شعر شب یلدا

آمدی جانم به قربانت بهار آورده ای
خنده را تو بر لب خندان یار آورده ای !

شد .... بی قرار دیدن رویت عزیز
بر دل بی تاب مادر جان قرار آورده ای !

با ورودت شد شب یلدا بهار زندگی
سرخ چون شد گونه ات شاید انار آورده ای !

هدیه ای از سوی رب بودی و همراه خودت
روح و جان تازه ای بر این مزار آورده ای !

بوی لیلی می دهد پیراهن خوشبوی تو
روشنایی بر دوچشم کور و تار آورده ای !

منتظر بودم بیایی جان کنم قربان تو
آمدی و تو به پایان انتظار آورده ای !

اشعار فاضل نظری

بگیر از من این هردو فرمانده را
"دل عاشق" و "عقل درمانده" را

اگر عشق با ماست ؛ این عقل چیست؟
بکُش! هم پدر هم پدر خوانده را

تو کاری کن ای مرگ ! اکنون که خلق
نخواهند مهمان ناخوانده را

در آغوش خود "بار دیگر" بگیر
من این موج از هر طرف رانده را

شب عاشقی رفت و گم کرده ام
در شیشه ی عطر وامانده را ...

@Nabtarinha

" فاضل نظری "
 

اشعار فاضل نظری

 

بهار پشت زمستان بهار پشت بهار
دلم گرفت از این گردش و از این تکرار!

نفس کشیدن وقتی که استخوان به گلو
نگاه کردن وقتی که در نگاهت خار!

اگر به شهر روی طعنه های رهگذران
اگر به خانه بمانی غم در و دیوار!

نمانده است تورا در کنار همراهی
که دوستان تو را می خرند بادینار!

نه دوستان صفحاتی زهم پراکنده
که جمع کردنشان درکنار هم دشوار!

به صبرشان که بخوانی به جنگ مشتاق اند
به جنگشان که بخوانی نشسته اند کنار!

تو از رعیت خود بیمناکی و همه جا
رعیت است که تشویش دارد از دربار!

کتاب کهنه تاریخ را نخوانده ببند
دلم گرفت از این گردش و از این تکرار!

@Nabtarinha

" فاضل نظری "