سال نو بر تمامی دوستان مبارک و  فرخنده باد

 
سالی سرشار از موفقیت برای تمامی دوستان بزرگوار آرزومندم
 
 
اندر دل من مها دل‌ افروز توئی

یاران هستند لیک دلسوز توئی

شادند جهانیان به نوروز و به عید

عید من و نوروز من امروز توئی

 

حضرت مولانا

آمدن عید نوروز در اشعار شعرای معروف

"سعدی"
برخيز كه مي رود زمستان

بگشاي در سراي بستان
نارنج و بنفشه بر طبق نه
منقل بگذار در شبستان
وين پرده بگوي تا به يك بار
زحمت ببرد زپيش ايوان
آواز دهل نهان نماند
در زير گليم عشق پنهان
بر خيز كه باد صبح نوروز
در باغچه مي كند گل افشان
خاموشي بلبلان مشتاق
در موسم گل ندارد امكان

__________________________

مولانای بلخی:

اندر دل من مها دل‌افروز تویی
یاران هستند و لیک دلسوز تویی
شادند جهانیان به نوروز و به عید
عید من و نوروز من امروز تویی


 

ز کوی یار میآید نسیم باد نوروزی
از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی
به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی
به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی


 

سنایی غزنوی:

 

با تابش زلف و رخت ای ماه دلفروز
از شام تو قدر آید وز صبح تو نوروز
از جنبش موی تو برآید دو گل از مشک
وز تابش روی تو برآید دو شب از روز


 

خواجوی کرمانی:

 

خیمة نوروز بر صحرا زدند
چارطاق لعل بر خضرا زدند
لاله را بنگر که گویی عرشیان
کرسی از یاقوت برمینا زدند


 

ملک الشعرا بهار:

 

رسید موکب نوروز و چشم فتنه غنود
درود باد بر این موکب خجسته، درود
به هرکه درنگری، شادیی پزد در دل
به هرچه برگذری، اندُهی کند بدرود


 

 

عید آمد و مرغان رة گلزار گرفتند
وز شاخة گل داد دل زار گرفتند
نوروز همایون شد و روز می گلگون
پیمانه‌کشان ساغر سرشار گرفتند


 

منوچهری دامغانی:

 

نوروز، روزگار نشاطست و ایمنی
پوشیده ابر، دشت به دیبای ارمنی
از بامداد تا به شبانگاه می خوری
وز شامگاه تا به سحرگاه گل چینی


 

 

برآمد باد صبح و بوی نوروز
به کام دوستان و بخت پیروز
مبارک بادت این سال و همه سال
همایون بادت این روز و همه روز


 

 

چو صبح رایت خورشید آشکار کند
ز مهر قبلة افلاک زرنگار کند
رسید موسم نوروز و گاه آن آمد
که دل هوای گلستان و لاله‌زار کند


 


بهاری داری ازوی بر خور امروز
که هر فصلی نخواهد بود نوروز
گلی کو را نبوید آدمی زاد
چو هنگام خزان آید برد باد

یک دوبیتی ، مثنوی و ترجیع بند در باره عید نوروز از حضرت مولانا

اندر دل من مها دل‌ افروز توئی

یاران هستند لیک دلسوز توئی

شادند جهانیان به نوروز و به عید

عید من و نوروز من امروز توئی

مولانا

 

گفت ای یاران زمان آن رسید

کان سر مکتوم او گردد پدید

جمله برخیزید تا بیرون رویم

تا بر آن سر نهان واقف شویم

در فلان صحرا درختی هست زفت

شاخهااش انبه و بسیار و چفت

سخت راسخ خیمه‌گاه و میخ او

بوی خون می‌آیدم از بیخ او

خون شدست اندر بن آن خوش درخت

خواجه راکشتست این منحوس‌بخت

تا کنون حلم خدا پوشید آن

آخر از ناشکری آن قلتبان

که عیال خواجه را روزی ندید

نه بنوروز و نه موسمهای عید

بی‌نوایان را به یک لقمه نجست

یاد ناورد او ز حقهای نخست

تا کنون از بهر یک گاو این لعین

می‌زند فرزند او را در زمین

او بخود برداشت پرده از گناه

ورنه می‌پوشید جرمش را اله

کافر و فاسق درین دور گزند

پرده خود را بخود بر می‌درند

ظلم مستورست در اسرار جان

می‌نهد ظالم بپیش مردمان

که ببینیدم که دارم شاخها

گاو دوزخ را ببینید از ملا

مولانا

 

