچکس بجای شما

ز بندگی شما صد هزارم آزادیست

که سلطنت کند آنکو بود گدای شما

گرم دعای شما ورد جان بود چه عجب

که هست روز و شب اوراد من دعای شما

کجا سزای شما خدمتی توانم کرد

جز اینکه روی نپیچم ز ناسزای شما

غریب نیست اگر شد ز خویش بیگانه

هر آن غریب که گشستست آشنای شما

اگر بغیر شما می‌کند نظر خواجو

چو آب می شودش دیده از حیای شما

 

شعری از سمیرا اسلامی

شعری از سمیرا اسلامی :

سیب لبهایت به من نیروی مثبت می دهد
قلب رنجور مرا با بوسه عادت می دهد؟

می وزد سمت تنم عطر تن نمدار تو
بوی باران در قفس حس حسادت می دهد

در خیابانهای شهرت ابرها سردرگم اند
شاید این آشفتگی احساس قدرت می دهد

روسری های سفید و کفش های صورتی
گفته بر نابودی این شهر شدت می دهد

عاقبت می بافد از موهای تو زنجیرها
او که با پیمانه ای از عشق دق ات می دهد