گلپونه های وحشی شعری از هما میر افشار

معروف ترین شعر هما میر افشار :

گلپونه های وحشی دشت امیدم

وقت سحر شد

خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد

من مانده ام تنهای تنها

من مانده ام تنها میان سیل غمها

گلپونه های وحشی دشت امیدم

وقت جدایی ها گذشته

باران اشکم روی گور دل چکیده

بر خاک سرد و تیره ای پیچیده شبنم

من دیده بر راه شما دادم که شاید

سر بر کشیده از خاکهای تیره ی غم

من مرغک افسرده بر شاخسارم

گلپونه ها گلپونه ها چشم انتظارم

می خواهم امشب تا سحرگاهان بخوانم

افسرده ام دیوانه ام آزرده جانم

گلپونه ها گلپونه ها غمها مرا کشت

گلپونه ها آزار آدمها مرا کشت

گلپونه ها نامهربانی آتشم زد

گلپونه ها بی هم زبانی آتشم زد

گلپونه ها در باده ها مستی نمانده

وز اشک غم در ساغر هستی نمانده

گلپونه ها دیگر خدا هم یاد من نیست

هم درد دل شبها به جز فریاد من نیست

گلپونه ها آن ساغر بشکسته ام من

گلپونه ها از زندگانی خسته ام من

دیگر بس است آخر جدایی ها خدا را

سر برکشید از خاکهای تیره ی غم

گلپونه ها گلپونه ها من بی قرارم

ای قصه گویان وفا چشم انتظارم

آه ای پرستوهای ره گم کرده ی دشت

سوی دیار آشنایی ها بکوچید

با من بمانید با من بخوانید

شاید که هستی را زسرگیریم دوباره

آن شور مستی را زسرگیریم دوباره

ار دیگر دلا خطا نکنی
هوس دردبی دوا نکنی

هما میر افشار

اشعار احمدرضا احمدی

در کمین اندوه هستم
 بانو !
مرا دریاب
 به خانه ببر
 گلی را فراموش کرده ام
 که بر چهره ام نمی تابید
زخم های من دهان گشوده اند
 همه ی روزگار پر از اندوه بود
بانو مرا
قطره قطره دریاب
 در این خانه
جای سخن نیست
زبان بستم
عمری گذشت
 مرا از این خانه
به باغ ببر
 سرنوشت من
 به بدگمانی
 به خوناب دل
خاموشی لب
 اشک های من بسته
 بر صورت من است
 هیچکس یورش دل را
در خانه ندید
 بانو
من به خانه آمدم
و دیدم
 که عشق چگونه فرو می ریزد
و قلب در اوج رها می شود
 و بر کف باغچه می ریزد
 بانو مرا دریاب
ما شب چراغ نبودیم
ما در شب باختیم

احمد رضا احمدی

شعر طلسم فاضل نظری

 

فاضل نظری : طلسم

در گذر از عاشقان رسید به فالم
دست مرا خواند و گریه كرد به حالم

روز ازل هم گریست آن ملك مست
نامه تقدیر را كه بست به بالم

مثل اناری كه از درخت بیفتد
در هیجان رسیدن به كمالم

هر رگ من رد یك ترك به تنم شد
منتظر یك اشاره است سفالم

بیشه شیران شرزه بود دو چشمش
كاش به سویش نرفته بود غزالم

هر كه جگرگوشه داشت خون به جگر شد
در جگرم آتش است از كه بنالم

اشعار نغمه مستشار نظامی

نغمه مستشار نظامی :

مــی بــرم این روزهــا نام ترا آرام تر

تا بمانم در شمار عاشقان گمنام تر

نیستی فرصت برای درد دل کردن کم است

درد دل باشد بـــرای دردهایــی عـام تـــر

درد اول دوری از آیینه و آیینگی ست

درد دوم درد دلهایی ازین هم خام تر

کاش گاهی هم به ما سر می زدی هرچند نیست

در میــــان خستگان از قلب مــــا ناکـــــــــــام تـــــر

خشک شد لبـــهای ما با چند ندبه می رسی؟

جان مولا ،ساقی از دست تو شد این جام تر؟!

زیر لب ذکر تو را هر روز و هرشب گفته ام

گفتــه ای :‌آرام تـر ، آرام تـــر ، آرام تـــــر!

کاسه شعر مرا از دست عشق انداختی

تکه ای را تر کن از سرچشمه الــهام،تر!