مستی و عاشقی و جوانی و یار ما

نوروز و نوبهار و حمل می‌زند صلا

هرگز ندیده چشم جهان این چنین بهار

می‌روید از زمین و ز کهسار کیمیا

پهلوی هر درخت یکی حور نیکبخت

دزدیده می‌نماید اگر محرمی لقا

اشکوفه می‌خورد ز می روح طاس طاس

بنگر بسوی او که صلا می‌زند ترا

می خوردنش ندیدی اشکوفه‌اش ببین

شاباش ای شکوفه و ای باده مرحبا

سوسن به غنچه گوید: «برجه چه خفتهٔ

شمعست و شاهدست و شرابست و فتنها »

ریحان و لالها بگرفته پیالها

از کیست این عطا ز کی باشد جز از خدا

جز حق همه گدا و حزینند و رو ترش

عباس دبس در سر و بیرون چو اغنیا

کد کردن از گدا نبود شرط عاقلی

یک جرعه می‌بدیش بدی مست همچو ما

سنبل به گوش گل پنهان شکر کرد و گفت:

« هرگز مباد سایهٔ یزدان ز ما جدا

ما خرقها همه بفکندیم پارسال

جانها دریغ نیست چه جای دو سه قبا »

ای آنک کهنه دادی نک تازه باز گیر

کوری هر بخیل بداندیش ژاژخا

هر شه عمامه بخشد وین شاه عقل و سر

جانهاست بی‌شمار مر این شاه را عطا

ای گلستان خندان رو شکر ابر کن

ترجیع باز گوید باقیش، صبر کن

ای صد هزار رحمت نو ز آسمان داد

هر لحظه بی‌دریغ بران روی خوب باد

آن رو که روی خوبان پرده و نقاب اوست

جمله فنا شوند چو آن رو کند گشاد

زهره چه رو نماید در فر آفتاب

پشه چه حمله آرد در پیش تندباد

ای شاد آن بهار که در وی نسیم تست

وی شاد آن مرید که باشی توش مراد

از عشق پیش دوست ببستم دمی کمر

آورد تاج زرین بر فرق من نهاد

آنکو برهنه گشت و به بحر تو غوطه خورد

چون پاک دل نباشد و پاکیزه اعتقاد

آن کز عنایت تو سلاح صلاح یافت

با این چنین صلاح چه غم دارد از فساد

هرکس که اعتماد کند بر وفای تو

پا برنهد به فضل برین بام بی‌عماد

مغفور ما تقدم و هم ما تأخرست

ایمن ز انقطاع و ز اعراض و ارتداد

سرسبز گشت عالم زیرا که میرآب

آخر زمانیان را آب حیات داد

بختی که قرن پیشین در خواب جسته‌اند

آخر زمانیان را کردست افتقاد

حلوا نه او خورد که بد انگشت او دراز

آنکس خورد که باشد مقبول کپقباد

دریای رحمتش ز پری موج می‌زند

هر لحظهٔ بغرد و گوید که: « یا عباد »

