شعر سیب از فرزانه نصیری
وچه بی پروا بردی دخترم را به دیاری دیگر
سیب را دزدیدی
نور چشمان فروغش بردی
ومرا آزردی
دخترم آه کشید
پر پروانه ز پرواز تکید
سیب بر خاک افتاد،اعتبارم افتاد
پاره ی جان مرا دزدیدی
تو مرا هم دیدی؟
سیب آگاه نبود،من دیدم
دل ز آن جسم ضعیفش چیدی
دخترم بغضی کرد،
صورت خاکی تو اخمی کرد
برگها خش خش کرد ،
ومرا ساکت کرد
ریخت از چشم تو اشک،
دخترم ساکت و آرام که رفت
باد از بین درختان تنومند وزید،
دل من هم لرزید
کاش سیب میدزدیدی ،
میوه ی عمر مرا دزدیدی
باد همه ی سیب ها را چید،
همه باغچه پر گشت ز سیب
و تنم میلرزید . . .
نفسم کم میکرد . . .
سیب دندان زده چشمک میزد
و دلم لک میزد . . .
کاش هرگزسیب ها قرمز نبود
یا که در خانه ما باغ نبود!
شاعر : فرزانه نصیری
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۶/۲۶ ساعت 8:31 توسط bermuda
|