می رسی و انتخابی سخت خواهی کرد،آه

بی گمان از عاشقانــــی بهتر و خوش نام تر

سهــــم ما... شوق حضور و آبروی انتـظار

سهم عاشق های از گمنام هم گمنام تر!

نغمه مستشار نظامی

از اشعار مژگان عباسلو

چشمها – پنجره‌های تو – تأمل دارند

فصل پاییز هــم آن منظره‌‌‌ها گل دارند

ابر و باد و مه و خورشید و فلک مطمئنم

همــه در گردش چشــم تــو تعادل دارند!

تا غمت خار گلــو هست، گلــوبند چرا؟

کشته‌ هایت چه نیازی به تجمل دارند؟!

همه‌ جا مرتع گرگ است، به امید که‌ اند

میش‌ هایم کــه تــه چشم تو آغل دارند؟

برگ با ریزش بـی‌وقفه به من می‌گوید:

در زمین خوردن عشاق تسلسل دارند

هر که در عشق سر از قله برآرد هنر است

همـــه تا دامنــــه‌ ی کــــوه تحمــــــل دارند


مژگان عباسلو

انتشار مجموعه شعرهای احمدرضا احمدی

احمدرضا احمدی

مجموعه دیگری از شعر‌های احمدرضا احمدی با نام «روی دریا فقط یک قایق کاغذی مانده است» از سوی نشر نیکا به چاپ رسیده است.

این مجموعه در برگیرنده 60 شعر از تازه‌ترین سروده‌های این شاعر پیشکسوت است و «تا این دریا»، «سه پنجره»، «هر گل در حافظه ما»، «بر عمر بوته‌ها»، «فقط از گندمزارها»، «روزی این مدادها»، «پایان روز جمعه»، «در این راهروی بی ‌انتها»،‌ «میوه‌های کال را دوست داشتیم» و ... بخشی از اشعار این مجموعه است.

این مجموعه شعر پس از دوره 7 ‌جلدی «دفتر‌های واپسین» از سوی این نشر منتشر شده است. عنوان دفتر‌های واپسین «دفتر اول؛ به رنگ آبی»، «دفتر دوم؛ به رنگ پرتقالی»، «دفتر سوم؛ به رنگ زرد»، «دفتر چهارم؛ به رنگ سبز»، «دفتر پنجم؛ به رنگ آبی آسمان»، «دفتر ششم؛ به رنگ آبی دریا» و «دفتر هفتم؛ به رنگ آبی نیلی» است.

در شعری از این مجموع آمده است:

از آن صدف تا این دریا

از این دریا تا این عکس

که در آلبوم کدر شده است

راهی نیست

فقط باید صبور بود

تا آواز این مرغ دریایی

به پایان برسد

تا

ما یاد همه‌ی کافه‌های جوانی را

به دریا بریزیم

دست‌های ما

خالی است.

در روز‌های پایانی سال گذشته، جلد چهارم «نمایشنامه‌های شاعر» از احمدرضا احمدی منتشر شد. این اثر در ادامه نمایشنامه‌های اوست که با عنوان «نمایشنامه‌های شاعر 4؛ نیمکت آبی‌رنگ در انتهای دریا و ضیافتی مجلل» از سوی نشر قطره به چاپ رسیده است.

احمدرضا احمدی متولد 30 اردیبهشت 1319 در کرمان است. وی در سال 1343 به همراه نادر ابراهیمی، مهرداد صمدی، محمدعلی سپانلو، بهرام بیضایی، اکبر رادی و جمعی دیگر از نویسندگان و شاعران، گروه ادبی «طرفه» را با هدف دفاع از هنر موج نو تاسیس کرد. انتشار دو شماره مجله طرفه و تعدادی کتاب در زمینه شعر و داستان از فعالیت‌های این گروه است.

احمدی در مهر ماه سال 1349 در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان مشغول به کار شد. تا سال 1358 در سمت مدیر تولید موسیقی برای صفحه و نوار ماند و از سال 1358 تا زمان بازنشستگی یعنی سال 1373 در بخش انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان به ویراستاری مشغول بود.

آشنایی او با شعر و ادبیات کهن ایران و شعر نیما دستمایه‌ای شد تا حرکتی کاملا متفاوت را در شعر معاصر آغاز و پی‌ریزی کند. از بیست سالگی به طور جدی به سرودن شعر پرداخت . نخستین مجموعه شعرش را با عنوان «طرح» در سال 1340 منتشر کرد. همچنین آثاری در ادبیات کودک و نوجوان دارد.