هم اصل نوبهاری و هم فصل نوبهار

ترجیع سیومست هلا قصه گوش‌دار

شب گشته بود و هرکس در خانه می‌دوید

ناگه نماز شام یکی صبح بردمید

جانی که جانها همگی سایهای اوست

آن جان بران پرورش جانها رسید

تا خلق را رهاند زین حبس و تنگنا

بر رخش زین نهاد و سبک تنگ برکشید

از بند و دام غم که گرفتست راه خلق

هردم گشایشیست و گشاینده ناپدید

بگشای سینه را که صبایی همی رسد

مرده حیات یابد و زنده شود قدید

باور نمی‌کنی بسوی باغ رو ببین

کان خاک جرعهٔ ز شراب صبا چشید

گر زانکه بر دل تو جفا قفل کرده‌ست

نک طبل می‌زنند که آمد ترا کلید

ور طعنه می‌زنند بر اومید عاشقان

دریا کجا شود به لب این سگان پلید

عیدیست صوفیان را وین طبلها گواه

ور طبل هم نباشد چه کم شود ز عید

بازار آخر آمد هین چه خریدهٔ

شاد آنک داد او شبهٔ گوهری خرید

بشناخت عیبهای متاع غرور را

بگزید عشق یار و عجایب دری گزید

نادر مثلثی که تو داری بخور حلال

خمخانهٔ ابد خنک آ، کاندرو خزید

هر لحظهٔ بهار نوست و عقار نو

جانش هزار بار چو گل جامها درید

من عشق را بدیدم بر کف نهاده جام

می‌گفت : « عاشقان را از بزم ما سلام »

مولانا

غزلیاتی از حضرت حافظ در باره آمدن عید نوروز

 

عید است و آخر گل و یاران در انتظار

ساقی به روی شاه ببین ماه و می بیار

دل برگرفته بودم از ایام گل ولی

کاری بکرد همت پاکان روزه دار

دل در جهان مبند و به مستی سؤال کن

از فیض جام و قصه جمشید کامگار

جز نقد جان به دست ندارم شراب کو

کان نیز بر کرشمه ساقی کنم نثار

خوش دولتیست خرم و خوش خسروی کریم

یا رب ز چشم زخم زمانش نگاه دار

می خور به شعر بنده که زیبی دگر دهد

جام مرصع تو بدین در شاهوار

گر فوت شد سحور چه نقصان صبوح هست

از می کنند روزه گشا طالبان یار

زانجا که پرده پوشی عفو کریم توست

بر قلب ما ببخش که نقدیست کم عیار

ترسم که روز حشر عنان بر عنان رود

تسبیح شیخ و خرقه رند شرابخوار

حافظ چو رفت روزه و گل نیز می‌رود

ناچار باده نوش که از دست رفت کار

 

خواجه حافظ شیرازی

 

روز عید است و من امروز در آن تدبیرم

که دهم حاصل سی‌روزه و ساغر گیرم

چند روزیست که دورم ز رخ ساقی و جام

بس خجالت که به روی آمد ازین تقصیرم

من به خلوت ننشینم پس از این، ور به مثل

زاهد صومعه بر پای نهد زنجیرم

پند پیرانه دهد واعظ شهرم لیکن

من نه آنم که دگر پند کسی بپذیرم

آن که بر خاک در میکده جان داد کجاست

تا نهم در قدم او سر و پیشش میرم

می به زیر کش و سجادهٔ تقوی بر دوش

آه اگر خلق شوند آگه از این تزویرم

خلق گویند که حافظ سخن پیر نیوش

سالخورده میی امروز به از صد پیرم

 

خواجه حافظ شیرازی

 

 

جهان بر ابروی عید از هلال وسمه کشید

هلال عید در ابروی یار باید دید

 

شکسته گشت چو پشت هلال قامت من

کمان ابروی یارم چو وسمه بازکشید

 

مگر نسیم خطت صبح در چمن بگذشت

که گل به بوی تو بر تن چو صبح جامه درید

 

نبود چنگ و رباب و نبید و عود که بود

گل وجود من آغشته گلاب و نبید

 

بیا که با تو بگویم غم ملالت دل

چرا که بی تو ندارم مجال گفت و شنید

 

بهای وصل تو گر جان بود خریدارم

که جنس خوب مبصر به هر چه دید خرید

 

چو ماه روی تو در شام زلف می‌دیدم

شبم به روی تو روشن چو روز می‌گردید

 

به لب رسید مرا جان و برنیامد کام

به سر رسید امید و طلب به سر نرسید

 

ز شوق روی تو حافظ نوشت حرفی چند

بخوان ز نظمش و در گوش کن چو مروارید

 

خواجه حافظ شیرازی

 

آمدن عید در اشعار شعرای معروف

 

