کلاس عاشقی تا باز کردی
کلاس عاشقی تا باز کردی
هجای ناز را آغاز کردی
من آتش می گرفتم مثل ققنوس
تو از خاکسترم پرواز کردی
کلاس عاشقی تا باز کردی
هجای ناز را آغاز کردی
من آتش می گرفتم مثل ققنوس
تو از خاکسترم پرواز کردی
داغ داريم نه داغـی كه بر آن اخم كنيم
مرگمان باد اگر شكوه ای از زخم كنيم
مرد آن است كه از نسل سياوش باشد
"عاشقی شيوهی رندان بلا كش باشد "
چند قرن است كه زخمی متوالی دارند
از كويــر آمدهها بغض سفالـــــــی دارند
بنويسيد گلــــو هــــای شما راه بهشت
بنويسيد مرا شهر مرا خشت به خشت
بنويسيد زنـی مُرد كــــه زنبيل نداشت
پسری زير زمين بود و پدر بيل نداشت
بنويسيد كه با عطر وضو آوردند
نعش دلدار مرا لای پتــو آوردند
زلفها گرچه پر از خاک و لبش گرچه كبود
"دوش مــیآمد و رخساره بر افروخته بود
خوب داند كه به اين سينه چه ها می گذرد
هر كه از كوچه ی معشوقه ما می گذرد
بنويسيد غـــم و خشت و تگرگ آمده بود
از در و پنجره ها ضجـــهی مرگ آمده بود
شهر آنقدر پريشان شده بود از تاريخ
شاه قاجار بـــه دلداری ارگ آمده بود
با دلی پر شده از زخـــم نمک میخورديم
دوش وقت سحر از غصه ترک میخورديم
بنويسيد كـــه بم مظهر گمنامی هاست
سرزمين نفس زخمی بسطامیهاست
ننويسيد كـــه بـــم تلـــی از آواره شده است
بم به خال لب يک دوست گرفتار شده است
مثل وقتی كه دل چلچلهای میشكند
مرد هـــم زير غــــم زلزلهای میشكند
زير بارِ غــم شهرم جگـرم می سوزد
به خدا بال و پرم بال و پرم میسوزد
مثل مرغی شده دل در قفسی از آتش
هــــر قدر اين ور آن ور بپرم مـــیسوزد
بوی نارنج و حناهای نكـــوبيده بخيـــــــر!
که در اين شهر ِ پر از دود سرم میسوزد
چارهای نيست گلم قسمت من هم اين است
دل بـــــه هـــر سرو قدی مـیسپرم میسوزد
الغرض از غـــــم دنيــا گلهای نيست عزيز!
گلهای هست اگر، حوصلهای نيست عزيز!
ياد دادند به ما نخل ِ كمر تا نكنيم
آنچــــه داريــم ز بيگانه تمنا نكنيم
آسمان هست، غزل هست، كبوتر داريم
بايد اين چـــادر ماتـــــــــــم زده را برداريم
تن ِ ترد ِ همه ی چلچله ها در خاك و
پای هــــر گور، چهل نخل تنـاور داريم
مشتی از خاک تو را باد كه پاشيد به شهر
پشت هــر حنجــــــــره يک ايرج ديگر داريم
مثل ققنــــوس ز ما باز شرر خواهد خاست
بم همين طور نمیماند و بر خواهد خاست
داغ ديديم شما داغ نبينبد قبول!
تبــری همنفس باغ نبينيد قبول!
هيـــچ جای دل آباد شما بـــــم نشود
سايهی لطف خدا از سر ما كم نشود
گاه گاهی به لب عشق صدامان بكنيد
داغ ديديــــم اميــد است دعامان بكنيد
بــم به اميد خدا شاد و جوان خواهد شد
"نفس باد صبا مشك فشان خواهد شد "
.....
با دیگران از ما بِهی، وز حالِ اغیار آگهی
از حالِ ما پرسی اگر ... ما نیز هم بد نیستیم
دلداده ای گر میخری، ور شاعری می پروری
بگذار ما را در شُـمر ... ما نیز هم بد نیستیم
هر جا که از آن بگذری، بازارِ ریحان گستری
از کوچه ما هم گذر ... ما نیز هم بد نیستیم!
حالا که خیال است نباشد بهتر
پرواز محــال است نباشد بهتر
ازحال پرندگان زخمـی پیداست
بالی که وبال است نباشد بهتر !
----------------------------
گرد از سر و روی کاروانها پیداست
دلواپسی شگفت جانها پیداست
هروقت که رفتن از سر ناچاریست
اندوه سفر از چمدانها پیداست !
------------------------------
با عشق اگرچه سوی هم آمده ایم
بغضیم کــه در گلـــوی هم آمده ایم
ما چون دو قطار روی یک ریل ولی
افسوس که روبروی هم آمده ایم !
