حامد عسکری / می روم حسرت دریای مرا دفن کنید

 

می روم حسرت دریای مرا دفن کنید

اهل دیـــروزم و فردای مرا دفـن کنید

لـحدم را بگذارید بــــه روی لـحدم

شـال ابریشم لیلای مرا دفن کنید

ایل من مرده کسی نیست که چنگی بزند

وقت تنـــگ است بخـــــارای مرا دفن کنید

صخره ام،صخره که دلتا شده از سیلی رود

دل که خـوب است فقط "تا"ی مرا دفن کنید

تا پر از روسری و سیب شود شهر شما

زیــــر این خاک غــزل های مرا دفن کنید

 

حامد عسکری

علی اکبر یاغی تبار / داش اکل

 

مثل «داش آکل» کـــه برق چشم یک دختر به بادش داده باشد

مثل یک «فرمان» که نارو خوردن از «قیصر» به بادش داده باشد ـ

ـ بغض دارم؛ بغض، چون مردی که بی رحمانه ترکش کرده باشی

بدتر از آن، مثل فــرزندی کــــه یک مـــادر بــــــه بادش داده باشد

بغض دارم؛ بغض از تصویر دنیایی کـــه بی تو جای من نیست

بغض دارم؛ مثل یک «باور» که یک «یاور» به بادش داده باشد

مثل «دارا» یی کــه «اسکندر» ذلیلش کرده باشد درد دارد

پشت سالاری که دست غدر همسنگر به بادش داده باشد

حال من؟؟؟: حالِِ غرورِ شاعرِ فحلی که شاگردِ عزیزش

با سرآمد خواندنِ یک شاعــــرِ دیگر بـه بادش داده باشد

شانه ام هم وزنِ نامِ خانه ام ویران و رنج آجین و زخمی است

مثل یک کشور کــــه ظلم حاکمی خودسر به بادش داده باشد

شرمگاه مُرده برمی خیزد؛ امّــــا برنخواهد خاست هرگـــز

پشتِ گرمی که خیانت دیدن از همسر به بادش داده باشد

حسِّ مافوقِ به سربازان خیانت کرده حسّ دردناکی است

مثل ایمانـــی کــه کفرِ شخصِ پیغمبر به بادش داده باشد

بغض دارم؛ بغض، هم سنگِ «برادرخوانده» یِ خودخوانده ای که

نارفیقی ،  تحتِ نامِ نامــیِ «خواهــــر» بــــه بـــادش داده باشد

شکّ ندارم که تـو برمی گردی؛ امّا بر نخواهد گشت دیگر

حرمتِ شعری که مدحِ یک ستم پرور به بادش داده باشد

شانه یعنی مار؟؟ ...یا نه! مار یعنی شانه؟؟... تعبیر دقیقش ؟؟؟

- شانه، یعنـــی هرچه یک هم گریه با خنجر به بادش داده باشد

 

علی اکبر یاغی تبار

محمد سلمانی / آن روزها کـــــه شرط بقا قیل و قال بود

 

آن روزها کـــــه شرط بقا قیل و قال بود

عاشق ترین پرنده ی سرش زیر بال بود

«حافظ ! دوام وصل میسر نمی شود»

سرگرمــی پرنده ی بدبخت فــــال بود

یک مرد در میــــان آیینــه ســــال ها

با یک نفر شبیه خودش در جدال بود

تدبیر چیست ؟ راه کدام است ، دوست کیست

این حرف هـــا  همیشه  برایش  ســـوال  بــــود

از  میــــوه ی  درخت  اساطیــــری  پـــدر

سیبی رسیده بود به دستش که کال بود

از ما زبان توبه گشودن بعید نیست

از او مرا ببخش شنیدن محــال بود

در پاسخ نشان رفیقت کجاست ؟ گفت

حرفـــی نمــی زنــــم بنویسید لال بــود

بر سنگ قبر او بنویسید جای اسم

این مرد ، روی گردن دنیــــا وبال بود

 

محمد سلمانی

دکتر یدالله گودرزی / آن کیست که چشمانِ تری داشته باشد؟

 

آن کیست که چشمانِ تری داشته باشد؟
تا بر سرِخاکم گذری داشته باشد؟!

بر گور ِمن ای دوست به دنبال چه هستی؟!
هیهات! که این خانه دری داشته باشد

هنگامِ دریدن شد وشمشیر مهیاست
کوآن که دراینجا جگری داشته باشد؟

بی هیچ گمان منتظر بو سه ی تیغ است
هر کس که دراین راه، سری داشته باشد!

سر می زند از آن سوی این قافله خورشید
آری! اگر این شب سحری داشته باشد

ما گمشده در گمشده در گمشده هستیم
“شاید کسی از ما خبری داشته باشد!”

