سیمین بهبهانی / خرمن زلف من کجا ؟ شاخه یاسمن کجا ؟

 

خرمن زلف من کجا ؟ شاخه یاسمن کجا ؟

قهر ز من چه می کنی ٬ بهر تو همچو من کجا ؟

صحبت باغ را مکن پیش بهشت روی من

سبزه ی عارضم کجا ؟ خرّمی چمن کجا ؟

لاله و من چه نسبتی ؟ ساغر او ز می تهی

ساق فریب زن کجا ؟ ساقی سیمتن کجا ؟

غنچه دهان بسته یی ٬ پیش لب شکفته ام

گرمی بوسه ام کجا ؟ سردی آن دهن کجا ؟

نرگس و دیدگان من ؟ وای از این ستمگری

در نگهم ترانه ها ٬ در نگهش سخن کجا ؟

بر سر و سینه ام مکش دست که خسته می شود!

نرمی پیکرم کجا ؟ خرمن نسترن کجا ؟

این همه هیچ ٬ بهر تو ٬ یار ز خود گذشته یی

دوستی ِ تو خواسته ٬ دشمن خویشتن کجا؟

می روی و خطاست این ٬ شیوه ی نابجاست این

قهر ز من چه می کنی ؟ بهر تو همچو من کجا ؟

 

 

برگرفته از کتاب " نگاره گلگون " سیمین بهبهانی

شعرهایی از نزار قبانی، ترجمه شهاب گودرزی

 

شعرهایی از نزار قبانی، ترجمه شهاب گودرزی
 

*کتاب دستان تو*

کتاب دستان تو امپراتور کتابهاست
با شعرهایی آراسته به طلا
ومتن هایی با تار وپود زر
با رودخانه های شراب
و رود ترانه و طرب!
دستانت بستری از پر
که هنگام غلبه ی خستگی
برآن پلک می بندم.
دستانت ، ذات شعرند در فرم و معنا
بی دستانت
نه شعر بود ،نه نثر
نه چیزی که به آن ادبیات می گویند !
*نزار قبانی
ترجمه : شهاب گودرزی

*سکوت *

آیا عاشقانه هایم را
هنگامی که سکوت کرده ام
می شنوی ؟!
سکوت ،بانوی من
بهترین سلاح من است
هنگامی که نزد منی بهتر است سکوت کنی
سکوت رساتر از هرصدایی است
و بهتر از هر زمزمه ای !
*نزار قبانی
ترجمه : شهاب گودرزی

*آتش بس *

در شعر
چیزی با نام آتش بس وجود ندارد
مرخصی تابستانی وجود ندارد
مرخصی استعلاجی وجود ندارد
مرخصی اداری وجود ندارد
باید در معرکه حاضر باشی
تا آخرین قطره از خونت
یا آن که جا بزنی و از بازی بیرون بروی !
*نزار قبانی
ترجمه : شهاب گودرزی

از مجموعه در دست چاپ : زنی در من قدم می زند !


گزیده ای از شعرهای چاپ نشده ی نزار قبانی
ترجمه یدالله گودرزی (شهاب)

شیما شهسواران احمدی / من زنی حرمسرایی ام  چند قرن پیش مرده ام

 
 
 

 

من زنی حرمسرایی ام  چند قرن پیش مرده ام

دختران من کنیز تو مادری فریب خورده ام

سلسله به سلسله بخند  مست کن بلند تر بخند

تازیانه شو مرا ببوس  درد را به ارث برده ام

جنگ طعم تلخ زندگیست  زن غنیمتی همیشگی

پیرهن به پیرهن تو را  دکمه دکمه را شمرده ام

مرد باش و ظالمانه تر سهم هر شب مرا بده

رنج را به من سپرده ای  ظلم را به تو سپرده ام

تذکره به تذکره بمان تو نمرده ای نفس بکش

من زنی حرمسرایی ام  چند قرن پیش مرده ام

 

شیما شهسواران احمدی

مجید معارف وند / دارد به نیم می رسد این شب

 

