یار و همسر نگرفتم که نگویم چه خَرَم
پسران مرد شدند ، بنده هنوزم پسرم

همه صیدند در این پهنه ی آلوده ی عشق
منِ بی مایه از این صیدِ طلا می گذرم

دختران یک دو سه چندی پسر آواره کنند
لاف با شُوی زنند خالص و یکتا گهرم

پسران صبح به آغوش گلی تازه روند
نیمه شب ها بنوازند که خونین جگرم

دام صیاد بود پهن و خودش عاشق زار
خود به دام است و بنالد که درآمد پدرم

سخن از عاطفه گویند در این بحر کثیف
که من آن عاشق صاحبدل و صاحبنظرم

ترسم آن روز که از دلبر خود گیرم کام
بوی عشق دگری باز بیاید به سرم

پاک بازی و صداقت بود آرام دلم
” شهریارا چه کنم لعلم و والا گهرم ”

درّ ناب از دل این بحر شود یافت هنوز
لاجرم شبهه و تردید نباشد به سرم

” از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر
شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم ”

” ثاقب ” از گفته ی اغیار نباشد خطری
تا زمانی که بگویند من آن تاج سرم

شهاب نعمتی ( ثاقب ) ۲۹ فروردین