محمد علی رستمی / ازبس که تلمبار نمودم گله ها را

از بس که تلمبار نمودم گله ها را

دیگر نبود حوصله ای حوصله ها را

 

تا زودتر از شایعه آیم به سراغت

بنگر که گره می زنم این فاصله ها را 

 

نه گفتن و راحت شدن ازمخمصه ها بود

انکار نمودیم اگر ما بله ها را  

 

گفتی به غزل این سخن از عقل میندیش

تا عشق کند حل همه ی مسئله ها را

 

عاشق شدم و بیشتر از آینه خوردم

افسوس تماشا و غم زلزله ها را

 

بگذار که تا جغد نشیند به خرابه

شایسته پرواز بدان چلچله ها را 

 

از بهر فریب دل ما زلف و خط و خال

سودی ندهد جمع کن اینک تله ها را

 

دل سلسله زلف ترا نیک پسندید

آشوب مکن دست مزن سلسله ها را

  

گفتی غزلی به من یا دلکش و دیدم

ازشش جهت این هلهله ها غلغله ها را

 

تاشعر دلت ساخته گردد چو یکی فرش

باید که گره می زده ای حوصله ها را

  

تو درد سرودی و دلم شعر لقب داد

بی درد چه فهمد دگر این مرحله ها را

 

پرزخم ترینم تو بدان لطف سرایش

بهبود نما اندکی از آبله ها را

 

دانیم ترابغض گلوگیر شد ارنه

یک آه تو نابود کند حرمله ها را

 

هرجا که غزل خواندم و یا شعر سرودم

دیدیم کف و لبخند ز مردم صله ها را

 

محمد علی رستمی

احمد غلامی / می شود شاعر بی حوصله عاشق باشد

می شود شاعر بی حوصله عاشق باشد

مرد در دورترین فاصله عـــاشق باشد

درد تلخی است غزل گفتن و شاعربودن

کاشکی عشق فقط مشکل عاشق باشد

قدریک درصد از  این  قوم  نباید  ترسید

وقتی ادم نـــود  و نــه دلـــه عاشق باشد

واذا زلزلت الارض نگـو می ترسم

به خدا زیر زمین زلزله عاشق باشد

ودلم باز به دلشوره می افتد این بار

نکند شاعر بی حوصله عاشق باشد

 

احمد غلامی

مهدی عابدی / تماشايي تـرين تصويــر دنيا مي شوي گاهي

تماشايي تـرين تصويـــــر دنيا مي شوي گاهي

دلم مي پاشد از هم ، بس كه زيبا مي شوي گاهي

حضور گاه گاهت بازي خورشيد بــا ابر است

كه پنهان مي شوي گاهي و پيدا مي شوي گاهي

به ما تا مي رسي كج مي كني يكباره راهت را

ز ناچاريست گر همصحبت ما مي شوي گاهي

دلت پاك است امـــــــا بـا تمـــــام سادگيهايت

به قصد عاشق آزاري معما مي شوي گاهي

تو را از سرخي سيب غزل هايم گريزي نيست

تـــو هـــــم مانند آدم زود اغوا مي شوي گـاهي
 
 
مهدی عابدی

جواد کلیدری / از آسمان ساکت شعرم برو کنـــــــار

 
باران کـم کـم از نفس افتاده ی بهــــار!

 بر پشت بام خانه ی من آمدی چه کار؟

 حسی برای تازه شدن نیست در دلم

 از آسمان ساکت شعرم برو کنـــــــار

 از دست های خشک تو آبی نمی چکد

 بیزارم از دو قطره ی با منت ات، نبـــار

-

باغی کـــه زیر پای تو پژمرد و دم نزد

 اندام زخم خورده ی من بود روزگار! ـ

 « بر ما گذشت نیک و بد اما...» تو بی خیال

 پاییز باش و بعد زمستان، چـــــرا بهــــــار؟

 دیگر کسی بــــه باغ توجــــه نمی کند

 وقتی نداده میوه به جز نیش های خار

 با مردم همان طرف شهر باش و بس

 بُغضی گرفته راه گلو را بــــــه اختیار

 دارد بهار می گذرد با گلوی خشک

 چشمان من قرار ندارند از قـــــرار

 