دارد به نیم می رسد این شب، کجاست پس؟

جان در پیِ درآمدن این لب کجاست پس؟

 

سرمایِ دی گرفته تن و خانه یِ مرا

خشکم زده است، شعله ای از تب کجاست پس؟

 

من گشته ام تمامِ جهان را و راه ها

بن بست بوده اند مرتّب، کجاست پس؟

 

کهنه کتابِ زندگی ام شد ورق ورق

یک لب برایِ خواندنِ مطلب، کجاست پس؟

 

از استخوان دوباره تراشیده ام قلم

خون در رگم که نیست، مرکّب کجاست پس؟

 

راهِ مرا به چوبِ فلک کرده ای عوض

برگشته ام به حلقه یِ مکتب، کجاست پس؟

 

یک چایِ تلخِ عاشقیِ تازه رویِ میز

شیرین شوکرانِ لبالب کجاست پس؟

 

جز عشق نیست در وصیت نامه ام، فقط...

نه! بگذریم، پیکِ مقرّب کجاست پس؟



من گوش بوده ام همه تن خنده را ولی

یک شانه وقفِ گریه مخاطب کجاست پس؟

 

 

مجید معارف وند

مولوی / امروز دیدم یار را آن رونق هر کار را

 

امروز دیدم یار را آن رونق هر کار را

می‌شد روان بر آسمان همچون روان مصطفی

خورشید از رویش خجل گردون مشبک همچو دل

از تابش او آب و گل افزون ز آتش در ضیا

گفتم که بنما نردبان تا برروم بر آسمان

گفتا سر تو نردبان سر را درآور زیر پا

چون پای خود بر سر نهی پا بر سر اختر نهی

چون تو هوا را بشکنی پا بر هوا نه هین بیا

بر آسمان و بر هوا صد رد پدید آید تو را

بر آسمان پران شوی هر صبحدم همچون دعا

 

مولانا جلال الدین

خواجه حافظ شیرازی / ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت

 

ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت

و ای مرغ بهشتی که دهد دانه و آبت

کاغوش که شد منزل آسایش و خوابت

درویش نمی‌پرسی و ترسم که نباشد

اندیشه آمرزش و پروای ثوابت

راه دل عشاق زد آن چشم خماری

پیداست از این شیوه که مست است شرابت

تیری که زدی بر دلم از غمزه خطا رفت

تا باز چه اندیشه کند رای صوابت

هر ناله و فریاد که کردم نشنیدی

پیداست نگارا که بلند است جنابت

دور است سر آب از این بادیه هش دار

تا غول بیابان نفریبد به سرابت

تا در ره پیری به چه آیین روی ای دل

باری به غلط صرف شد ایام شبابت

ای قصر دل افروز که منزلگه انسی

یا رب مکناد آفت ایام خرابت

حافظ نه غلامیست که از خواجه گریزد

صلحی کن و بازآ که خرابم ز عتابت

حافظ

اشعار بابا طاهر همدانی / دوبیتی

 

نمیدانم دلم دیوانه ی کیست

کجا آواره و در خانه ی کیست

نمیدونم دل سر گشته ی مو

اسیر نرگس مستانه ی کیست

 

 

ته دوری از برم دل در برم نیست

هوای دیگری اندر سرم نیست

بجان دلبرم کز هر دو عالم

تمنای دگر جز دلبرم نیست

 

 

خرم کوه و خرم صحرا خرم دشت

خرم آنانکه این آلالیان کشت

بسی هند و بسی شند و بسی یند

همان کوه و همان صحرا همان دشت

 

 

بهار آیو به صحرا و در و دشت

جوانی هم بهاری بود و بگذشت

سر قبر جوانان لاله رویه

دمی که گلرخان آیند به گلگشت

 

 

سیاهی دو چشمانت مرا کشت

درازی دو زلفانت مرا کشت

به قتلم حاجت تیر و کمان نیست

خم ابرو و مژگانت مرا کشت

 