-----------------------------
هرکس که تو را دید پر از عصیان شد
سهمش فقط آوارگی و تاوان شد
بیچاره نسیم راه خود را می رفت
پیچید میان زلف تــو طوفان شد !
که این تاریک شوانرا چون کرم روج
کهی واجم که کی این روج آیو
کهی واجم که هرگز وا نهای روج
***************
اگر زرین کلاهی عاقبت هیچ
اگر خود پادشاهی عاقبت هیچ
اگر ملک سلیمانت ببخشند
بپوشم جوشن و بر سر نهم تاج
فرو ناید سر مردان به نامرد
که صد دفتر ز کونین ازبرستم
منم آن بلبل گل ناشکفته
که آذر در ته خاکسترستم
دلم سوجه ز غصه وربریجه
جفای دوست را خواهان ترستم
مو آن عودم میان آتشستان
که این نه آسمانها مجمرستم
شد از نیل غم و ماتم دلم خون
بچهره خوشتر از نیلوفرستم
درین آلاله در کویش چو گلخن
بداغ دل چو سوزان اخگرستم
نه زورستم که با دشمن ستیزم
نه بهر دوستان سیم و زرستم
ز دوران گرچه پر بی جام عیشم
ولی بی دوست خونین ساغرستم
چرم دایم درین مرز و درین کشت
که مرغ خوگر باغ و برستم
منم طاهر که از عشق نکویان
شعر زلال از دکتر خواجه اف خجسته ( از کشور تاجیکستان ) :
وقتی که حالم خوب نیست
نیکو نگر ، حتی زلالم خوب نیست
در واژه هـا تبـخال هـا، ریتـمی نـدارد حـــرف مـن
بر پرسشم در "فیسبوک"، پاسخ نه، یعنی که سوالم خوب نیست
"استومینوفین" می خورم، شاید که در خود گم شوم
آیینه بشکستم – وصالم خوب نیست
فکر و خیالم خوب نیست
*
Вақте ки ҳолам хуб нест
Неку нигар, ҳатто Зулолам хуб нест
Дар вожаҳо табхолҳо, ритме надорад ҳарфи ман
Бар пурсишам дар Фейсбук посух не, яъне саволам хуб нест
Астоменифин" мехурам, шояд ки дар худ гум шавам"
Ойина бишкастам - висолам хуб нест
Фикру хаёлам хуб нест
*
قسمت اين بود که من با تو معاصر باشم
تا در اين قصــــه پر حادثــه حاضــــر باشم
حکم پيشانی ام اين بود که تو گم شوی و
من بــه دنبال تو يک عمر مسافــــر باشـــم
تو پری باشـــی و تا آن سوی دريا بروی
من به سودای تو يک مرغ مهاجر باشم
قسمت اين بود، چرا از تو شکايت بکنم؟
يا در اين قصـــه بــــه دنبال مقصر باشم؟
شايد اين گونه خدا خواست مرا زجر دهد
تا برازنده اســــم خوش شاعـــر باشـــــم
شايد ابليس تو را شيطنت آموخت که من
در پس پرده ايمان بــــه تــــو کافـــر باشـم
دردم اين است که بايد پس از اين قسمت ها
سال هــــا منتــظـر قسمت آخـــــر باشــم
تابحال از مرز ِ چشمانش فراتر رفته ای ؟
توی ِ میدانی به جنگی نابرابر رفته ای ؟
لشکرت وقتی که از دشمن اطاعت می کنند
ناگزیر از دست ِ احساس ِ خودت در رفته ای ؟
بارها و بارها هی التماسش کرده ای ؟
بی سبب آیا به سنگرهای ِ دیگر رفته ای ؟
هی فریبت داده اند اما تو باور کرده ای
اشتباه آیا مسیری را مکرر رفته ای ؟
مرگ ِ یک فرمانده از درد ِ اسارت بهتر است
با فشنگ ِ آخر ِ یک اسلحه ور رفته ای ؟
ضربه های ِ بیشتر معمولا آدم می خورد
هر زمان از راههای مطمئن تر رفته ای !!
مجید پارسا
مـردی نماز کـرد
بعـد از نماز ، دست باز کرد
گفتـا: «بـده خـدای من، آنچـه صلاح توست!»
