محمد حسین نجفی / کمکم کن بـــــروم جــــاده صدایـم زده است

 

کارش امشب به من افتاده صدایم زده است

کمکم کن بـــــروم جــــاده صدایـم زده است

آی بانـــــو! کهــــر سوختـــــه‌ام را یله کن

دشت - این مادر آزاده - صدایم زده است

بــه سفر می‌روم آری نکند دیـــر کنم

کودکی‌هایم از آباده صدایم زده است

خان - خداوند بیامرزدش - از آن سر ایل

باز هم پیک فرستاده صدایــم زده است

کـــوچ هنگام ی تلخی ست خدایا! نکند

مادرم دل به سفر داده صدایم زده است

محمد حسین نجفی

فاضل نظری / رسیده ام به خدایـی کــه اقتباسی نیست

 

رسیده ام به خدایـی کــه اقتباسی نیست

شریعتی که در آن حکم ها قیاسی نیست

خدا کســــی است کـــه باید بــــه دیدنش بروی

خدا کسی که از آن سخت می هراسی نیست

به عیب پوشی و بخشایش خدا سوگند

خطا نکردن ما غیـــــر ناسپاسی نیست

به فکر هیـچ کسی جز خودت مباش ای دل

که خودشناسی تو جز خداشناسی نیست

دل از سیاست اهل ریـــا بکن، خود باش

هوای مملکت عاشقان سیاسی نیست

فاضل نظری

اصغر عظیمی مهر / هر چـه بر ما می رود از خواهش دل می رسد

 

هر چـه بر ما می رود از خواهش دل می رسد

از دل خوش باور و کج فهم و غافل می رسد !

غالبـاً در وقت اجرایــی شدن هـــر نقشه ای –

دست کم در چند جا حتماً به مشکل می رسد

می رود اینجا سر هر بی گناهی روی دار !

بار کــج این روزها اغلب به منزل می رسد!

لطف قاضی بوده همراهش! تعجب پس نکن –

خونبها اینجــا اگر دیدی بـــه قاتل می رسد !

آخرش تیر خلاص از پشت سر شلیک شد !

ظاهراً  هر چند  دارد از مقــــابل می رسد !

هر ورق از تخته هایش دست یک موج است و باز –

کشتی  بیچــــاره  پندارد  بــه  ساحل  می رسد !

 

اصغر عظیمی مهر

زهره میرشکار / صدای تو

 

 

صدای تو در من
صدای دریاست
در گوش ماهی...
با من حرف بزن
شاید هنوز
نرفته باشی...
شاید هنوز
نمرده باشم...

جواد مزنگی / انحنـای مـوج موهای تو نستعلیقی است

 

انحنــــای مــــوج موهــــای تو نستعلیقی است

پیــــچ و تــاب و حالت ترکیب آن تعلیقــی است

 

در میــــــان طــــرح هـــای خـــوب دیــــداری تو

فرم چشمان تو طرحی ویژه و تشــویقی است

 

صفحه های بی شمــــار از خوبیت باید نوشت

در نگـــــاه تــــو هزاران مــورد تحقیـــقی است

 

در مقــــــالات مــــن از موضـــــــوع زیبـــایی تو

روی زیبای تو با گــل حالتی تطبـــــیقی است

 

بی وجــود مستـــــــــمر تو غنــــی سازی عمر

یک روند کنـــد بی آینــده ی تعلیقی است

 

جواد مزنگی

 

ایمان فرستاده / موهای وحشی

 

از آن موهای وحشی خواستم دیوانه بازی را

از آن  لبهای  سرخت   جرأت  پیمانه بازی را

 

شبیه موی تــو بر شــانه میریزم و میدانم

که باز آغاز خواهم کرد فردا شانه بازی را

 

به زیر روسری خوابانده ای صد فتنه ی زیبا

به همراه هزاران عـــاشق پروانـــه بازی را

 

کنار حوض خانه ، کودکانه تجـــربه کردیم

من و تو با مکعبهای کوچک خانه بازی را

 

و حالا بـی تو آواره ترین دیوانه ی شهرم

در این زنجیر باید سر کنم دیوانه بازی را

 

ایمان فرستاده

عبدالحمید ضیایی / گُناهی مُستحب تر نیست از دیدار ِ پنهانت

 

