یدالله گودرزی / هیاهوی گنگ نگاهم

 

ای هیاهوی گنگ نگاهم!
ای تو شیرین ترین اشتباهم
بی تو پایان ندارد جنونم
با خیال تو من روبه راهم
رنگی از چشمهای تو دارد
این همه روزهای سیاهم
لحظه ا ی بر من آغوش بگشا
ای تو تنهاترین جانپناهم
تو بلندای سرخ طلوعی
من تمنّای سبز گیاهم
سفره ا ی باصفاتر ز دریا
کرده ا ی از نگاهت فراهم
ای مسافر از این شهر، برگیر
دست این مردِ آواره را، هم!
بعد از آن خواب از چشم من رفت
تا ز برق نگاهت سخن رفت
بعد از آن حرف هایم عوض شد
رنگ دنیا برایم عوض شد
چهره ی روشنی جلوه گر گشت
نوبت عاشقی باز برگشت
عشق، گرم حضوری دگر شد
شعر من نیز جوری دگر شد
مریم پاک و تنهای شرقی!
ای عروس غزلهای شرقی!
رفته در هاله ی خواب و رؤیا
خفته در سایه ی نیروانا
مانده در ساحل بی پناهی
نیمی از آدم و نیم ماهی
ای شکوه بلند اهورا
آه… سارای غمگین بودا
آسمان در نگاه تو خندید
عطر سیب از گلویت تراوید
برق تند نگاه تو، الماس
رنگ سرخ لبان تو، گیلاس
چشم هایت دو دریای پُر راز
مثل ایجاز در اوج اعجاز
ای سراپای ماهت دو بیتی
ای نگاهت، نگاهت دو بیتی
ای بلندای بالا بلایم
من به چشمان تو مبتلایم
با همین واژه های زمینی
ای حمیرای من، کلّمینی!


شاعر:یدالله گودرزی

تک بیت های فرامرز عرب عامری

 

گر بگویم با خیالت تا کجاها رفته ام
مردمان این زمانه سنگسارم می کنند...


رج به رج هر بیت را از روی چشمت ساختم
شعرهایم دستباف مهربانی های توست...


عطسه هایم عرصۀ پاییز را پر کرده است
حرف رفتن می زنی هی صبر می آید فقط


روی نبودت هم حسابی تازه وا کردم
یاد تو می ارزد به بودنهای خیلیها


تو در کنار خودت نیستی نمی دانی
که در کنار تو بودن چه عالمی دارد


یک امشبی که آمده بودی به خواب من
من از غم فراق تو خوابم نبرده بود...

 

 فرامرز عرب عامری

متن شعر تیتراژ پایانی سریال معمای شاه / افشین یداللهی

 

تیتراژ پایانی سریال معمای شاه 

 

ایران به آتش می‌کشد، خاموشی تاریخ را
هوشیار پایان می‌دهد، مدهوشی تاریخ را 

ایران به شوق زندگی، در مرگ رویین‌تن شده
مرد و زنش تلفیقی از، ابریشم و آهن شده

ایران پر است از عاشقان، این گنج‌های بی‌شمار
مرزیست پر گوهر ولی، با رنج‌های بی‌شمار

در بند بنشانم ولی، از بند‌ها آزاد شو
قلب مرا ویران کن، با خون من آباد شو

ما قرن‌ها پای وطن، پیدا و پنهان مانده‌ایم
ما پای فرهنگی کهن، با نام ایران مانده‌ایم

ایران به آتش می‌کشد، خاموشی تاریخ را
هوشیار پایان می‌دهد، مدهوشی تاریخ را

ایران به شوق زندگی، در مرگ رویین‌تن شده
مرد و زنش تلفیقی از، ابریشم و آهن شده

ایران پر است از عاشقان، این گنج‌های بی‌شمار
مرزیست پر گوهر ولی، با رنج‌های بی‌شمار

 

 

سراینده : افشین یداللهی

خواننده : سالار عقیلی

افشین یداللهی / بی جستجو ایمان ما از جنس عادت می شود

 

از کفر من تا دین تو ، راهی به جز تردید نیست !

دلخوش به فانوسم مکن ، اینجا مگر خورشید نیست ؟...

