باباطاهر عریان

من آن رندم که گیرم از شهان باج

بپوشم جوشن و بر سر نهم تاج

فرو ناید سر مردان به نامرد

اگر دارم کشند مانند حلاج

 

بابا طاهر همدانی

اشعار مهدیه لطیفی

 من
اتفاق عجیبی وسط زندگی ات بودم
و تو
معمولی می مانی از فردا
حرف های معمولی
عشق های معمولی
زنان معمولی
...
معمولا
اتفاق ها
هر روز نمی افتند!

"مهدیه لطیفی "

اشعار امیر سیاهپوش

شعر از : امیر سیاهپوش

نشسته تا به دل هشیار حیرانی بیاموزد
که دیده چشم کور از لال لب خوانی بیاموزد؟

صدای قاه قاه تلخ اقیانوس می آید
«به من مرداب می خواهد پریشانی بیاموزد!»

به لاله شیخ شوخ شهر می خواهد سر منبر
رسوم عاشقی را با سخنرانی بیاموزد

مدام از عشق می گوید ولی مستی نمی داند
یکی باید به این کافر مسلمانی بیاموزد

که باور می کند آخر که آن جلاد بی ایمان
بخواهد راه آزادی به قربانی بیاموزد

درون کاخ خود خسرو نمی فهمد غم شیرین
در این درگاه باید شاه دربانی بیاموزد

در اینجا کوه کندن می شود آسانترین مشکل
مبادا یار دلداده تن آسانی بیاموزد

چقدر از باغ هستی سیب سرخ عشق دزدیدن
چرا آدم نمی خواهد پشیمانی بیاموزد؟

شعر طنز "لنگه کفش " از راشد انصاری

گمان و حدس و باور٬ لنگه کفش
می رودگاهی فراترلنگه کفش

بعدازین حتی حقوق مرد و زن
می کندبی شک برابر! لنگه کفش

مطمئنا خورده بر فرق پدر
گرنباشد پای مادر لنگه کفش!

می خورد برجای جای هیکلت
کی شودقانع به یک سر٬لنگه کفش

در مساجد نیز دیدم عده ای
می برند از پای منبر لنگه کفش

(جفت آن البته لازم می شود
شد ردیف شعرما گر لنگه کفش)

مال مومن را حلالش خوانده اند
پس نخواهد داد دیگر لنگه کفش

آن قدرداغ است بازارش که شد٬
داغ تر ازلیگ برتر لنگه کفش

آبی و قرمز فراموشش کنید
می شودیک روز سرور٬ لنگه کفش!

گاه از دست تماشاگر نما
می خورد آن جای داور٬ لنگه کفش!

ظالمی را گر ببیند در جهان
می زند بر سیم آخر٬ لنگه کفش

سر بزن در عمق تاریخ بشر
نازشستش کرده محشر لنگه کفش

کله های گنده و پرفیس و باد
بی محابا کرده پنچر لنگه کفش!

پادشاه و خان و سردار و وزیر
نام هر یک دارد از بر لنگه کفش

فی المثل آن شاه سابق خورده است
در حرم خانه فزونتر لنگه کفش!

از ثریا ٬ فوزیه٬ یا از فرح
خورده او بی حد و بی مر لنگه کفش!

مرگ بر جوراب و شرت و پیرهن
صد درود و تهنیت بر لنگه کفش!

دیدی آخر برد در خاک عراق
آبروی آن ستمگر٬ لنگه کفش!

عاقبت آدم حسابی می شود
خورد اگر برکله ی خر لنگه کفش!

آن که می خندد!خودش هم سال ها٬
خاطراتی دارد از هر لنگه کفش!

ای که پا درکفش مردم کرده ای

می خوری روزي برادر لنگه کفش!

