نظیره ی طنز از شعر استاد شهریار
پسران مرد شدند ، بنده هنوزم پسرم
همه صیدند در این پهنه ی آلوده ی عشق
منِ بی مایه از این صیدِ طلا می گذرم
دختران یک دو سه چندی پسر آواره کنند
لاف با شُوی زنند خالص و یکتا گهرم
پسران صبح به آغوش گلی تازه روند
نیمه شب ها بنوازند که خونین جگرم
دام صیاد بود پهن و خودش عاشق زار
خود به دام است و بنالد که درآمد پدرم
سخن از عاطفه گویند در این بحر کثیف
که من آن عاشق صاحبدل و صاحبنظرم
ترسم آن روز که از دلبر خود گیرم کام
بوی عشق دگری باز بیاید به سرم
پاک بازی و صداقت بود آرام دلم
” شهریارا چه کنم لعلم و والا گهرم ”
درّ ناب از دل این بحر شود یافت هنوز
لاجرم شبهه و تردید نباشد به سرم
” از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر
شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم ”
” ثاقب ” از گفته ی اغیار نباشد خطری
تا زمانی که بگویند من آن تاج سرم
شهاب نعمتی ( ثاقب ) ۲۹ فروردین