ساقیا آمدن عید مبارک بادت

وان مواعید که کردی مرواد از یادت

در شگفتم که در این مدت ایام فراق

برگرفتی ز حریفان دل و دل می‌دادت

برسان بندگی دختر رز گو به درآی

که دم و همت ما کرد ز بند آزادت

شادی مجلسیان در قدم و مقدم توست

جای غم باد مر آن دل که نخواهد شادت

شکر ایزد که ز تاراج خزان رخنه نیافت

بوستان سمن و سرو و گل و شمشادت

چشم بد دور کز آن تفرقه‌ات بازآورد

طالع نامور و دولت مادرزادت

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح

ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

خواجه حافظ شیرازی

 

 

جدا از رویت ای ماه دل افروز

نه روز از شو شناسم نه شو از روز

 

وصالت گر مرا گردد میسر

همه روزم شود چون عید نوروز

بابا طاهر همدانی

 

 


صد عید چنین ضمان کند عمر
دولت به ازین ضمان ندیدت .

خاقانی


به خجستگی عیدت چه دعا کنم که دانم
که بدولت تو هرگز ز فنا ضرر نیاید.

خاقانی


خاقانی عید آمد و خاقان به یمن خود
هر کار کز خدای بخواهد روا شود.

خاقانی


روز وصل از بیم هجران تو گریان گذشت
آه عید آمد پس از عمری و در باران گذشت .

میر محمدعلی رایج

تک بیتی های در باره مغز از شعرای معروف


یکی صمصام اعداکش عدوخواری چو اژدرها
که هرگز سیر نبود وی ز مغز و از دل اعدا.

دقیقی (گنج بازیافته ص 77)


همه مغز مردم خورد شیر و گرگ
جز از دل نجوید پلنگ سترگ .

فردوسی


به روزی دو کس بایدت کشت زود
پس از مغز سرشان بباید درود.

فردوسی


دوای تو جز مغز آدم چو نیست
بر این درد و درمان بباید گریست .

فردوسی


کف یوز پرمغز آهوبره
همه چنگ شاهین دل کو دره .

عنصری (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا)


از دل گردان برآر زهره به پیکان
در سر مردم بکوب مغز به کوپال .

منوچهری


مغزشان در سر بیاشوبم که پیلند از صفت
پوستشان از سر برون آرم که مارند از لقا.

خاقانی


که پوست پاره ای آمد هلاک دولت آن
که مغز بی گنهان را دهد به اژدرها.

خاقانی


خورشید زرین دهره بین صحرای آتش چهره بین
در مغز افعی مهره بین چون دانه ٔ نار آمده .

خاقانی


تا مغز مخالفانْش بینی
خرمن خرمن به کوه و کردر.

 (از سندبادنامه )


در سرش مغز نیست پنداری
مغز او را خری دگر خورده ست .

کمال الدین اسماعیل


ور چنین است مجد قزوینی
مغز تنها نه مغز و سر خورده ست .

کمال الدین اسماعیل


زو چو استعداد شد کآن رهبر است
هر غذایی کو خورد مغز خر است .

مولوی


با مغزکله گفتم ای قوت دل من
زین پرده ات به حیلت خواهم برون کشیدن


مغز از سر ارادت گردن نهاد وگفتا
از تو یکی اشاره از ما به سر دویدن .

بسحاق اطعمه

محمود نگهداری / لحظه تحویلِ سال و ماهِ من ، اسفندِ تو

 

ای تمامِ آسمان ها و زمین پابندِ تو
کهکشانی از ستاره پشت هر لبخندِ تو

ای هوایِ تازه پیراهنت چالوسِ من
تکیه گاهِ شانه مردانه ام الوندِ تو

مرزهایِ تازه ای دارد جهانِ شعرِ من!
از بخارا تا نگاهِ آبیِ اروندِ تو_


چشم هایم "شعرِ بیداری" - "وطن" آغوشِ توست
شاعرِ "مشروطه خواهی" آمده در بندِ تو

لحظه ای اخم تو ویران می کند، قدری بخند!
این خراب آباد - آباد است با لبخندِ تو

خوش به حالِ آن نسیمی که از سرِ کوی ات گذشت
ای که گل های تمامِ شهر، خویشاوندِ تو


هر چه در شیراز می گردم کسی مثلِ تو نیست
می شود در آینه پیدا فقط مانندِ تو
***
یک هزار و سیصد و چندی بهار آمد ... ولی !
لحظه تحویلِ سال و ماهِ من ، اسفندِ تو