جواد کلیدری

شعر طنز / مهدی صادقیان

 

 امســـال هم سال بـدی شـد مثل هرســال

 یا قـــطع بــــود این زنـــــدگی یا بوق اشغال

 حــالی بــــرای حــــال کـــردن هـــــــم نــدارم

 هســتم شــبیه حــسّ سـستی؛ بــعد انــزال

 سرمی کشم شــب بطــری دیــوانـگی را

 می افتم از فردا بـه استــفراغ و اســهال‎

 وقــتی سپردم قـدس روحم را به شیطان

 صـهیونِ پستش پیـکرم را کــرده اشــغال

 گــاهی فقــط مــعتاد لــپ تاپــم اســاسـی

 چت میکنم با سوسن و بــی تــا و مــــارال

 هی می ســرایانم غـــزل یا مثــنوی یا...

 هی واژه ها را می کـنم بـدجــور پامـال

  پک میزنم بـی حوصــله دایــــم به سیـگار

 لم می دهم برتختخوابم سست و بی حال

 روزم شده ســگ دو زدن هـــــای مــداوم

 شب هم فقط بیخوابی وسردردو"دسمال"

 اقساط بانک وفیش صدها جــور عوارض

 هــر بــرج هم کــلی بدهکــارم به بقّــال

 فــردا هم عــزرایــیل می آیــد ســراغــم

 ای هرچه فحش خواهر و مادر به اقبـال!

 

مهدی صادقیان

نگذارکسی بـــو ببرد این جــــریان را  / حامد عسکری

لبخند بزن تازه کنی بغض (بنان) را

بخرام برآشفته کنی (فرشچیان) را

تلفیق سپیدو غــزل و پست مدرنی

انگشت به لب کرده لبت منتقدان را

معراج من این بس که دراین کوچه ی بن بست

یک جرعــــــــــــــــه تنفس بکنـــــم چادرتان را

دلتنگی حزن آور یک کهنه سه تارم

برگیرو برآشوب وبزن "جامه دران" را

ای کاش در این دهکده ی پیربسوزند

هرچه سفرو کوله و راه و چمدان را

شاید تو بیایی و لبت شــربت گیلاس

پایان بدهد این تب و تاب این هذیان را

عاروس غزل های منی بی برو برگرد

نگذارکسی بـــو ببرد این جــــریان را

 

حامد عسکری

حنظله ربانی / تو رفتی و همه ی باغ از تو خالی ماند

تو رفتی و همه ی باغ از تو خالی ماند

نشانه های قدومت به روی قالی ماند

وَ بعد از آن ، من ِ آشفته ماندم و یک دل

دلی که بی تو هدر رفت و آن حوالی ماند

بدون تو به کدامین جهات خیره شوم ؟

بدون تو نه جنوبی و نه شمالی ماند

تمام سهم من از آن وداع آخر بود

« چرا ؟ » ، « چگونه ؟ » که از جمله ی سؤالی ماند

خدا کند برساند خبر به گوشت باد

که بعد رفتن تو ، باغ در چه حالی ماند !!!

……….

حنظله ربانی

مهدی فرجی / باید کمک کنی کمرم را شکسته اند

باید کمک کنی کمرم را شکسته اند

بالم نمی دهند ، پرم را شکسته اند

نه راه پیش مانده برایم نه راه پس

پلهای امن پشت سرم را شکسته اند

هم ریشه های پیر مرا خشک کرده اند

هم شاخه های تازه ترم را شکسته اند

حتی مرا نشان خودم هم نمی دهند

آیینه های دور و برم را شکسته اند

گلهای قاصدک خبرم را نمی برند

پای همیشه ی سفرم را شکسته اند

حالا تو نیستی و دهان های هرزه گو

با سنگ حرف مفت ، سرم را شکسته اند

 