در سال 1385 احمدی به عنوان شاعر برگزیده پنجمین دوره اهدای جایزه شعر بیژن جلالی انتخاب شد. وی در سال 1388 نامزد دریافت جایزه هانس کریستین اندرسن شد.

 منبع : خبرگزاری فارس

عماد خراسانی

گر چه مستیم و خرابیم چو شبهای دگر
باز کن ساقی مجلس سر ِ مینای دگر

امشبی را که در آنیم غنیمت شمریم
شاید ای جان نرسیدیم به فردای دگر

مست مستم ، مشکن قدر خود ای پنجه غم
من به میخانه‌ام امشب تو برو جای دگر

چه به میخانه چه محراب حرامم باشد
گر به‌جز عشق توام هست تمنای دگر

تا روم از پی یار دگری می باید
جز دل من دلی وجز تو دلارای دگر

نشینده است گلی بوی تو ای غنچه ناز
بوده ام ورنه بسی همدم گلهای دگر

تو سیه چشم چو آئی به تماشای چمن
نگذاری به ‌کسی چشم تماشای دگر

باده پیش آر که رفتند از این مکتب راز
اوستادان و فزودند معمای دگر

این قفس را نبود روزنی ای مرغ پریش
آرزو ساخته بستان طرب زای دگر

گر بهشتی است رخ تست نگارا که در آن
می توان کرد به هر لحظه تماشای دگر

از تو زیبا صنم اینقدر جفا زیبا نیست
گیرم این دل نتوان داد به ‌زیبای دگر

می‌ فروشان همه دانند "عمادا" که بود
عاشقان را حرم و دیر و کلیسای دگر

 

عماد خراسانی

قیصر امین پور / پرواز

 

خدایا یک نفس آواز! آواز!
دلم را زنده کن! اعجاز! اعجاز!


بیا بال و پر ما را بیاموز
به قدر یک قفس پرواز پرواز!

 

قیصر امین پور

شمس لنگرودی

خلاصه بهاری دیگر

بی حضور تو

از راه می رسد

و آن چه که زیبا نیست

زندگی نیست

روزگار است...

 

از شمس لنگرودی

شعری برای رمضان از سید محمد رضا هاشمی زاده

 سید محمد رضا هاشمی زاده :

آن نـوای ربَّنــا درعطــرافطـاری چه شد؟ 

آن طنین آشـنا با سیـــنه ها، آری چه شد؟ 

درهـــوای خاطرات ازعطـش لبــــریزمان

 رد پای روشن آن چشمـه ی جاری چه شد 

عطــر وبـوی آن غـذاهای لطیف ساده مان

در میان سـفـــره ی نقش قـلمکاری چه شد

نوبهــــاری بود وشبهــا تاسحـــربا همـدلی

گل نشستن هایمـان درفصل بیداری چه شد

سادگی بـود وهـــوای دلنشـیــن عطـر چای

راسـتی لطف وصفـای نـان بازاری چه شد

سفـره هـا لبـریز،اما خالی ازاحساس عشق

 بااذان، شـوق شکفتن های افطاری چه شد؟ 

شعر بیداد

داد از من و تو ، حاصل اگر داد نباشد

می شد که زمین شاهد بیداد نباشد

 

قانع نشده چشم من از باغ تو هرگز

سیبی که به رنگش نگرم شاد نباشد

 

ای کاش زمین شوق تکامل کند ، ای کاش

سرخوش شود و در پی امداد نباشد

 

با قحطی و آواره گی جنگ ستیزد 

عمری که فنا رفته و برباد نباشد

 

امروز لبت وا شود از شادی فردا

زشتی و بدی در پی بنیاد نباشد

 

ای کاش دلم روی دلت بند پذیرد

اندوه "وصالت" دگر "ای داد" نباشد

 

محمد علی رستمی "وصال"  تیرماه ۱۳۹۲

نظیره ی طنز از شعر استاد شهریار

یار و همسر نگرفتم که نگویم چه خَرَم
پسران مرد شدند ، بنده هنوزم پسرم

همه صیدند در این پهنه ی آلوده ی عشق
منِ بی مایه از این صیدِ طلا می گذرم

دختران یک دو سه چندی پسر آواره کنند
لاف با شُوی زنند خالص و یکتا گهرم

پسران صبح به آغوش گلی تازه روند
نیمه شب ها بنوازند که خونین جگرم

دام صیاد بود پهن و خودش عاشق زار
خود به دام است و بنالد که درآمد پدرم

سخن از عاطفه گویند در این بحر کثیف
که من آن عاشق صاحبدل و صاحبنظرم

ترسم آن روز که از دلبر خود گیرم کام
بوی عشق دگری باز بیاید به سرم

پاک بازی و صداقت بود آرام دلم
” شهریارا چه کنم لعلم و والا گهرم ”