گُناهی مُستحب تر نیست از دیدار ِ پنهانت

اگر بگذارد این زیبایی کافر مُسلمانت

 

من از سجّاده ها و جاده­ها، بسیار می ترسم

بخوان یک سوره از گمراهی ِ گیسوی ِ حیرا­نت

 

ببین! کاهن شدم، کولی وَش و آواره، تا خطّی

بخوانم، یا مگر خطّی شوم در وهم ِ فنجانت

 

دوباره بیرق ِ سرخ ِ دلم در باد می رقصد

دوباره هق هقی گُم، در فراموشای ِ تهرانت ...

 

رهایی، قصّه بود، ای ماهیِ تُنگِ بلورِ شب!

مبادا در فریبِ تُنگِ دریا گُم شود جانت

 

عبدالحمید ضیایی

حسین منزوی / بی‌تو به سامان نرسم ، ای سر و سامان همه تو

 

بی‌تو به سامان نرسم ، ای سر و سامان همه تو
ای به تو زنده همه من ، ای به تنم جان همه تو

من همه تو ، تو همه من ، او همه تو ، ما همه تو
هرکه و هرکس همه تو ، ای همه تو ، آن همه تو

من که به دریاش زدم تا چه کنی با دل من
تخت تو و ورطه تو ساحل و طوفان همه تو

ای همه دستان ز تو و مستی مستان ز تو هم 
رمز نیستان همه تو ، راز نیستان همه تو

شور تو آواز تویی ، بلخ تو شیراز تویی 
جاذبه‌ی شعر تو ، جوهر عرفان همه تو

همتی ای دوست که این دانه ز خود سر بکشد
ای همه خورشید تو و خاک تو ،باران همه تو

حسین منزوی

اردلان سرفراز/ چشم من! بیا منو یاری بکن

 

چشم من! بیا منو یاری بکن 
گونه‌هام خشکیده شد، کاری بکن! 
غیر گریه مگه کاری می‌شه کرد؟ 
کاری از ما نمیاد، زاری بکن! 

 

اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد 
تا قیامت دل من گریه می‌خواد! 

هرچی دریا رو زمین داره خدا 
با تموم ابرای آسمونا 

کاشکی می‌داد همه رو به چشم من 
تا چشام به حال من گریه کنن! 

اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد 
تا قیامت دل من گریه می‌خواد! 

قصه‌ی گذشته‌های خوب من 
خیلی زود مثل یه خواب تموم شدن 

حالا باید سر رو زانو بذارم 
تا قیامت اشک حسرت ببارم 

دل هیشکی مثل من غم نداره 
مثل من غربت و ماتم نداره 
حالا که گریه دوای دردمه 
چرا چشمم اشکشو کم میاره؟ 

خورشید روشن ما رو دزدیدن 
زیر اون ابرای سنگین کشیدن! 

همه جا رنگ سیاه ماتمه 
فرصت موندنمون خیلی کمه! 

اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد 
تا قیامت دل من گریه می‌خواد! 

سرنوشت چشاش کوره، نمی‌بینه! 
زخم خنجرش می‌مونه تو سینه 
لب بسته، سینه‌ی غرق به خون 
قصه‌ی موندن آدم همینه 

اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد 
تا قیامت دل من گریه می‌خواد! 

اردلان سرفراز

محمد زارعی / تردید

 

آخ دلم هیشکی کنارت نیست، سرکن با خودت
زیر و رو شو، دنیا رو زیر و زبر کن با خودت
وقتی می‌بینی خودت داره کلافت می‌کنه
ازخودت پاشو، خودت باش و سفر کن باخودت

 

هر زمستون پیش از این که ریشه پابندت کنه 
شاخه‌تو بردار و تمرین تبر کن با خودت 
یا بساز و دونه دونه مرگ برگات‌و ببین 
یا بسوز و جنگلی رو شعله‌ور کن با خودت 

سر بچرخونی مسیر روبه‌روتو باختی
از پل تردید با قلبت گذر کن با خودت
تنها موندی با خودت، با دشمنت، با دوستت
آخ دلم هیشکی کنارت نیست، سرکن با خودت