مهدی فرجی

زهرا معتمدی / لباس خيس كسي روي رخوت شنهاست

دلش گرفته و حالا به زور خوابيده

شبيه كودكيـــــــم زير تور خوابيده

لباس خيس كسي روي رخوت شنهاست

كسي كه خسته شده، لخت و عور خوابيده

نگاه كن "غزل"اينجا چقدر راحت آه

نگاه كن "غزل"ِ من چه جور خوابيده

به خوابهاي خودت شك نكن درست ببين

فرشتــــــه اي- به خدا- زير نور خوابيده

...وعكس كهنه ي يك زن شبيه يك اندوه

كـــــــه لابلاي كتابي قطور خوابيـــــده

 

زهرا معتمدی

در آغوش کوهسار / محمد علی رضاپور (بابل)

 

«دل می¬رود به سیر تماشا، به یاد تو

تا کوه و دشت و جلگه و دریا، به یاد تو»

دریاچه¬ای جزیره، در آغوش کوهسار

نرما نسیم یاد تو و جلوه¬ی بهار

آید صدای ندبه از این دشت عاشقی

نیلوفرانه، تاج سر برکه¬ی خُمار

این جا تمشکزار تماشایی دل است

شیرینی تمشک و گدا زندگیّ خار

سنجاقک امید و دویدن به باغ شوق

پروانه¬ی پیام و پریدن به شوق یار

این جمعه در طبیعت زیبا به یاد تو

هر جمعه در طبیعت زیبای انتظار.

 

محمد علی رضاپور (بابل)

غلامرضا طریقی / دیگر زمان زلف پریشان گذشته است

 

   دیگر زمان زلف پریشان گذشته است   

تاریخ مصرف دل انسان گذشته است

 در عصــر مــا فجیـــع تــر از طرح تیــــــر و قلب

 عکس گلوله ای است که از نان گذشته است

 در چشم من کـــــه «حــــال» ندارم بدون فال

«آینده» نیز ـ از تو چه پنهان ـ «گذشته» است !

 باور نمی کنم که جهان جای جام جم

 از معبر تفالـه ی فنجان گذشته است

 دنیا جهنمی ست کـــــــه در روز سرنوشت

 تصویرش از مخیله ی شیطان گذشته است

غلامرضا طریقی

غلامرضا طریقی / سلام ! شیره ی شعرم ! گلوله ی نمکم!

 

سلام ! شیره ی شعرم ! گلوله ی نمکم!

هنوز بی تو خودم مثل بغض می ترکم!

 چه غنچه ها که به سودای بوسه پیش از تو

 می آمدند ولـــــی مـــــن نمی گـزید ککـــم!

 ولی تو آمدی و شور تازه آوردی

 که دلپذیر شود روزگار بی نمکم!

 کلک زدم کــــه نیایی ولی ندانستم

 که با نیامدنت کنده می شود کلکم!

 پری به پیله ام آوردی و من از آن روز

 میان این همه گل با پـــر تو می پلکم!

 بدون شبهه خدا آفرید کــــوتاهت

 که ختم قافیه باشی سلام دلبرکم!

 

غلامرضا طریقی

فرامرز عرب عامری / دلم شکسته و اوضاع درهمی دارد

دلم شکسته و اوضاع درهمی دارد
و سالهاست برای خودش غمی دارد


تو در کنار خودت نیستی نمی دانی
که در کنار تو بودن چه عالمی دارد


نه وصل دیده ام این روزها نه هجرانت
بدا به عشق که دنیای مبهمی دارد


بهشت می طلبم از کسی که جانکاه است
کسی که در دل سردش جهنمی دارد


گذر کن از من و بار دگر به چشمانم
بگو ببار اگر باز هم "نمی" دارد


دلم خوش است در این کار وزار هر "بیتی"
برای خویش "مقام معظمی" دارد


برام مرگ رقم می زنی به لبخندت
که خندۀ تو چه حق مسلمی دارد


فرامرز عرب عامری

شعری از شهریار شفیعی

شهریار شفیعی :

 

بعد از تو

دیگر شعرهایم شبیه شعر نیست

قافیه ها باخته اند

قالب تهی شده است

وزنشان کم و زیاد میشود

با این وجود

تا آخر دنیا شعر خواهم گفت

آخر قرار شده

خدا تو را ردیف کند.