 

عزیزا کاسهٔ چشمم سرایت

میان هردو چشمم جای پایت

از آن ترسم که غافل پا نهی تو

نشنید خار مژگانم بپایت

 

باباطاهر عریان

 

غزلی منتسب به شمس تبريزى

 

از غزليات شمس تبريزى ;

هر مرد شتر دار اويس قرني نيست
هر شيشه ي گلرنگ عقيق يمني نيست


هر سنگ و گلي گوهر ناياب نگردد
هر احمد و محمود رسول مدني نيست


بر مرده دلان پند مده خويش نيازار
زيرا که ابوجهل مسلمان شدني نيست


با مرد خدا پنجه ميفکن چو نمرود
اين جسم خليل است که آتش زدني نيست


خشنود نشو دشمن اگر کرد محبت
خنديدن جلاد ز شيرين سخني نيست


جايي که برادر به برادر نکند رحم
بيگانه براي تو برادر شدني نيست


صد بار اگر دايه به طفل تو دهد شير
غافل مشو اي دوست که مادر شدني نيست....

خواجه حافظ شیرازی / عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد

 

نقد صوفی نه همه صافی بی‌غش باشد

ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد

صوفی ما که ز ورد سحری مست شدی

شامگاهش نگران باش که سرخوش باشد

خوش بود گر محک تجربه آید به میان

تا سیه روی شود هر که در او غش باشد

خط ساقی گر از این گونه زند نقش بر آب

ای بسا رخ که به خونابه منقش باشد

ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست

عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد

غم دنیای دنی چند خوری باده بخور

حیف باشد دل دانا که مشوش باشد

دلق و سجاده حافظ ببرد باده فروش

گر شرابش ز کف ساقی مه وش باشد

 

خواجه حافظ شیرازی

رضا خادمه مولوی / چه دردی بیشتر از این که دردم را نمیدانی

 

چه دردی بیشتر از این که دردم را نمیدانی
به چشمم خیره میگردی ولی غم را نمیخوانی

چه باشی یا نباشی من برایت آرزو کردم
چه دردی بیشتر از این که این ها را نمی دانی

برایم روز روشن بود میدانستم از اول
که میاید چنین روزی که میگوئی نمیمانی

برای من که بعد از تو ندارم شاخه ی سبزی
چه فرقی میکند دیگر هوای صاف و بارانی

شبیه موریانه،خاطرت در ذهن می ماند
که میپوسد مرا کم کم به آرامی و پنهانی

دل آئینه ام حتی اگر کوهی شود آخر
به سنگی،خرد می گردد به یک لحظه به آسانی

چه میدانی؟تمام پیکرم چون شمع می سوزد
که امشب در دلم برپاست یک شام غریبانی


شاعر :ر ضا خادمه مولوی

سید محمد علی رضازاده / شهر بر روی سر من عربی می رقصد

 

در سرم دختر پیری عصبی می رقصد

شهر بر روی سر من عربی می رقصد

این جهان با همــه ی دغدغه هایش دارد

روی یک جمجمه ی یک وجبی می رقصد

سال ها رفته و از برق نگاه تـــو هنوز

مرد دیوانه به سازی حلبی می رقصد

مـــاه افتـــــاده بر آب و منـــم افتاده در آب

اشک می ریزم و او نصفه شبی می رقصد

کاش آغـــوش مرا عطر تـــو معنـا می داد

بوسه یعنی که لبی روی لبی می رقصد

از سبا گیسوی بلقیس بـه همراهی باد

بر سر تخت سلیمان نبی می رقصد...!

 

سید محمد علی رضازاده

صالح دروند / چشمانت از اصالت این قهوه چیزتر

 

چشمانت از اصالت این قهوه چیزتر

یعنـــی غلیظ تر، بله! یعنی غلیظ تر

سرد است، نبض ساعتم آهسته می زند

هـــر لحظه حال عقـــربه هایــــم مریض تر

من رفته ام! و در کلمات تو نیستم

تــــو رفته رفته در کلماتم عزیزتر...