خالق، نظر به طرحِ راز کرد
پـرونده ساز کـرد
*
اوّل نوشت: «نور»
تاییدِ لحظه هائی از حضور
یعنی: تمام شد سخنِ بنده، حـرف نیست
بایـد مقـامی آورنـد جـور
در یک جهانِ دور
*
دوّم نوشت: «آب»
صیقـل به روح ، زیرِ آفتاب
یعنی: هر آنچه داخلِ جسم است رفتنی ست
گاهی به نرمی و گهی شتاب
گاهی در اضطراب
*
سوّم نوشت: «خون»
طـرحی شبیهِ نقشه ی جنون
رازی که در کلاسِ تمنـّای معنـوی ست
یعنی: عـلامتی ز دل بـرون
با حکمِ «راجعون»
*
آنگه فرشتگان
مستِ شکـوهِ محضرِ انسان
در آسمانِ حیــرتش اصلِ نمـــاز را
کردند ادا از دل و از جان
در عالمِ عرفان
*
آری، چنین شدست
رجعت بـــه مـاورا یقین شدَست
اینجا پُـلی بُــوَد بـــه تجلـیّ گــهِ شـهـود
آنکس که عاشقِ زمین شدست
دردآفرین شدست
*
بایـد به نـور رفت
در موقعش ز خاک دور رفت
یعنی: بــه دامِ نفس مبادا اسیـــر گشت
باید که غرق در حضور رفت
سرحال و جور رفت
گرچــــه هنگام سفــر جاده ها جانکاه اند
روی نقشه ، همه ی فاصله ها کوتاه اند !
فاصله بین من و شهر شما یک وجب است
نقشه ها وقتی از این فاصله ها می کاهند
من که از خود خبرم نیست چه قیدی دارم ؟
جمله های خبــــری قید مکان میخواهند !!
راهــــی شهر شما میشوم از راه خیال
بی خیالان چه بخواهند چه نه ؛ گمراهند
شهر پــُر می شود از اهل جنــون برج بـه برج
"مهر" خواهان شما "مشتری " هر "ماه " اند !
بــه "نظامــی" برسانید کــــه در نسخــــه ی ما
خسروان برده ی کت بسته ی شیرین شاه اند !
چند قرن است که خرما به نخیل است و هنوز
دستــــهای طلب از چیـــدن آن کـوتاهـــند
تیـــر برقـــی «چوبیم» در انتهای روستا
بی فروغم کرده سنگ بچه های روستا
ریشه ام جامانده در باغی که صدها سرو داشت
کـــوچ کردم از وطن ، تنهــــا بـــــرای روستـــــا
آمدم خوش خط شود تکلیف شبها،آمدم
نـــور یک فانوس باشــم پیش پای روستا
یاد دارم در زمین وقتی مرا می کاشتند
پیکرم را بــوسه می زد کدخدای روستا
حال اما خود شنیدم از کلاغی روی سیم
قدر یک ارزن نمــی ارزم بـــرای روستــــا
کاش یک تابـــوت بودم کــاش آن نجار پیر
راهیم می کرد قبرستان به جای روستا
قحطی هیزم اهالی را به فکر انداخته است
بد نگاهـــم می کند دیــــزی سرای روستــا
من که خواهم سوخت حرفی نیست اما کدخدا
تیـــر سیمانـــــی نخواهد شد عصــــای روستــا
نـه فـقـط از تـو اگــر دل بـکنـم می میرم
سایـه ات نـیـز بـیـفـتـد به تنـم می میرم
بین جان من و پیراهن من فرقی نیست
هـر یکی را کـه بـرایـت بـکَـنـم می میرم
بـرق چـشمـان تــو از دور مـرا می گـیـرد
مـن اگـر دسـت بـه زلفـت بزنم می میرم
بـازی مـاهی و گـربـه است نظر بـازی مـا
مثل یک تنگ شبی می شکنم می میرم
روح ِ برخاسته از من ...! ته ِ این کوچه بایست
بیش از ایـــن دور شوی از بـدنـــم می میرم...
اینجــا شروع یک غـــزل و یک جنایت است
دارم هوار می زنم بیش از دو ساعت است
لطفا نپرس دیگر از ایــــن رسم کــهنه مان
خنجر زدن به پشت که از روی عادت است
با عرض احترام بگویم کــه مدتـــی است ... !
این نامه ها همیشه تمامش شکایت است !
اینجـــا هــوا بد است نشد زندگی کنیم
باید سفر کنیم به جایی که راحت است
حتــــی نمی شود کــــه بگویـــم چــه خسته ام !
ساکت شدن همیشه خودش یک سیاست است
*
دارم بــه انتهای غـــــزل می رسم ولی –
پایان این غزل که شروعش جنایت است-
من را به دره های عمیقی کشانده است
فهمیده ام که داد و هوارم حماقت است!
