ای یار دور دست که دل می بری هـنوز / حسین منزوی

 


ای یار دور دست که دل می بری هـنوز

چون آتش نهفته به خـاکـستـری هـنـوز

هر چند خط کشیده بـر آیـیـنه ات زمـان

در چشمم از تمام خوبان، سـری هـنـوز

سـودای دلـنـشـیـن نـخـستین و آخرین!

عـمـرم گذشت و تـوام در سـری هـنـوز

ای چلچراغ کهنه که ز آن سوی سال ها

از هـر چـراغ تـازه، فـروزان تــری هـنــوز

بـالـیـن و بـسـتـرم ، هـمـه از گل بنا کنی

شب بر حریم خوابم اگر بـگـذری هـنـوز

ای نـازنـیـن درخـت نـخـسـتین گناه من!

از مـیـوه هـای وسـوسـه بــارآوری هنوز

آن سیب های راه به پـرهـیـز بـسـتـه را

در سایه سار زلف، تو مـی پـروری هنوز

وان سـفــره شـبــانــه نـان و شـراب را

بر میزهای خواب، تو می گستری هنوز

با جرعه ای ز بوی تو از خویش می روم

آه ای شراب کهنه کـه در ساغری هنوز


حسین منزوی

 

گر من از عشق غزالی غزلی ساخته ام / استاد شهریار

 

گر من از عشق غزالی غزلی ساخته ام

شیوه تازه ای از مبتذلی ساخته ام

گر چو چشمش به سپیدی زده ام نقش سیاه

چون نگاهش غزل بی بدلی ساخته ام

شکوه در مذهب درویش حرامست ولی

با چه یاران دغا و دغلی ساخته ام

ادب از بی ادب آموز که لقمان گوید

از عمل سوخته عکس العملی ساخته ام

می چرانم به غزل چشم غزالان وطن

مرتعی سبز به دامان تلی ساخته ام

شهریار از سخن خلق نیابم خللی

که بنای سخن بی خللی ساخته ام

 شهریار

 

بهترین رباعیات ایرج زبردست

 

در خواب چراغ تا سحر دستم بود

در خواب كليد هر چه در دستم بود

زيباتر از اين خواب نديدم خوابي

بيدار شدم دست تو در دستم بود

 

******

 

اي صبح نه آبي نه سپيديم هنوز

در شهر اميد نا اميديم هنوز

ديدي كه چه كرد ، دست شب با من و تو؟

در باز و به دنبال كليديم هنوز

 

 ******

 

اينجاست كه انتها از آغاز شب است

  با بهت دقيقه ها همآواز شب است

اين واقعه را چگونه تعبير كنم

  خورشيد در آسمان ولي باز شب است

 

******

 

روح سحري ، ناز دميدن داري

مثل غزلي تازه ، شنيدن داري

اي قصه ي روزهاي من بودم و تو

آنقدر نديدمت كه ديدن داري

 

******

 

آهم كه هزار شعله در بر دارد

صد سلسله كوه را ز جا بر دارد

من رعدم و مي ترسم اگر آه كشم

سرتاسر آسمان ترك بر دارد

 

******

 

 تا بال و پرعمر به رنگ هوس است

از اوج سرازير شدن يك نفس است

آن لحظه كه بال زندگي مي شكند

در چشم پرنده آسمان هم قفس است

 

******

 

 

ما وقت نگاه را دمي دانستيم

از دانش چشم ها كمي دانستيم

كژتابي دست ها و بي مهري سنگ

ما آينه بوديم و نمي دانستيم

 

 

 ******

 

شد كوچه به كوچه جستجو عاشق او

شد با شب و گريه روبرو عاشق او

پايان حكايتم شنيدن دارد

من عاشق او بودم و او عاشق او..

 

 ******

 

با جمله رندان جهان هم كيشم

خيام ترانه هاي پر تشويشم

انگار شراب از آسمان مي بارد

وقتي كه به چشمان تو مي انديشم

ایرج زبردست