محمود نگهداری

منوچهرآتشی / کنون رؤیای ما باغی است

 

کنون رؤیای ما باغی است
بن هر جاده اش میعادگاهی خرم و خوش بو
سر هر شاخه اش گلبرگ های نازک لبخند
به ساق هر درختش یادگاری ها
و با هر یادگاری نقش یک سوگند
کنون رؤیای ما باغی است
زمین اما فراوان دارد اینسان باغ
که برگ هر درختش صدمه ی دیدارها برده است
که ساق هر درختش نشتر سوگند ها خورده است

کنون رویای ما باغی است
بن هر جاده اش میعادگاهی خرم و خوش ، لیک
بیا رسم قدیم یادگاری را براندازیم
و دل را خوش نداریم از خراش ساقه ای میرا
بیا تا یادگار عشق آتش ریشه ی خود را
به سنگ سرخ دل با خنجر پیوند بتراشیم
که باران فریبش نسترد هرگز
که توفان زمانش نفکند از پا
که باشد ریشه ی پیمان ما در سینه ی ما زنده تا باشیم.

"منوچهرآتشی"

سید حمیدرضا برقعی / گل های عالم را معطر كرده بويت

 

گل های عالم را معطر كرده بويت
ای آن كه می گردد زمين در جست و جويت

يادش بخير آن روزها ريحان به ريحان
می چيد پيغمبر بهشت از رنگ و بويت

سياره ها را در نخی می چیدی آرام
می ساختی تسبيحی از خاک عمويت

برداشتند از سفره ات نان، مردم شهر
جرعه به جرعه آب خوردند از سبويت

درهای رحمت باز می شد با دعايت
دردا كه می بستند درها را به رويت

تاريخ می داند فدک تنها بهانه است
وقتی بهشت آذين شده در آرزويت

وقتی منزه گشته خاک از سجده هايت
وقتی مطهر می شود آب از وضويت

چادر حمايل می كنی از حق بگويی
حتی اگر يك شهر باشد روبرويت

برخاستی با آن صفت های جلالی
اين بار آتش می چكيد از خلق و خويت

حتی زمان می ايستد از اين تجسم
تو سوی مسجد می روی مسجد به سويت

از های و هو افتاد دنیا با سکوتت
دنيا به آرامش رسيد از های و هويت

از بانگ بسم الله رحمن الرحيمت
از آن نهيب الذين آمنويت

تو خطبه می خواندی و می لرزيد مسجد
ذرات عالم يک صدا لبيک گويت

خطبه به اوج خود رسيد آن جا كه می ريخت
مدح علی حيدر به حيدر از گلويت

گفتم علی... او قطره قطره آب می شد
آن شب كه روشن شد سپيدی های مويت

آن شب كه زخم تو دهان وا كرد آرام
زخم تو آری زخم آن رازِ مگويت

هنگام دفن تو علی با خويش می گفت
رفتی ولی پايان نمی يابد شروعت...

 

سید حمیدرضا برقعی

سهراب سپهری / هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت .

 

من از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم!
هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود.


کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.
هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت .
من به اندازه ی یک ابر دلم میگیرد
.....
و شبی از شبها
مردی از من پرسید
تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟

باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را
که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست
رو به ان وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند
یه نفر باز صدا زد سهراب!
کفش هایم کو؟

 

سهراب سپهری

دو شعر کوتاه از سهراب سپهری

 

هر کجا هستم باشم
آسمان مال من است
پنجره ، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچ های غربت ؟

 

...............................

 

من نمی دانم که چرا می گویند :

اسب حیوان نجیبی است

کبوتر زیباست
و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست


گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد
چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید
واژه ها را باید شست ...