دکتر یدالله گودرزی

فاضل نظری / به نسيمی همه راه به هـــم می ‌ريزد

 

به نسيمی همه راه به هـــم می ‌ريزد

کی دل سنگ تو را آه به هم می ‌ريزد؟

سنگ در برکه مـی ‌اندازم و مـــی ‌‌پندارم

با همين سنگ زدن، ماه به هم می ‌ريزد

عشق بر شانه هم چيدن چندين سنگ است

گاه مــی ‌ماند و ناگاه بــــه هـــــم مــــی ‌ريزد

آن چه را عقل به يک عمر به دست آورده است

عشق يک لحظه کــــــوتاه به هــــــــم می ‌ريزد

آه، يک روز همين آه تــــــو را می گيرد

گاه يک کوه به يک کاه به هم می ‌ريزد

 

فاضل نظری

اصغر معاذی / نشسته خسته و خامــوش، گوشه ی ایوان

 
نشسته خسته و خامــوش، گوشه ی ایوان

غمـــی بـه وسعت انــــدوه مادران جهـــــان

دلش گرفته ...همین ست کار هر روزش

دم غـــروب...غریبانــه...با کمـــی باران...

بیــــاید و بنشیــــــند در آستــــــانه ی در

و باز چشم بدوزد بـه کوچـه ای که درآن-

نشست و بدرقه ات را نگاه کرد و شکست

غـــروب جمـــعه ای از روزهــای تابستان...

بـــه فکـــــر مـی رود آنقـــــدر تا بیاوَرَدت

به خـــود می آوَرَدَش غربت صـدای اذان

به خود می آید از این کوچه باز می گردد

کنــــار حــوض...دلش باز... نم نم باران...

هـــوای کهنه ی این حـــــوض را بشوراند

وضو بسازد از این مــوج های سرگـــردان

ـ که شب می آید روشن کنـــم اتاقــــش را

چقـــدر زمزمـــه با قاب عکــس با گلــــدان!؟

شب است و خلوت ایوان...دوباره می شکند

دلــی به وسعت انــــدوه مادران جهـــــان...!

 

اصغر معاذی

حامد ابراهیم پور / مونیخ ، ونیز ، کراچی ، دوشنبه ، دهلیِ نو

 

مونیخ ، ونیز ، کراچی ، دوشنبه ، دهلیِ نو

غــــــــروب ابری پاریس ، متروی توکیــــــــو

فقط خودش باشد ، اهل هر کجایی شد

چــه فرق دارد برلین ، دمشق یا ورشو ؟

چه فرق می کند اصلا چه رنگ می پوشد

چــــه فرق دارد با ساری است یا کیمـونـو

قدم قدم دنیا را پیاده طـــی کردی

به این امید که یک روز نیم دیگرِ تو

تــو را بیابد و یک پازل دقیق شوید

و آسمان را خورشید پر کند از نو...

قرارتان دور از چشم گزمه های سویل

و پنـــج عصـــــــر سر قتلـــگاهِ فدریکو

قرارتان باشد باز هـــم بِکِت خواندن

و قهوه خوردن در نیم روز کافه گودو

دوباره زمزمـه ی بازگشت آلمودوار

چهارصد ضربه روی سینه­ی تروفو

قرارتان همـــــه ی عمر سینما رفتن :

بوگارت ، برتون ، ردفورد ، مرلین مونرو

قرارتان همه ی روز سینما ماندن :

ریو براوو ، عصر جدید ، سـرپیـــکو

تمام شب سیگار و کتـــاب ، همراه 

صدای ناظری از چشم روشن رادیو

تهوعی ابدی در دل سیمون دوبُوار

شکوه لذت در اعتراف های روسو

و حفظ کردن یک شعر ، بعدِ هر بوسه

چــــه فرق دارد اول قصیده یا هایکو ؟

چقدر زندگـی عاشقانه ای دارید !

تمام عمر فقط رقص باشد و پیانو

چه قدر زندگیِ .... بعد می پری از خواب !

تویی و پاکت خالــی و شیشه های ولو ...

تو هیچ وقت به شیرین نمی رسی مجنون !

تو هیچ وقت به لیلـــی نمی رســی رومئو !

برای داشتنش  شهر ، شهر جنگیدی

تمــــــام عمرت بیــروت ، بصره و کوزُوو

دلت گرفته ازین قصه های عامه پسند

تمــــام دنیا سگ دانـــــیِ تارانتیـــــــنو

و آخرین سفرت هجو زندگــی باشد :

غروبِ مرده ی پاریس ، آخرین تانگو ...

¨

وجب ، وجب دنیــا را پیاده طـــی کردی

قدم ، قدم دنیا را ... بس است مارکوپولو !