راشد انصاری

شعر انس و جن استاد شهریار با ترجمه فارسی


بار الاها سن بیزه وئر بو شیاطین دن نجات
اینسانین نسلین کسیب ، وئر اینسه بو جین دن نجات
بیزدن آنجاق بیر قالیرسا ، شیطان آرتیب مین دوغوب
هانسی رؤیا ده گؤروم من ، بیر تاپا مین دن نجات
بئش مین ایلدیر بو سلاطینه گرفتار اولموشوق
دین ده گلدی ، تاپمادیق بیز بو سلاطین دن نجات
بیر یالانچی دین ده اولموش شیطانین بیر مهره سی
دوغرو بیر دین وئر بیزه وئر بو یالان دین دن نجات
هر دعا شیطان ائدیر ، دنیا اونا آمین دئییر
قوی دعا قالسین ، بیزه سن وئر بو آمین دن نجات
ارسینی تندیرلرین گوشویلاریندا اویناییر
کیمدی بو گودوشلارا وئرسین بو ارسیندن نجات
یا کرم قیل ، کینلی شیطانین الیندن آل بیزی
یا کی شیطانین اؤزون وئر بیرجه بو کین دن نجات
اؤلدورور خلقی ، سورا ختمین توتوب یاسین اوخور
بار الاها خلقه وئر بو حوققا یاسین دن نجات
دینه قارشی ( بابکی – افشینی ) بیر دکان ائدیب
بارالاها دینه ، بو بابکدن ، افشین دن نجات
( ویس و رامین ) تک بیزی رسوای خاص و عام ائدیب
ویس ده اولساق ، بیزه یارب بو رامین دن نجات
شوروی دن ده نجات اومدوق کی بیر خئیر اولمادی
اولماسا چای صاندیقیندا قوی گله چین دن نجات
من تویوق تک ، اؤز نینیمده دوستاغام ایللر بویو
بیر خوروز یوللا تاپام من بلکی بو نین دن نجات
« شهریارین » دا عزیزیم بیر توتارلی آهی وار
دشمنی اهریمن اولسون ، تاپماز آهین دن نجات

ترجمهٔ فارسی :

بار خدایا تو ما را از چنگ این شیاطین نجات بده
نسل انسان را بریده : انسان را از چنگ این جن نجات بده
از ما اگر یکی می ماند ، شیطان هزار می زاید و اضافه می شود
در کدام رویا می توانم ببینم ، که یک از چنک هزار نجات یابد
پنج هزار سال است که گرفتار این سلاطین شده ایم
دین هم آمد ، از چنگ سلاطین نجات پیدا نکردیم
یک دین دروغین هم یکی از مهره های شیطان شده است
دینی حقیقی به ما بده ، ما را از این دین دروغین نجات بده
هر دعائی که شیطان می کند ، دنیا آمین می گوید
بگذار دعا بماند ، تو به ما را از چنگ آمین نجات بده
کارد ( تنورشان ) داخل کوزه شان می رقصد
کیست که این کوزه ها را از چنگ کارد تنور نجات دهد
یا کرم کن ، از چنگ شیطان کینه توز نجاتمان بده
یا که خود شیطان را از چنگ این کین نجات بده
مردم را می کشد ، سپس برایش ختم گرفته و یاسین می خواند
بار خدایا خلق را از چنگ این یاسین و حقه نجات بده
در مقابل دین ( بابک و افشین ) را بهانه قرار داده
بار خدایا دین را ، از چنگ ( بهانه ) بابک و افشین نجات بده
مانند ( ویس و رامین ) ما را رسوای خاص و عام کرده است
ویس هم باشیم ، یارب ما را از چنگ رامین نجات بده
امید نجات از شوروی داشتیم که خیری ندیدیم
یکباره بگذار در صندوقچه چای از کشور چین نجات بیاید
من مانند مرغی ، سالهاست که در لانه خود زندانیم
خروسی بفرست تا بلکه از این زندان نجات یابم
عزیز من « شهریار » هم آهی پر اثر دارد
دشمنش اهریمن هم باشد نمی تواند از آه او نجات یابد

