وچه بی پروا بردی دخترم را به دیاری دیگر 

سیب را دزدیدی

  نور چشمان فروغش بردی  

ومرا آزردی

  دخترم آه کشید

  پر پروانه ز پرواز تکید

  سیب بر خاک افتاد،اعتبارم افتاد  

پاره ی جان مرا دزدیدی  

تو مرا هم دیدی؟  

سیب آگاه نبود،من دیدم  

دل ز آن جسم ضعیفش چیدی  

دخترم بغضی کرد،

صورت خاکی تو اخمی کرد  

برگها خش خش کرد ،

ومرا ساکت کرد  

ریخت از چشم تو اشک،

دخترم ساکت و آرام که رفت  

باد از بین درختان تنومند وزید،

دل من هم لرزید  

کاش سیب میدزدیدی ،

میوه ی عمر مرا دزدیدی

باد همه ی سیب ها را چید،

همه باغچه پر گشت ز سیب  

و تنم میلرزید  . . .

نفسم کم میکرد . . .

سیب دندان زده چشمک میزد  

و دلم لک میزد . . . 

کاش هرگزسیب ها قرمز نبود  

یا که در خانه  ما باغ نبود!


شاعر :  فرزانه نصیری