 

با حس ویرانی بیا ... تا بشکند دیوار من

چیزی نگفتن بهتر است ، تکرار طوطی وار من

 

بی جستجو ایمان ما از جنس عادت می شود

حتی عبادت بی عمل وهم سعادت می شود

 

با عشق آنسوی خطر ، جایی برای ترس نیست

در انتهای موعظه ... دیگر مجال درس نیست

 

کافر اگر عاشق شود بی پرده مومن می شود

چیزی شبیه معجزه ... با عشق ممکن می شود

 

شاعر : افشین یداللهی

دو شعر کوتاه از فریدون مشیری

 

من نمیگویم درین عالم
گرم پو، تابنده، هستی بخش
چون خورشید باش
تا توانی
پاک، روشن
مثل باران
مثل مروارید باش

فریدون مشیری

 

ای بینوا که فقر تو تنها گناه تست
در گوشه ای بمیر که این راه راه تست
این گونه گداخته جز داغ ننگ نیست
وین رخت پاره دشمن حال تباه تست
در کوچه های یخ زده بیمار و دربدر
جان میدهی و مرگ تو تنها پناه تست
باور مکن که در دلشان میکند اثر
این قصه های تلخ که در اشک و آه تست
اینجا لباس فاخر که چشم همه عذرخواه تست
در حیرتم که از چه نگیرد درین بنا
این شعله های خشم که در هر نگاه تست

فریدون مشیری

رضا خادمه مولوی /  راه پر پيچ و خمي بود كه رفتم عمري

 

روي قبرم بنويسيد عزيزان،سخنم

كه من آن شاعر دلسوخته ي بي وطنم

 

مثل سرما كه بريزد همه گلهاي بهار

غنچه ي شاديم افتاد به روي چمنم

 

بعد او زندگي و مرگ چه فرقي دارد؟

كفنم پيرهن و پيرهن من كفنم

 

همه ي كار من از جنس رياكاري هاست

مثل خنديدن من با همه ي سوختنم

 

راه پر پيچ و خمي بود كه رفتم عمري

از همين رو ست كه من خسته ام از زيستنم

رضا خادمه مولوی

رضا خادمه مولوی /  گاهی اوقات دلم کنج قفس می گیرد

 

گاهی اوقات دلم کنج قفس می گیرد 

گاهی اوقات هوا راه نفس می گیرد 

 

گاه نفرین جماعت همگی بی اثرست 

گاهی اوقات ولی آه مگس می گیرد 

 

مثل طفل ست جهان،هدیه اگر داد شما 

دل مبندید به آن هدیه که پس می گیرد 

 

عشق می میرد اگر در نفسش رفت هوا 

داد از آن عشق اگر رنگ هوس می گیرد 

 

زندگی چیست؟به جز کوچ به دیگر قفسی 

گاهی اوقات دلم کنج قفس می گیرد

رضا خادمه مولوی

افشین یداللهی / خیالتو می دزدم از تو شبستون خواب

 

خیالتو می دزدم از تو شبستون خواب
تو ابرا پنهون میشم یه وقت نبینه مهتاب

بارون میشم می بارم تو آسمون چشمات
که رو زمین به یاد همه بمونه چشمات

بخوای نخوای فقط تو بیای نیای فقط تو
تو . تو . فقط تو آهای آهای فقط تو

از سر پرچین شب وقتی سرک می کشی
مهتاب هاج و واج و پائین ترک می کشی

می یاد واسه تماشا می افته تو حوض نور
اونجا که عکس چشمات افتاده از راه دور

بخوای نخوای فقط تو بیای نیای فقط تو
تو . تو . فقط تو آهای آهای فقط تو

تو ترمه نگاهم چشات گلابتونه
گذشتن از تو سخته محاله دل بتونه

یه گوشه تو قلب هر آدمی نوشته
با عشق میشه پنبه کرد هر چی که غصه رشته

 