محمد حسین شهریار

شعر طنز و فکاهی

نان به خون جگر درآوردن
از شعف بال و پر درآوردن

  سالها توی مرغداری ها
از تن مرغ پر درآوردن

  با صدای کلفت یک سی دی
را به نام قمر درآوردن

  مثل یک خر به گل فرو رفتن
و ادای بشر درآوردن

  سالها در کنار یک نجار
میخ از پشت در درآوردن

  به شکم روی تخته خوابیدن
میخ کج را دمر درآوردن

 مدتی هم کنار یک قناد
نخ و مو از شکر درآوردن

  پیش یک نعلبند ناوارد
 نعل از پای خر درآوردن

 شهره بودن کنار یک جراح
به نخاع از کمر درآوردن

 یا اگر از کمر نشد ناچار
از پس پشت سر درآوردن

  با سبد آب تا حلب بُردن
پنبه از گوش کر درآوردن

  به گدایی به روستا رفتن
چیزی از برزگر درآوردن

 چون گدایان شهر سامرا
خرج از رهگذر درآوردن

  بعد یک عمر جنگ و خونریزی
از نفر بر نفر درآوردن

 تن سپردن به خفت و خواری
پول با دردسر درآوردن

  نان خود با تحر‌ّک موزون
از طریق کمر درآوردن

  یا به محض عبور یک خودرو
از چراغ خطر درآوردن

  هندوانه فروختن با شرط
هی ببُرّ و ببَر درآوردن

 با درآوردن پدر از خود
گاهی از خود پدر درآوردن

بعد یک هفته کار طاقت سوز
لقمه ای مختصر درآوردن

 و به رغم شکست در هر کار
هی ادای ظفر درآوردن

  در ستاد حوادث ناجور
از ته دره خر درآوردن

  و ادای حمایت از مردم
با حقوق بشر درآوردن

  خیر گفتن به پرسش مردم
آخر الامر شر درآوردن

  مثل یک برده کفش و جوراب از
پای شیخ قطر درآوردن

  یا که در سیرک ها صدا از خود
مثل یک جانور درآوردن

  در میادین شهر با اسفند
چشم از بدنظر درآوردن

  کندن چرم روکش اتوبوس
شد اگر، شافنر درآوردن

  ماهی خشک در دهان بردن
بعد یک هفته تر درآوردن

به خدا بیشتر شرف دارد
به معاش از هنر درآوردن!

ناصر فیض

شعر طنز و فکاهی شوخی با شهریار

آمدی جانم به قربانت، ولی این‌جا چرا
در محل کار ما را می‌کنی رسوا چرا

  خوب من، محبوب من، گفتم همان پایین بمان
حرف من را کج شنیدی، آمدی بالا چرا

 آمدی، در مقدمت شور قیامت شد به‌پا
می‌زنی در را، بزن، آخر ولی با پا چرا

  گفتی این‌جا جای من بوده‌ست، من گفتم به چشم
با زبان خوش بگو پا می‌شوم، تیپا چرا

 تا به اینجا محوری در شعر من موجود بود
یک‌ دو بیتی هم همین‌طوری بسازم با «چرا»:

  با تو ام، بابای لیلا! عاشقان را درک کن
عاشق مجنون‌صفت را می‌کنی دعوا چرا

امید مهدی نژاد

شعر طنز و فکاهی

هیچ کس با مـــــــــا برادر جان نمی سازد چــــرا ؟
نرد عشق و عاشقی با مـــــــــا نمی بازد چـــــرا ؟

"زیرکی را گفتم این احــوال بین خندید و گفت ::"
مرغ همسایه مگر غاز است ؟ ، می نازد چـــــرا ؟

مرسدس بنز است گویا قیمت اجنــــــاس ، چون ،
بی حیـا ، پیوسته پُر گاز است ، می تازد چــرا ؟

گفت تا ســــــــــال دگر مسکن کمی ارزان شود !
پس چرا همچون سگ هار است ، می گازد چرا ؟

الماسی

فریدون مشیری

 
امروز را به باد سپردم

امشب کنار پنجره بیدار مانده ام

دانم که بامداد

امروز دیگری را با خود می آورد

تا من دوباره

آن را بسپارمش به باد...


فریدون مشیری

حسین پناهی

ميزي براي كار

كاري براي تخت

تختي براي خواب

خوابي براي جان

جاني براي مرگ

مرگي براي ياد

يادي براي سنگ

اين بود زندگي!؟

من از تبار تیشه‌ام ... مژگان عباسلو

من از تبار تیشه‌ام ، با من غمی هست

در ریشه‌ام احساس درد مبهمی هست

بـر گیسوانـم  بـوسـه زد  روزی خداوند

در سرنوشتم راه پر پیچ و خمی هست

وقتی مرا با خاک یکسان خواست، یعنی

در نقشــه‌ی جغرافیــای من بمی هست

سهــم من از شادی شبیه آفتـاب است

او هم نمی‌داند که حتا شبنمی هست!