هر زمستون پیش از این که ریشه پابندت کنه 
شاخه‌تو بردار و تمرین تبر کن با خودت 
یا بساز و دونه دونه مرگ برگات‌و ببین 
یا بسوز و جنگلی رو شعله‌ور کن با خودت 

ترانه ‌سرا: محمد زارعی

اردلان سرفراز / سکوتت را ندانستم، نگاهم را نفهمیدی

 

سکوتت را ندانستم، نگاهم را نفهمیدی 
نگفتم گفتنی‌ها رو، تو هم هرگز نپرسیدی 

شبی که شام آخر بود، به دست دوست خنجر بود 
میان عشق و آینه یه جنگ نابرابر بود 

 

چه جنگ نابرابری، چه دستی و چه خنجری 
چه قصه‌ی محقری، چه اول و چه آخری 

ندانستیم و دل بستیم، نپرسیدیم و پیوستیم 
ولی هرگز نفهمیدیم شکار سایه‌ها هستیم 

سفر با تو چه زیبا بود، به زیبایی رویا بود 
نمی‌دیدیم و می‌رفتیم، هزاران سایه با ما بود 

سکوتت را ندانستم، نگاهم را نفهمیدی 
نگفتم گفتنی‌ها رو، تو هم هرگز نپرسیدی 

در آن هنگامه‌ی تردید، در آن بن‌بست بی امید
در آن ساعت که باغ عشق به دست باد پرپر بود 
در آن ساعت هزاران سال به یک لحظه برابر بود 
شب آغاز تنهایی، شب پایان یاور بود

اردلان سرفراز

معراج پیامبر اعظم از دیدگاه شعرا و عرفا ( قسمت 1 )

معراج را در لغت نامه ها: نردبان، مسعد، موج، آلت عروج، نردبان و جای بالا رفتن، معنا کرده اند. واژه معراج، از وقتی بر سرزبان ها افتاد که سفر آسمانی پیامبر اعظم(ص) به وقوع پیوست. عروج و صعودی که تنها مخصوص آن حضرت بود و در 26 رجب، به این توفیق، دست پیدا کرد. شبی که در خانه ام هانی بود، از سوی جبرئیل امین، مژده معراج به آن حضرت داده شد. معراج، بزرگ ترین فضیلت و بالاترین کمال و معجزه ای است که نصیب هیچ پیامبری نشد. تنها عیسی از میان پیامبران، به فلک چهارم رسید. در صورتی که پیامبر برای رسیدن به فلک نهم، بر افلاک محیط شد و برقع افلاک را درید. آنچنان که نظامی در اقبال نامه می گوید:

گر او بر نکردی سر از طاق عرش

که برقع دریدی بر این سبز فرش؟

و منظور از عرش، همان فلک نهم است که آسمانِ آسمان هاست.

شاعران بسیاری در دیوان اشعارشان به این مهم پرداخته اند و سعی کرده اند که با زیباترین زبان (یعنی شعر)، به زیباترین اتفاق دنیا (یعنی معراج) بپردازند. جالب این که هر شاعری که سعی می کرد مثنوی خود را شروع کند، پس از حمد و ستایش خداوند، به نعت حضرت رسول می پرداخت و پس از آن، قصه معراج را به نظم می کشید. انگار برای شاعران، سنّت و رسم شده بود، شاعرانی مثل: نظامی، عطار، وحشی بافقی و ... با این حال، به خاطر تفاوت مذهب و سبک شعری شان، هر کس از زاویه دید خود به معراج پرداخته است. در این میان، شاعرانی هم هستند که معراج را به عنوان یک مضمون، در شعرهایشان به کار برده اند. شاعرانی که علاقه وافری به ارائه استعارات، تشبیهات و ظریف بینی داشته اند.

در ابتدا به سراغ شاعرانی می رویم که تنها از واژه «معراج» در شعرهایشان استفاده کرده اند. «معراج» در شعر این شاعران، به عنوان رسیدن به کمال و نور و روشنایی در نظر گرفته اند و شاید هم نخواسته اند که به داستان معراج پیامبر اشاره ای کنند. از میان این شاعران می توان در ابتدا به صائب تبریزی اشاره کرد. این شاعر سبک هندی - که هر واژه ای برایش حکم دنیایی از زیبایی ومعانی داشت - ، بیشترین استفاده را از واژه معراج کرده است. وی، با واژه معراج، حدود شصت بیت سروده است که به بعضی از آنها اشاره می شود.