چندی ست جمله های تو را فکر می کنم

تا طعــم طعنــــه هــای تو را تند و تیزتر...؛

دیوانه نیستم! ولی این کار ساده ایست-

تا از کنایـــه های شمـــا مستفیض تر...

ای دانه های تلخ زمان در تو حل شده!

فنجــــان چشم های مرا هی نریز – تر

در مرگ من تو سرد و کفن پوش می رسی

نـــرم و سفید ،  توی لباســــی تمیـــــــزتر

این بیت را به قصد وصیت نوشته ام؛

قبـــــر مرا برای تو قدری عریض تر...

 

صالح دروند

حامد عسکری / بیـــا شهــریــــور پیـراهنت ییلاق لک لک ها

 

بیـــا شهــریــــور پیـراهنت ییلاق لک لک ها

صدای جاری گنجشک در خواب مترسک ها

بیا ای امن ، ای سرسبز ، ای انبوه عطر آگین

بیـــا تـــا تخـــــم بگذارند در دستانت اردک ها

گل از سر وا بکن ده را پریشان می کند بویت

و بــــه سمت تـــــو می آیند باد و بادبادک ها

تـــــو در شعرم شکوه دختـــــری از ایل قاجاری

که می رقصد – اگر چه – روی قلیان و قلک ها

تمــــام شهـــــر دنبــــال تواند از بلــــخ تا زابل

سیاوش ها و رستم ها فریدون ها و بابک ها

همین کــــه عکس ماهت می چکد توی قنـات ده

به دورش مست می رقصند ماهی ها و جلبک ها

کنار رود ، دستت توی دستم ،شب،خدای من !

شکــــوه خنده ای تــــو ، سکوت جیر جیرک ها

مرا بـــی تاب می خواهند ، مثل کودکی هامان

تو مامان ،من پدر ، فرزندهامان هم عروسک ها

تو آن ماهـــی که معمولا رخت را قاب می گیرند

همیشه شاعرانی مثل من ، از پشت عینک ها

 

حامد عسکری

نغمه مستشار نظامی / یلدا شب بلند غزلهای مشرقی ست

 

یلدا شب بلند غزلهای مشرقی ست

میلاد هر ترانـــه زیبـای مشرقی ست

آهسته می رسند به مقصد ستاره ها

مهتـــاب گاهواره رویای مشرقی ست

سرما حـــریف قصــــه  مــــادربــــزرگ نیست

دستش لحاف کرسی گرمای مشرقی ست

(از هرچه بگذری سخن دوست خوشتر است)

حافظ دوای روح و مسیــحای مشرقـــی ست

سیب و انار و پسته،شیرین و ترش و شور

طعم اصیل یک شب یلدای مشرقی ست

حالا کــــه دوستان همـــــه جمعند دف بیار

چشم انتظار صد دل شیدای مشرقی ست

یلدا شب یکـــی شدن آفتاب و ماه

میلاد هر ترانه زیبای مشرقی ست

 

نغمه مستشار نظامی

بهروز جوانمرد / اخلاق تو از اول سرشار_تماشابود

 

اخلاق تو از اول سرشار_تماشابود
صدباغ به دامانت انظار_تماشا بود


آغوش_ تو رویایی جاداد محبان را
انگشت به لب رفته در کارتماشا بود


گیسوی تو بی شانه چون تار وس_تارانه
افتاد به دستانم نی زار_ تماشابود


هی گفت که بخشیدم این خلق زمن بودند
مادر همه دلواپس بیدار تماشابود


ای شاه تراز شاهان در قصرهخا کوروش
توریست که می آمد در کار تماشا بود


یک مرد پراز شادی یک کوه همه بودن
در اوج به تنهایی اسرارتماشا بود


با یاد توگل گفتن هربار تماشاییست
هرروز به گلزارت تکرار تماشا بود

 

بهروز جوانمرد