 

از : حامد ابراهیم پور

محمود نگهداری / شعرِ من در وصفِ تو آغاز می خواهد چه کار ؟

 

شعرِ من در وصفِ تو آغاز می خواهد چه کار ؟

این غزل قافیه ها را باز می خواهد چه کار؟

هر کسی همچون تو را دارد میان خانه اش

پس حیاطِ پر گلِ دلباز می خواهد چه کار ؟

با خیالت خانه جنگل ... خانه دریا می شود

کلبه من آه! چشم انداز می خواهد چه کار؟

ای خوش آن لحظه که با تو در قفس باشم دگر

این کبوتر فرصت پرواز می خواهد چه کار؟

شاه و خیلش جملگی ماتِ رخ ات هستند، پس

عرصه شطرنجِ تو سرباز می خواهد چه کار؟

گنج پنهان! مخزن الاسرارِ من آغوشِ توست

این خزینه صد هزاران راز می خواهد چه کار؟

از لب دمساز تو من گفتنی ها گفتمی

حضرت عیسی دگر اعجاز می خواهد چه کار؟

یک سمرقند و بخارا را به پایت ریختند

شاعر بیچاره ات، قفقاز می خواهد چه کار؟

وصف مویِ تو سخن را به درازا می کشد

پس زبان شعرِ من ایجاز می خواهد چه کار؟

غرقِ "آبادانی" ام کن با دلِ "کارونی" ات

این منِ سرگشته را شیراز می خواهد چه کار ؟


محمود نگهداری

محمد علی ساکی / نقشه ی راهی برای فردسردرگم بیاور

 

یا نقشه ی راهی برای فردسردرگم بیاور
یا که برای زوج های یخ زده هیزم بیاور

من باخودم قهرم مراباریشه هایم آشتی ده
یا یک نشان از نیمه ای که کرده بودم گم بیاور

تا می توانی حامی این دست های پینه بسته
دارو برای دردهای مزمن مردم بیاور

درخشکسالی سفره ی ما بوی نان رابرده از یاد
وقتی که می آیی برایم بافه ای گندم بیاور

سوغات هرکس را به دلخواه خودت اما برایم
انگشتری را بانگین گوهر قلزم بیاور

می خواهم امشب با خیال روی تو خلوت نمایم
لطفن برای من شراب کهنه را باخم بیاور

این راه را هرگز نپیموده کسی با هوشیاری
یک اطلس از میخانه ها تا مقصدهفتم بیاور

چون کوچه ی تنگ تعلق ختم می گردد به بن بست
آزاد راه مکه تا طوست زراه قم بیاور

 

محمد علی ساکی

یدالله گودرزی / ای تمام شعرهایت مثل دریا خواندنی

 

ای تمام شعرهایت مثل دریا خواندنی
خاطراتت در دلم مانند رؤیا ماندنی!

چهره ات در پرتو آیینه ها بس دیدنی
گیسوانت در مسیرِ بادها رقصاندنی

از کمانِ ابروانت هر زمان تیری رها
آهوانِ چشم هایت ناگهان ترساندنی!

چشمه ها در جست وجو از کوه ها جاری شدند
سنگ هم در دوری از دیدارِ تو گریاندنی

هست از آیینه، ذاتِ صاف تو شفّافتر
از خیالِ آه حتّی قلب تو رنجاندنی!

ماندنی تر از همه در قلب من تنها تویی
در میان این همه تصویرهای ماندنی!



دکتر یدالله گودرزی

ترجمه بخشهایی از شعر بلند "عشقی بی نظیر برای زنی استثنایی"



بیشترین چیزی که در عشق تو آزارم می دهد
این است که چرا نمی توانم بیشتر دوستت بدارم
وبیشترین چیزی که درباره حواس پنجگانه عذابم می دهد
این است که چرا آنها فقط پنج تا هستند نه بیشتر؟!


زنی بی نظیر چون تو
به حواس بسیار و استثنایی نیاز دارد
به عشق های استثنائی
و اشکهای استثنایی...

بیشترین چیزی که درباره« زبان» آزارم می دهد
این است که برای گفتن از تو، ناقص است
و «نویسندگی »هم نمی تواند تورا بنویسد!


تو زنی دشوار و آسمانفرسا هستی
و واژه های من چون اسبهای خسته
بر ارتفاعات تو له له می زنند
و عبارات من برای تصویر شعاع تو کافی نیست

مشکل از تو نیست!
مشکل از حروف الفباست
که تنها بیست و هشت حرف دارد
و ازاین رو برای بیان گستره ی زنانگی تو
ناتوان است!