 

شبنم از نظّاره خورشید، بر معراج رفت

چشم می پوشی ز روی مرشد کامل چرا؟

بر زمین چسبندگان را شهپر معراج نیست

در نیابد هر گران جانی مکان عشق را

ز پستی می توان دریافت معراج بلندی را

سرافراز از شکستن می شود طرف کلاه این جا

گفتار ز کردار به معراج براید

از دست گشاده است پر و بال، دعا را

رتبه آزادگی در بندگی، پوشیده است

پله معراج در افکندگی پوشیده است

 

این ابیات، علاوه بر زیبایی و آرایه های شعری، دارای نتایج اخلاقی است و صائب، شرط رسیدن به معراج را توجّه به دوست، دل کندن از زمین، رها شدن از منیت، دعا و تواضع می داند.

شاعر بعدی، مولوی است که در مثنوی و دیوان شمس، حدود 35 بار، از واژه معراج استفاده کرده است.

 

چون به یک شب، مه بُرید ابراج را

از چه منکر می شوی معراج را

فعل و قول و صدقْ شد قوت ملک

تا بدین معراج شد سوی فلک

عشق، معراجی است سوی بام سلطان جمال

از رخ عاشق فروخوان قصه معراج را

در تیره شب چون مصطفی می رو طلب می کن صفا

کان شه ز معراج شبی، بی مثل و بی اشباه شد

به معراج برایید چو از آل رسولید

رخ ماه ببوسید چو بر بام بلندید

 

شاعران دیگر هم از واژه معراج استفاده کرده اند که به چند مورد اشاره می شود.

 

سخن آن به که بهر ارجمندی

ز معراج نبی یابد بلندی

امیر خسرو دهلوی

 

سرّ معراج تو را هم تو توانی گفتن

درد می بود و از آن دم، تو توانی گفتن

اوحدی مراغه ای

 

گفت رایش در شب معراج جاه

آفتاب و ماه را کز راه برد

انوری

 

بر تخت جم که تاجش معراج آسمان است

همت نگر که موری با آن حقارت آمد

حافظ

 

او ز عشّاق برآمد که فلان شب

معراج، دگر نوبت خاقانی ما بود

خاقانی

 

به پای ساز تو از ذوق، عرش کردم سیر

که روز وصل تو کم نیست از شب معراج

شهریار

 

ز خور هر دم، ظهور سایه ای شد

که آن معراج دین را پایه ای شد

شیخ محمود شبستری

 

در شب معراج، ذات عرش سیرش

با احد بود و به احمد همنشین شد

فروغی بسطامی

 

ای که پیغمبر مقام از عرشْ برتر یافته

ز آستانت آسمان، معراج دیگر یافته

محتشم کاشانی

 

حیدرِ احد منظر، احمد علی سیما

آن حبیب و صد معراج، آن کلیم و صد سینا

ملک الشعرای بهار

 

معراج انبیا و شب قدر اصفیا

گیسوی روز پوش قمرسای مصطفی

خواجوی کرمانی

 

گر شب وصلت نماید هر شب معراج را

نیک مانَد روز هجرت، روز رستاخیز را

سنایی غزنوی

 

شعرای یاد شده، کم و بیش این گونه به معراج پرداخته اند و اشاره شان گذراست؛ امّا در کنار اینها شاعرانی هستند که داستان معراج را روایت کرده اند. در میان آنها نظامی، اشاره های گوناگونی دارد. او در مثنوی هایش بارها قصه معراج را بر زبان آورده است. علاوه بر نظامی، می توان از جامی، وحشی بافقی و عطّار نام برد که آغاز مثنوی هایشان به معراج پیامبر، مزین شده است.