جز زخم، این دنیا نخوردم تلخ و شیرین

آیا  در آن دنیـــا امید مرهمــی هست؟


مژگان عباسلو

غزلی زیبا از صائب تبریزی

صائب تبریزی :


آنچنان کز رفتن گل خار می‌ماند به جا
از جوانی حسرت بسیار می‌ماند به جا


آه افسوس و سرشک گرم و داغ حسرت است
آنچه از عمر سبک‌رفتار می‌ماند به جا


کامجویی غیر ناکامی ندارد حاصلی
در کف گلچین ز گلشن، خار می‌ماند به جا


جسم خاکی مانع عمر سبک‌رفتار نیست
پیش این سیلاب، کی دیوار می‌ماند به جا؟


هیچ کار از سعی ما چون کوهکن صورت نبست
وقت آن کس خوش کزو آثار می‌ماند به جا

زنگ افسوسی به دست خواجه هنگام رحیل
از شمار درهم و دینار می‌ماند به جا

نیست از کردار ما بی‌حاصلان را بهره‌ای
چون قلم از ما همین گفتار می‌ماند به جا


عیش شیرین را بود در چاشنی صد چشم شور
برگ صائب بیشتر از بار می‌ماند به جا

شعر سایه از سهراب سپهری

انجیر کهن سر زندگی اش را می گسترد.
زمین باران را صدا می زند.
گردش ماهی آب را می شیارد.
باد می گذرد. چلچله می چرخد. و نگاه من گم می شود.
ماهی زنجیری آب است ، و من زنجیری رنج.
نگاهت خاک شدنی ، لبخندت پلاسیدنیست.
سایه را بر تو افکندم تا بت من شوی.
نزدیک تو می آیم ، بوی بیابان می شنوم: به تو می رسم ، تنها می شوم.
کنار تو تنهاتر شدم . از تو تا اوج تو ، زندگی من گسترده است .
از من تا من ، تو گسترده ای.
با تو برخوردم، به راز پرستش پیوستم.
از تو براه افتادم ، به جلوه رنج رسیدم.
و با این همه ای شفاف !
مرا راهی از تو بدر نیست.
زمین باران را صدا می زند ، من تو را.
پیکرت زنجیری دستانم می سازم،
تا زمان را زندانی کنم.
باد می دود ، و خاکستر تلاشم را می برد .
چلچله می چرخد. گردش ماهی آب را می شیارد. فواره می جهد :
لحظه من پر می شود. 

از سهراب سپهری

شعر سیب از حمید مصدق و جواب زیبای فروغ فرخزاد

 

شعر زیبای حمید مصدق

توبه من خنديدي و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه

سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلوده به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

وتو رفتي و هنوز،

سال ها هست كه در گوش من آرام،آرام

خش خش گام تو تكراركنان

مي دهد آزارم

و من انديشه كنان

غرق اين پندارم

كه چرا ، خانه كوچك ما سيب نداشت

 

جواب بسیار زیبای فروغ فرخ زاد : 

من به تو خندیدم
چون که می دانستم

تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه


پدر پیر من است
من به تو خندیدم

تا که با خنده خود پا

سخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک

 لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت: برو

چون نمی خواست به خاطر بسپارد

 گریه تلخ تو را

و من رفتم و هنوز

سالهاست که در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت...
 

شعر سیب از فرزانه نصیری

وچه بی پروا بردی دخترم را به دیاری دیگر 

سیب را دزدیدی

  نور چشمان فروغش بردی  

ومرا آزردی

  دخترم آه کشید

  پر پروانه ز پرواز تکید

  سیب بر خاک افتاد،اعتبارم افتاد  

پاره ی جان مرا دزدیدی  

تو مرا هم دیدی؟  

سیب آگاه نبود،من دیدم  

دل ز آن جسم ضعیفش چیدی  

دخترم بغضی کرد،

صورت خاکی تو اخمی کرد  

برگها خش خش کرد ،

ومرا ساکت کرد  

ریخت از چشم تو اشک،

دخترم ساکت و آرام که رفت  

باد از بین درختان تنومند وزید،

دل من هم لرزید  

کاش سیب میدزدیدی ،

میوه ی عمر مرا دزدیدی

باد همه ی سیب ها را چید،

همه باغچه پر گشت ز سیب  

و تنم میلرزید  . . .

نفسم کم میکرد . . .

سیب دندان زده چشمک میزد  

و دلم لک میزد . . . 

کاش هرگزسیب ها قرمز نبود  

یا که در خانه  ما باغ نبود!


شاعر :  فرزانه نصیری