بیشترین چیزی که درباره گذشته ام باتو آزارم می دهد
این است که باتوبه روش بیدپای فیلسوف برخورد کردم
نه به شیوه ی رامبو، زوربا، ون گوگ و دیک الجن و دیگر جنونمندان
با تو مثل استاد دانشگاهی برخورد کردم
که می ترسد دانشجوی زیبایش را دوست بدارد
مبادا جایگاهش مخدوش شود!
برای همین عذرخواهی می کنم از تو
برای همه ی شعرهای صوفیانه ای که به گوشت خواندم
روزهایی که تر وتازه پیشم می آمدی
و مثل جوانه گندم و ماهی بودی
از تو به نیابت از ابن فارض، مولانای رومی

و ابن عربی پوزش می خواهم...

اعتراف می کنم تو زنی استثنایی بودی
و نادانی من نیز
استثنایی بود!!

#نزار_قبانی
#ترجمه دکتریدالله گودرزی

محمد سلمانی / اگر چه بین من و تو هنوز دیوار است

 

اگر چه بین من و تو هنوز دیوار است

ولی برای رسیدن بهانه بسیار است

بـــــرآن سریــم کزین قصـــــه دست برداریم

مگر عزیز من ! این عشق دست بردار است

کسی به جز خودم ای خوب من چه می داند

کـــه از تــــو – از تو بریدن چقدر دشوار است

مخــــواه مصلحت اندیش و منطقـــی باشم

نمی شود به خدا ، پای عشق در کار است

تـــو از سلاله ی سوداگران کشمیری

که شال ناز تورا شاعری خریدار است

در آستانـــه رفتـــن در امتداد غــــروب

دعای من به تو تنها خدا نگهدار است

کسی پس از تو خودش را به دار خواهد زد

کـــه در گزینش این انتخـــاب ناچـــار است

همان غروب غریبانه گریه خواهی کرد

برای خاطره هایـــی کــه زیرآوار است

 

محمد سلمانی

اصغر معاذی / بهــــار آمده اما هــوا هــوای تو نیست

 

بهــــار آمده اما هــوا هــوای تو نیست

مرا ببخش اگر این غزل برای تو نیست

بـــه شوق شــال و کلاه تـــو برف می آمد...

و سال هاست از این کوچه رد پای تو نیست

نسیم با هوس رخت های روی طناب

به رقص آمده و دامن رهای تـو نیست

کنــــار این همه مهمــــان چقـــــدر تنهایـــم!؟

میان این همه ناخوانده،کفش های تو نیست

بــــه دل نگیر اگـــر این روزهـــا کمی دو دلــــم

دلی کلافه که جای تو هست و جای تو نیست

به شیشه می خورد انگشت های باران...آه...

شبیه در زدن تــــو...ولـــــی صدای تـــو نیست

تــــو نیستی دل این چتــــر ،  وا نخــــواهد شد

غمی ست باران...وقتی هوا هوای تو نیست...!

 

اصغر معاذی

حسین غلامی / بی چتـــــر، حسّ پرسه زدن ها نگفتنی ست

 

من باشم و تو باشی و باران، چه دیدنی ست

بی چتـــــر، حسّ پرسه زدن ها نگفتنی ست

پاییز، با تو فصل دل انگیز بوسه هاست

با تـــو، صدای بارش باران شنیدنی ست

ابری و چکّه می کنی و مست می شوم

طـعم لبــان خیس تو حالا چشیدنی ست!!

خیسم، شبیه قطره ی باران، شبیه تــو

تصویر خیس قطره ی باران کشیدنی ست

این جاده با تو تا همه جــا مزّه می دهد

این راه ناکجای من و تو، رسیدنی ست؟!!

باران ببــــار!! بهتــــــر از این کـــــــه  نمی شود

من باشم و تو باشی و باران ... چه دیدنی ست!

حسین غلامی

ه.ا.سایه (هوشنگ ابتهاج) /  دیری ست که از روی دل آرای تو دوریم

 

 دیری ست که از روی دل آرای تو دوریم
 محتاج بیان نیست که مشتاق حضوریم


 تاریک و تهی پشت و پس اینه ماندیم
 هر چند که همسایه ی آن چشمه ی نوریم

 


 خورشید کجا تابد از این دامگه مرگ
باطل به امید سحری زین شب گوریم


 زین قصه ی پر غصه عجب نیست شکستن
هر چند که با حوصله ی سنگ صبوریم


 گنجی ست غم عشق که در زیر سرماست
 زاری مکن ای دوست اگر بی زر و زوریم


 با همت والا که برد منت فردوس ؟
از حور چه گویی که نه از اهل قصوریم


 او پیل دمانی ست که پروای کسش نیست
 ماییم که در پای وی افتاده چو موریم


 آن روشن گویا به دل سوخته ی ماست
 ای سایه ! چرا در طلب آتش طوریم

 

ه.ا.سایه (هوشنگ ابتهاج)