سفر آسمانی پیامبر از خانه اُم هانی شروع شد. وحشی بافقی در این مورد می گوید:

 

همه روشن دلان آسمانی

دوان گرد سرای اُمّ هانی

از آن دولت سرا تا عرش اعظم

ملایک بافته، پر در پر هم

وحشی، «فرهاد و شیرین»

نظامی این چنین می سراید:

سر برزده از سرای فانی

بر اوج سرای اُمّ هانی

جبریل، رسید طوق در دست

گر بهر تو آسمان کمر بست

نظامی، «لیلی و مجنون»

عده ای از شاعران، سفر پیامبر را سفر جسمانی می دانند و عده ای دیگر، آن را یک سفر روحانی می دانند، چنان که نظامی می گوید:

 

با قفسِ قالب از این دامگاه

مرغ دلش رفته به آرامگاه

نظامی، «مخزن الأسرار»

اما وحشی بافقی، نظر دیگری دارد:

تویی برقع برافکندْ از میانه

دویی شد محو وحدت جاودانه

زبان بی زبانی را ز سر کرد

به گوش جان، دلش بشنید و بَر کرد

وحشی، «فرهاد و شیرین»

بر اساس علم قدیم، نُه فلک، وجود دارد که عبارت اند از: فلک زحل، مشتری، مریخ، آفتاب، زهره، عطارد، قمر، فلک البروج و آخرین فلک، فلک الأفلاک است که آسمانِ همه آسمان هاست و به آن «عرش» نیز می گویند. پیامبر اعظم، برای رسیدن به عرش، از همه این آسمان ها عبور کرد. همین مراحل سیر آسمانی را شاعران، دست مایه قرار داده اند و این گونه سرودند:

 

بر هفت فلک، دو حلقه بستند

نظّاره توست هر چه هستند

برخیز هلانه وقت خواب است

مه، منتظر تو آفتاب است

در نسخ عطارد از حروفت

منسوخ شد ایت وقوفت

زهره طَبَق نثار بر فرق

تا نور تو کی براید از شرق؟

خورشید، به صورت هلالی

زحمت ز رهِ تو کرده خالی

مرّیخ، ملازم یتاقت

موکب روِ کمترین وِشاقت

دُرّاجه مشتری بدان نور

از راه تو گفته چشمِ بد دور

کیوان عَلَم سیاه بر دوش

در بندگی تو حلقه در گوش

نظامی، «لیلی و مجنون»

وحشی بافقی هم با استفاده از افلاک نُه گانه، این گونه سروده است:

 

به زیر پی، نخستین عرصه پیمود

قمر رخ بر رکاب روشنش سود

فروغی کامدی کرد از رکابش

ندادی در دو هفته آفتابش

وزان منزل همان دم کرد شبگیر

دبستان دوم جا ساخت چون تیر

عطارد لوح خود آورد پیشش

که اینم هست، کُن نعلینِ خویشش

چو در بزم سوم آوازه انداخت

به چادر، زهره، سازِ خود نهان ساخت

نبودی گر نهان در چادرِ او

شکستی ساز او را بر سر او

به کاخ چارمین جا ساخت بر صدر

نهان شد خور ز شرمِ آن مه بدر

مسیح، انجیل، زیر آورد از طاق

که جلد مصحفِ این کهنه اوراق

به یک حمله که آورد آن جهانگیر

دژ مرّیخ را فرمود تسخیر

شدش بهرام با تیغ و کفن پیش

که کردم توبه از خونْ کردن خویش

گذر، برْ دارِ شرع مشتری کرد

به احکام خودْ او را رهبری کرد

وز آن جا بر در دیر زُحل تاخت

چو او را پیر راهب دید بشناخت

گذر بر منتهای سدره فرمود

به سدره جبرئیلش کرد بدرود

این در حالی است که طبق علوم جدید، سیارات مذکور، در مجموعه منظومه شمسی قرار دارند که تا کنون، بالغ بر دوازده سیاره، شناخته شده اند. آسمان ها و افلاکی که پیامبر، در آنها سیر کرد، بنا بر علم جدید، چیزی فراتر از اینهاست.

معراج آسمانی پیامبر، با چه هدفی صورت گرفت؟ در این باره، نظرهای مختلفی وجود دارد. عدّه ای عقیده دارند که پیامبر، آسمان ها را پیمود تا پیامبران پیشین را ملاقات کند و عرش و سدره المنتهی را ببیند.