حامد ابراهیم پور / تنهایی

تنهایی من رنگ غمگین خودش را داشت

یک جور دیگر بود، آیین خودش را داشت

 

تنهایی من بوی رفتن ، طعم مُردن بود

تنهایی ام ردّ طنابی دور گردن بود

 

بعضی زمانها پا زمین میکوفت، لج میکرد

وقت نوشتن دستهایم را فلج میکرد

 

بعضی مواقع دردسر میشد، زیادی بود

بعضی مواقع یک سکوت غیرعادی بود

 

در سینه مثل نامه ای تاخورده می خوابید

تنهایی ِ من با زنانی مرده می خوابید

 

تنهاتر از تنهایی یک شهر سنگی بود

غمگین تر از اعدام یک مجروح جنگی بود

 

گاهی شبیه تنگِ بی ماهی کدر میشد

گاهی مواقع در خیابان منفجر میشد

 

گاهی شبیه مرگ یک سرباز عاصی بود

گاهی فقط آرامش تیر خلاصی بود

 

گاهی شبیه بره ی ترسیده ای می شد

یا خاطرات گرگ باران دیده ای می شد

 

هربار یک آیینه می شد، روبرویم بود

هربار مثل استخوانی در گلویم بود

 

گاهی مواقع داخل یخچال می خوابید !

بعضی زمانها پشت هم یک سال می خوابید!

 

گاهی شکار سایه ی بی حرکتی می رفت

گاهی به جنگ آسیاب خلوتی می رفت

 

به زخمهایم گوش میکرد و نظر میداد

از مکث صاحبخانه پشت در خبر میداد

 

گاهی مواقع بچه میشد، کار بد میکرد

هی فحش میداد و دهانم را لگد میکرد

 

گاهی فقط یک سایه ی بی رنگ و لرزان بود

مانند دود تلخ یک سیگار ارزان بود

 

بعضی مواقع یک سلاح آتشین می شد

بعضی زمانها در دلم میدان مین می شد

 

مانند مویی داخل لیوان آبم بود

مانند نعشی زنده روی تختخوابم بود

 

هردفعه در حمام چشمم را کفی می کرد

دیوانه میشد، بحثهای فلسفی می کرد

 

گاهی مواقع زیر تختم سایه ای میشد

یا بی اجازه عاشق همسایه ای میشد

 

بعضی مواقع مثل یک کبریتِ روشن بود

مانند یک چاقوی ضامن دار در من بود

 

 

مانند سمی توی خونم منتشر می شد

چون گاز اشک آور درونم منتشر می شد

 

در گوش من از گریه ی افسرده ای می گفت

از غصه های جن مادر مرده ای می گفت

 

هربار در خاکستر سیگار من پر بود

چون سکه توی جیب کت شلوار من پر بود

 

بعضی مواقع مست می شد، بد دهن می شد

توی صف نان عاشق یک پیرزن می شد!

 

به عابران هی ناسزا می گفت و چک میخورد

از بچه های کوچه ی پشتی کتک میخورد ...

 

گاهی امیدی، شانه ای، سنگ صبوری بود

گاهی سکوتِ خودکشی بوف کوری بود

 

تنهایی من تیغ سرخی توی حمام است

تنهایی من زخمِ شعری بی سرانجام است

 

تنهایی ام در های و هوی کوچه ها گم نیست

تنهایی من مثل تنهایی مردم نیست ...

 

حامد ابراهیم پور