 

سهراب سپهری

رضا خادمه مولوی

می توان از چشم هایت خوشه های نور چید
می توان در چهره ات رنگین کمان را خوب دید


می توان در چشم تو خورشید را احساس کرد
در صدایت می توان زیباترین ها را شنید


کارهایت هر کدام آمیزه با ناباوری ست
مثل مولانا که می گویند از دریا پرید


آنقدر روح تو دریایی ست ای بانوی من
هفت دریا ذر کنار نام تو آمد پدید



با خیالت می توان خورشیدرا خاموش کرد
همچنین از کوه ها کاهی سبکسر آفرید



سرخی سیب لبانت دیدم و گفتم به خود
از برایش می توان از جنت اعلی برید


خوب می دانم که لایق نیست این شعرم ولی
آه ای بانوی من در شعر من "خوش آمدید"


شاعر : رضا خادمه مولوی

یدالله گودرزی «شهاب» / شبهای تا هرگز...!



به دنبال تو می گردم تو ای تنهای تا هرگز !
تو ای گم گشته در اندیشه ی فردای تا هرگز

منم جهل مرکب! آنکه در آغاز خود مانده ست
بیا ذات مرا معنا کن ای دانای تا هرگز !

بدون چلچراغ چشم هایت، راه تاریک است
بیا فانوس روشن کن ! بیا زیبای تا هرگز !

نمی دانم چه روزی با حقیقت می خوری پیوند
تو ای مرموز! ای کابوس ! ای رویای تا هرگز !

منم مجنون تر از آن کس که می دانی و می‌دانم
نمی خواهی که برگردی چرا.؟ لیلای تا هرگز ؟!

تو را من با تمام انتظارم جستجو کردم
ولی پیدا نشد آن عشق.! ناپیدای تا هرگز!

تو ای آن کس که تنها از فراز کوه می آید
بگو صبحی نشسته پشت این شبهای تا هرگز؟؟!!

یدالله گودرزی «شهاب»

رحیم معینی کرمانشاهی / ســــر درون سینه بـردم تـــا بـبینـم خویــش را

 

ســــر درون ســـــینه بـــــردم تـــا بـبینـــــم خویــــــش را
طـعــــــــمه دنـــدان گـــــــرگ آز دیـــــــدم میــــــش را


هرکـــه از این خوان هستی جرعه نوش غفلت است
آخـــرش چـــون مــــن بجـــــان باید خریدن نیش را


پــــرتـــــوی در راهـــــم افکــــن، ای چراغ عافیت
تـــــا بجویــــــــم مقصـــــد افتـاده اندر پیش را


عمر سودا نیست، ای سوداگران خود پرست
بیشـتر جــــــو، بیشتــــر دارد زیـــان بیـــــش را


جــــان بـــــدر بـــرد آنکه سودای جهانداری نداشت
ای جـــــوان کـــــن گــــوش پنــــــد پیر خیر اندیش را


گـــــر ســــری آزاده میــــخواهـــی رهــــا کــــن زور و زر
ایــن تعلقهـــاست کــــافزون مــــی کــــند تشــــویش را...

 

رحیم معینی کرمانشاهی

رحيم معيني كرمانشاهي / بحث ایمان دگر و جوهر ایمان دگر است

 

بحث ایمان دگر و جوهر ایمان دگر است
جامــــه پاکـــی دگــر وپاکی دامان دگر است


کــــس ندیدیم کـــــه انکــــار کــــــــند وجدان را
حــــرف وجــــــدان دگـــر و گوهر وجدان دگـر است


کــــس دهـــان را به ثناگـــــویی شیــــطان نگــشود
نفــــی شیطان دگــــر و طاعت شیـــــطان دگــــر است


کـــس نگــــفته است ونگـــــوید کــــــه دد ودیــــو شویــــد
نقــــش انســـــان دگــــــر ومعنــــــی انســــان دگـر است


کــــس نیامـــــد کــــــه ستایــــد ستــــم وتفرقــــــــه را
سخـــن از عـــدل دگـــــــر ، قصه احسان دگــر است


هــــــرکـــــــه دیدم بخدمت کــــمری بست بعهــــد
مــــرد پیمان دگــــــر وبستـــــن پیمان دگر است


هــــرکــــه دیدیــــم بحفظ گـــــله از گرگان بود
قصد قصاب دگر ، مقصد چوپان دگر است...


رحيم معيني كرمانشاهي