شده جان پیغمبران، خاک او

زده دست هر یک به فتراک او

به هارونی اش، خضر و موسی دوان

مسیحا چه گویم ز موکب روان

نظامی، «شرف نامه»

مشام انبیای برگزیده

درو نرْسیده تا در او رسیده

سواره انبیا از ره رسیده

پیاده در رکیب او دویده

عطار، «اسرار نامه»

انبیایش پس رُوَند او پیشوا

عالمان امّتش چون انبیا

عطار، «منطق الطیر»

عده ای دیگر معتقدند که پیامبر(ص)، گروهی را در بهشت دید و گروهی را در دوزخ مشاهده نمود؛ امّا شاعران، به این مورد، کمتر پرداخته اند. مانند این شعر:

بهشتْ آراسته در برگشاده

تُتُق آویخته مسند نهاده

ز حوران گرچه صحن باغ، پُر بود

دو چشمش سُرمه ما زاغ، پر بود

عطّار، «اسرار نامه»

دسته آخر، عقیده دارند که هدف، دیدن خدا و نشستن با او بر یک تخت و سخن گفتن با اوست.

قصد در معراج، دیدِ دوست بود

در تَبَع عرش و ملایک هم نمود

مولوی، «مثنوی معنوی»

مولوی، رسیدن به عرش را در کنار دیدن دوست و خدا می داند.

امیر خسرو دهلوی، با این عقیده، شعر دعایی دارد و از خدا می خواهد که چشم او را به دیدنش بگشاید.

خداوندا، دلم را چشم بگشای!

به معراج یقینم راه بنمای!

دهلوی، «گزیده اشعار»

و نمونه های دیگر:

از دل من عشق جُست، نقش دویی چون بشت

شب، همه معراج گشت، رخ، همه دیدار شد

معراج ما به روح و روان بود صبح دم

دیدار ما به دیده جان بود صبح دم

اوحدی مراغه ای

وعده دیدار هر کسی به قیامت

لیله اسری، شب وصال محمّد

سعدی، «مواعظ»

نظامی در هفت پیکر خود، به دیدار پیامبر با خدا اشاره ای مستقیم دارد:

چون حجاب، هزار نور درید

دیده در نور بی حجاب رسید

گامی از بود خود فراتر شد

تا خدا دیدنش میسّر شد

دیدْ معبود خویش را به درست

دیده از هر چه دیده بود بشست

همچنین سفر آسمانی پیامبر را سفری جسمانی می داند:

با قفس قالب از این دام گاه

مرغ دلش رفته به آرام گاه

مخزن الأسرار

هر چیزی که قابل دیدن باشد، حتماً دارای حجم است و فضایی را باید اشغال کند. از سخن این شاعران چنین برمی اید که خدا در انتهای آسمان، جایی برای خود دارد که پیامبر، وجود خدا را دیده است. اگر چنین باشد پس باید جهتی و جایی را برای خدا مشخّص کرد؛ در صورتی که چنین نیست. نظامی، در ادامه شعرش برای توجیه این مطلب چنین می گوید:

دیده بر یک جهت نکرد مقام

گر چپ و راست می شنید سلام

زیر و بالا و پیش و پس، چپ و راست

یک جهتْ گشت و ششْ جهت برخاست

نظامی، «هفت پیکر»

معراج پیامبر اعظم از دیدگاه شعرا و عرفا ( قسمت 2 )

 

نظامی در مخزن الأسرار هم به دیدن خدا، واضح تر اشاره می کند:

 

ایت نوری که زوالش نبود

دیدْ به چشمی که خیالش نبود

دیدن او بی عَرَض و جوهر است

کز عرض و جوهر از آن سوتر است

مطلق از آن جا که پسندیدنی ا ست

دیدْ خدا را و خدا دیدنی است

دیدنش از دیده نباید نهفت

کوری آن کس که بدیده نگفت

دید پیمبر نه به چشمی دگر

بلکه بدین چشم سر، این چشمِ سر

نظامی، «مخزن الأسرار»

 

عطار نیشابوری، سفر معراج را سفری روحانی می داند آن جا که می گوید:

 

چه گویم من در آن حضرت که چون بود

که آن دم از وجود خود برون بود

در آن قربت، دلش پرموج اسرار

وزان دهشت، زفانش رفتْ از کار

چو گل، برگ حیا خو کرده جانش

خیال وهم را پی کرده جانش

با این حال، عطار نیز عقیده دارد که پیامبر خدا را دیده است:

ز حسْ بُگذشت، وَز جان هم گذر کرد

چو بی خود شد ز خود در حق نظر کرد

همی چندان که چشمش کار می کرد

دلش در چشم او دیدار می کرد

عطار، «اسرارنامه»

وحشی بافقی، نظری غیر از نظر شاعران دیگر دارد. او چون شیعه است و همچون شیعیان دیگر، معتقد است که خدا با چشم سر دیده نمی شود، از عبارت دیدن خدا در شعرش استفاده نکرده است و آن لحظه را این گونه توصیف می کند:

عماری دار شد رفرف وز آن جای

به صحن بارگاه قدس زدْ پای

تویی برقع برافکند از میانه

دویی شد محو وحدت جاودانه

زبان بی زبانی را ز سر کرد

به گوش جان، دلش بشنید و بر کرد

در آن خلوت که آن جا گم شود هوش

نکرد از جمع گم نامان فراموش

وحشی، «فرهاد و شیرین»

همچنین وحشی بافقی، در مثنوی ناظر و منظور، به این مطلب اشاره می کند و نشان می دهد که دیداری در کار نبوده است. این نظر با نظر شاعران دیگر - که بیشتر آنها پیش از قرن هشتم می زیستند –، در تضاد است.

 

جهت را پرده زد در زیر پا شَق

به نور قرب، واصل گشت مطلق

فضایی دید از اغیار، خالی

بری از جنس هر سفلی و عالی

محلْ نابوده اندر وی محل را

ابد همدم در آن وادی ازل را

شنید از هر دری آن مطلع نور

حکایت ها ز امداد زبان، دور

وحشی، «ناظر و منظور»

در آن جای، کاندیشه تا دیده جای

درود از محمّد، قبول از خدای

کلامی که بی آلتْ آمد شنید

لقایی که آن دیدنی بود دید

چنان دید کز حضرت ذوالجلال

نه زان سو جهتْ بد، نه زین سو خیال

نظامی، «شرف نامه»

در ایه اوّل سوره اسرا آمده است: «پاک و منزّه است خدایی که شبی بنده خود، محمّد(ص) را از مسجد حرام، به مسجد اقصا - که پیرامونش مبارک و پر نعمت ساخت - سیر داد تا ایات و اسرار غیب خود را به او بنماید».

با توجّه به این ایه، هدف از معراج، مشخص است: «دیدن نشانه های خدا و اسرار غیبی» که عده ای هم به این مهم پرداخته اند.

حق شب اسری چو داد، بار محمّد

از همه بالا گرفت کار محمّد

گوهر اسرار ذات و مخزن اسما

کرد در آن تیره شب، نثار محمّد

جامی، «فاتحه الشباب»

چو در نُه پرده نیلی سفر کرد

ورای پرده غیبی گذر کرد

عطار، «اسرارنامه»

پیامبر اعظم، در سفر آسمانی اش تنها نبود، بلکه جبرئیل امین نیز او را همراهی می کرد. این همراهی، تا انتها صورت نگرفت و به میانه راه که رسیدند، جبرئیل، از همراهی با پیامبر بازماند. شاعران هم به این اتّفاق، به زیبایی اشاره کرده اند و این، نشانگر عظمت انسان در پیش گاه خداوند است.

گذر بر منتهای سدره فرمود

به سدره، جبرئیلش کرد بدرود

وحشی، «فرهاد و شیرین»

نهم گردون شد از پایش سرافراز

کشیدش اطلسِ خود، پای انداز

چو پیش همرهان رفتند از دست

به میکائیل و اسرافیلْ پیوست

وحشی، «ناظر و منظور»

چنان از پیشگه روشن شد آن نور

که روح القدس، بیرون ماند از دور

چو روشن شد ز نور حق حوالی

فغان برداشتْ روح القدس حالی

که ای سید! اگر ایم فراتر

بسوزد بیش از این پرتو مرا پر

عطار، «اسرارنامه»

در آن راه بیراه از آوارگی

همش بار مانده، همش بارگی

پر جبرئیل از رهش ریخته

سرافیل از آن صدمه بگریخته

نظامی، «شرف نامه»