درّ ناب از دل این بحر شود یافت هنوز
لاجرم شبهه و تردید نباشد به سرم

” از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر
شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم ”

” ثاقب ” از گفته ی اغیار نباشد خطری
تا زمانی که بگویند من آن تاج سرم

شهاب نعمتی ( ثاقب ) ۲۹ فروردین

شعر استاد شهریار

محمد حسین شهریار :

یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم

تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم

تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز

من بیچاره همان عاشق خونین جگرم

خون دل میخورم و چشم نظر بازم جام

جرمم این است که صاحبدل و صاحبنظرم

منکه با عشق نراندم به جوانی هوسی

هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم

پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت

پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم

عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر

عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم

هنرم کاش گره بند زر و سیمم بود

که به بازار تو کاری نگشود از هنرم

سیزده را همه عالم به در امروز از شهر

من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم

تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم

گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم

تو از آن دگری رو که مرا یاد تو بس

خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم

از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر

شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم

خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت

شهریارا چه کنم لعلم و والا گهرم

استاد شهریار

از اشعار ناب اصغر عظیمی مهر

اصغر عظیمی مهر :

رودی که می خشکد در او سودای طغیان نیست

دور از تــو حتــی گریـــه کردن کاری آسان نیست!

دارم بــــه دوری از تــــو عــادت می کنم کم کم

هر کس به دردی خو کند در فکر درمان نیست!

وقتـــی عزیــــزی نیست تـا باشد خریدارت

فرقی میان قصر مصر و چاه کنعان نیست!

مانده ست بر دیــوار قاب عکس تو هر چند

تندیسی از آقامحمدخان به کرمان نیست!

خوارزم بعد از حمله ی چنگیز خان حتی

اندازه ی من بعدِ دیدار تــــو ویران نیست!

همـــواره  مفهـــوم  عنـایت  نیست  لبـخندت

گاهی به غیر از سیل، دستآورد باران نیست!

در بستر سیلاب وقتـــی خانه می سازی

روزی اگر ویران شود تقصیر طوفان نیست

وقتی که نان کدخدا در دست میراب است

جایــی برای رحــــم او بر زیردستان نیست

راه خودت  را  کـــج  نکن  بـــا  دیدنـــم  از  دور

آهوی وحشی از پلنگ اینسان گریزان نیست!

می گردی و چشمم بـــه دنبــــال تــو می گردد

خورشید از چشم زمین یک لحظه پنهان نیست

چشمم بــــه گیلاس لبت وقتی که می افتد

دیگر زبان را جرأت "لعنت به شیطان" نیست!

تو لطف شیطانــــی به آدم، سیب گندمگون!

شیطان همیشه در پی اغوای انسان نیست

گیســـو بیفشـــان بید نامجنــون من! در باد

بی گرده افشانی گلی پابنـد گلدان نیست

شاید جنـــون زیبـــاترین عقـــل جهـــــان باشد

هر کس که دیوانه ست، الزاما پریشان نیست!

هـر چند خامـــوشم ولی هرگز مپنداری

آتشفشان خفته دیگر فکر طغیان نیست

من عاشـقــم حتــی اگـر شاعر نمی بودم

اما بدون عشق، شاعر بودن آسان نیست


از اصغر عظیمی مهر

ترجیع بندی زیبا از مولانا

ترجیع بندی زیبا از مولانا :

 

گر دلت گیرد و گر گردی ملول

زین سفر چاره نداری، ای فضول

دل بنه، گردن مپیچان چپ و راست

هین روان باش و رها کن مول مول

ورنه اینک می‌برندت کشکشان

هر طرف پیکست و هر جانب رسول

نیستی در خانه، فکرت تا کجاست

فکرهای خل را بردست غول

جادوی کردند چشم خلق را

تا که بالا را ندانند از سفول

جادوان را، جادوانی دیگرند

می‌کنند اندر دل ایشان دخول

خیره منگر، دیدها در اصل دار

تا نباشی روز مردن بی‌اصول

(نحن نزلنا) بخوان و شکر کن

کافتابی کرد از بالا نزول

 
ادامه نوشته