مدتی بی بهـــــار طی بکنم دوسه پاییــــز دربــه در بشوم
خسته ام از تو از خودم از ما، ما ضمیـــر بعیــــد زندگی ام
دونفر انفجار جمعیت است پس چه بهتر که یک نفر بشوم
یک نفر در غبـــار سرگردان یک نفــر مثل برگ در طوفان
می روم گم شوم برای خودم کم برای تو دردسر بشوم
حرفهــــای قشنگ پشت سرم آرزوهـــــای مادر و پدرم
حیف خیلی از آن شکسته ترم که عصای غم پدر بشوم
پدرم گفت دوستت دارم پس دعـــا مـــی کنم پدر نشوی
مادرم بیشتر پشیمان که از خدا خواست من پسر بشوم
داستانی شدم که پایانش مثل یک عصر جمعه دلگیر است
نیستـم در حدود حوصله ها پس صلاح است مختصر بشوم
دورها قبر کوچکی دارم بی اتاق و حیاط خلوت نیست
گاه گاهی سری بـزن نگذار با تو از این غریبه تر بشوم
ماییم و خزانی و دل بی بر و باری
گور پدر باغ و بهاری که تو داری!
ای بغض هزاران شبه! ای ابر سخنریز
یک وقت بر این خاک ترکخورده نباری
جوبار لهیب است غزلمرثیهی اشک
نگذار بسوزیم در این دوزخ جاری
گاهی قلمی هرزهقدم شو که دمادم
بیهودگی روز و شبم را بنگاری
بردار و ببر جای دگر هر چه قرار است
در خاک خیانتزدهی عشق، بکاری
از عرعر و عوعو بنویسید برایم
ما را چه به زیبایی آواز قناری
هرگز کسی از شاعر بنبست نپرسید:
غیر از غزلی تیره چه داری که بباری؟
بگذار تو را نیز به دشنام بگیریم
حالا که به کار دل ما کار نداری
چه خطّی مینویسد سرمه بر بادام طولانی
کتابت کن تماشا را به نستعلیق حیرانی
جلاجنگ سُم اسبان، خراج چشمْزخم تو
بگو چشمت کنند آهوسواران خراسانی
رسولان سرِ زلفت پریشاناند از هر سو
به بعثت میرسد هر سوی این گیسو، پریشانی
چه سرخی میکند خنجرخرامیهای رگهایت
انارت را دو قسمت کن؛ شهید اوّل و ثانی
برقص ای آتشِ هندو دوات روی کاغذ را
که نستعلیق را شیواتر از آهو برقصانی
فراوان کرده حُسنت رونق بازار حالم را
چه حالی دارد از حُسن تو بازار فراوانی
سپاه سیب غلتید از طواف کعبهی چشمت
که آسیب بلا را از مریدانت بگردانی
چه میگویم؟ نمیگویم؛ که خاموشاند درویشان
که خاموشاند هنگامی که تو انجیل میخوانی
سلامم را به دار آویز و در بگشا به تکفیرم
مسیحای جوانمرگ من از ترس مسلمانی!
نروید آی ! به چشمان شما محتاجم
تک و تنها نگذارید مرا محتاجم
اگر از چشم شما دور شوم میمیرم
مثل هر آدم خاکی، به هوا محتاجم
دل به دریا نزنید این همه، یادم بدهید
به فراگیری قانونِ شنا محتاجم
عابرانی که گذشتید ز غم! مرحمتی
به منِ عاجز مسکین که به پا محتاجم
دل حیران من... انبوه خدایان زمین
چند روزی است به یک قبلهنما محتاجم
قصهها یکسره تکراری و مانند هماند
من به لالایی زیبایِ شما محتاجم
گفته بودید دعاتان کنم ای مردم شهر
آه! شرمنده که من ـخودـ به دعا محتاجم
•
باز هم آخر هفته است دلِ شاعر من
یک غزل گفت ولی من به سه تا محتاجم
وقتی رو میکنی و رو میگیرند
وقتی سلام میکنی و دشنام میشنوی
وقتی ماه ها زیر تیغ کینه های الکی چاک چاکت میکنند
وقتی دوست داری و دشمنت دارند
وقتی بزرگشان میکنی کوچکت میکنند
و از همه دلگیرانه تر
گوشی نیست حتی
پشت گوشی!
آنوقت آتشی برپا میشود که یک سوره فقط آرامت میکند ..
همه چیز را ..همه کس را همه و همه را میسپاری به خودش و زیر لب زمزمه میکنی :::
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ
قُلْ أَعُوذُ بِرَّبِّ الْفَلَقِ۱مِن شَرِّ مَا خَلَقَ۲وَ مِن شَرِّ غَاسِقٍ إٍذَا وَقَبَ۳ِ
وَ مِن شَرِّ النًّفَّاساتِ فِی الْعُقَدِ۴وَ مِن شَرِّ حَاسِدٍ إِذَا حَسَدَ۵
بعد نفسی چاق میکنی و ادامه میدهی ...