همسفرانش سپر انداختند

بالْ شکستند و پَر انداختند

پرده نشینان که درش داشتند

هودج او یک تنه بگذاشتند

رفتْ بدان راه که همره نبود

این قدمش زان قدمْ آگه نبود

نظامی، «مخزن الأسرار»

معراج پیامبر اعظم از دیدگاه شعرا و عرفا ( قسمت 3 )

 

اما سعدی در بوستان، با اشاره ای کوتاه به معراج پیامبر، این قسمت از سفر را به زیبایی بیان می کند:

شبی برنشست از فلک برگذشت

به تمکین و جاه از ملک درگذشت

چنان گرم در تیه قربت براند

که بر سدره، جبریل از او باز ماند

بدو گفت: سالار بیت الحرام!

که ای حامل وحی برتر خرام

چو در دوستی، مخلصم یافتی

عنانم ز صحبت چرا تافتی؟

بگفتا: فراتر مجالم نماد

بماندم که نیروی بالم نماند

اگر یک سر موی برتر پرم

فروغ تجلّی بسوزد پرم

بوستان، «سعدی»

و آخر سر، سیف فرغانی می گوید:

گر چه سوی آسمان، همراه باشد جبرئیل

چون تواند پای بر معراج پیغمبر نهاد؟

سفر زیبای پیامبر(ص)، رهاوردی برای امّتش داشت. وقتی دوزخیان را دید و از حالات آنها باخبر شد، دلش برای امّتش سوخت؛ کسانی که به حضرتش عشق می ورزند، امّا گاهی غفلت و گناه، آنها را از خدا و بهشت دور می کند. نتیجه شیرین سفر را شاعران، این گونه بیان کرده اند:

 

چو ربّ العزّه در اسرار آمد

پیمبر نیز در گفتار آمد

که: یا رب! امّتی دارم گنه کار

به فضل خود ز آتشْ شان نگه دار!

عطار، «اسرارنامه»

پی عصیان امّت، گفتگو کرد

دلش خطّ نجاتی آرزو کرد

برای امّت از درگاه عالی

سند، پروانه، شمع لایزالی

دل ما را پیام شادی آورد

برای ما خط آزادی آورد

وحشی، «ناظر و منظور»

در آن خلوت که آن جا گم شود هوش

نکرد از جمع گم نامان فراموش

در آن دیوان، نبُرد از یاد، ما را

خطی آورد و کردْ آزاد، ما را

وحشی، «فرهاد و شیرین»

لب به شکر، خنده بیاراسته

امّت خود را به دعا خواسته

همتش از گنج، توانگر شده

جمله مقصود، میسّر شده

نظامی، «مخزن الأسرار»

هر چه آورد، بذل یاران کرد

وقف کارگناه کاران کرد

نظامی، «هفت پیکر»

به عون است مسکین و محتاج

شفاعت را به بالا کرده معراج

امیر خسرو دهلوی

منابع

1. منطق الطیر، عطار، به کوشش: محمّدرضا شفیعی کدکنی، تهران: سخن، 1383.

2. اسرارنامه، عطار، صفی علی شاه، 1376.

3. کلیات نظامی گنجوی، تصحیح: وحید دستگردی، تهران: نگاه، 1372.

4. کلیات، سعدی، محمّدعلی فروغی، تهران: علمی، 1336.

5. دیوان وحشی بافقی، تصحیح: حسن مُخابر، تهران: نامک، 1374.

6. رخسار صبح، جلال الدین کزّازی، تهران: مرکز، 1376.

7. دایره المعارف دانش بشر، تهران: فرهنگ نشر نو، 1380.

8. معارف و معاریف، سید مصطفی حسینی دشتی، تهران: آرایه، 1378.

زهره میرشکار / درخت ها

 

درخت ها
در من قد علم کرده اند
گوزن ها
در من در حال تاختن
نیمی گیاه ام
نیمی جانور
می دانم
سرانجام نیمه ی جانورم نیمه ی گیاه ام را خواهد خورد
آری
من جنگلی با دو نیمه ام .....

...................................



گوزن
نام دیگر تنهایی ست
که هر روز شاخ هایش بلندتر می شود...

95/4/14
زهره میرشکار