افشین یداللهی

شعر زلال « گلدان » از دادا



...
ای گل که به گلدانی
وَز جملــه ی گلهـای بهــــارانی
دانم تو هم از غربتِ خود در قفسی نالی
دلتشنــه تـریـن عــاشـقِ بارانــی
در داخلِ زنــدانـی
*
آن ریشه کـه پیچانـدی
وآن تـارِ غمی کــه بر گلو رانـدی
از جملـه نشانـه هـای بی زبانِ دلتنگـی ست
از فکـرتِ آدمی چـه هـا خواندی
اینگونـه گل افشاندی!؟
*
بــر لــذّتـــم افــزودی
وجدانِ خود از این جهت آسودی
امّـا مـن ِ دنیـا زده ، بیــرونِ تــــو را دیــدم
غـافـل ز درونتـم کــه می بودی
چون کوکب و داوودی
*
گلدانِ تـو تـاریک است
پاهای تو را چه کس بدینسان بست؟!
گلدانِ تــو را بــه تیـشه ی نــور در ایـن وادی
آهستــــه و نـرم بـایـــدی بـشکست
سرزنده تر و سرمست
*
وقتی که بهار آید
با سایـه ی نــورِ سبـز یار آید
در بـستـــرِ آزادیِ گلسِتــانِ احساست
گلواژه ای از عشق به بار آید
دل بـا تو کنار آید

 

دادا بیلوردی

محمد علی رستمی "وصال" / داد از من و تو ، حاصل اگر داد نباشد

 

داد از من و تو ، حاصل اگر داد نباشد

می شد که زمین شاهد بیداد نباشد

 

قانع نشده چشم من از باغ تو هرگز

سیبی که به رنگش نگرم شاد نباشد

 

ای کاش زمین شوق تکامل کند ، ای کاش

سرخوش شود و در پی امداد نباشد

 

با قحطی و آواره گی جنگ ستیزد 

عمری که فنا رفته و برباد نباشد

 

امروز لبت وا شود از شادی فردا

زشتی و بدی در پی بنیاد نباشد

 

ای کاش دلم روی دلت بند پذیرد

اندوه "وصالت" دگر "ای داد" نباشد

 

محمد علی رستمی "وصال"

یدالله گودرزی / بوسه با طعم استیکر!



الا ای یار دیجیتالی من!
تو هستی باعث خوشحالی من

به قصد ساعد سیمین ساقی
به توبرخورد کردم اتفاقی

تورا در فیسبوکم اد نمودم
خودم راپیش پایت سد نمودم!

زمن ارسال کامنت ازتوهم لایک
تو بودی عاشق بولگاری ونایک!

علاقه بین ما کم کم فرا شد
بساط لیلی ومجنون به پاشد

میان وایبر وواتس آپ و بی تاک
برایم تانگو می رقصی خفن ناک!

می آیی هرزمان بایک قر وفر
مدل کردی خودت را چون جنیفر!

شدم عاشق ولیکن عاشق از دور
زدی درکار سخت افزار بدجور!

دوباره کار وبارم زار گردید
که نرم افزار،سخت افزار گردید!

مراکردی اسیر دام سایبر
برایم میکنی غش توی وایبر!

مرا هی می بری رویاسواری!
لب چشمه مرا جا می گذاری!

تلف شد عمر من،اما مجازی
هدرشد زندگی در شهر بازی!

زمانی عشق مجنون وایبری شد
که طعم بوسه هم استیکری شد!!



شعر طنز از : یدالله گودرزی

فریدون مشیری / روزگار مرگ انسانیت است

 

  (۱)

از همان روزی که دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون حضرت هابیل

از همان روزی که فرزندان آدم

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید

آدمیت مرده بود.!

گرچه آدم زنده بود !

 

از همان روزی که یوسف را  برادرها

به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند

آدمیت مرده بود.

 

بعد دنیا ، هی پراز آدم شد و این آسیاب

گشت و گشت

قرنها از مرگ آدم هم گذشت

ای دریغا ، آدمیت بر نگشت !

 

 

              (۲)

قرن ما روزگار مرگ انسانیت است

سینه دنیا ز خوبی ها تهی است

صحبت از  آزادگی ، پاکی ، مروت ابلهی است

صحبت از  موسی و عیسی و محمد (ع)  نابجاست 

قرن موسی چنبه ها ست

روزگار مرگ انسانیت است !

 

من که از پزمردن یک شاخه گل

از نگاه ساکت یک کودک بیمار

از فغان یک قناری در قفس

از غم یک مرد در زنجیر

 حتی قاتلی بر  دار

اشک در چشمان و بغضم در گلوست

وندرین ایام ،

زهرم در پیاله ، زهر مارم در سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم ؟

 

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

وای.... جنگل را بیابان میکنند.

دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند.!

هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا

آنچه این نامردمان با جان انسان میکنند!

 

 

                 (۳)

 صحبت از پژمردن یک برگ نیست

( فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست )

فرض کن : یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن : جنگل بیابان بود از روز نخست !

در کویری سوت و کور

 در میان مردمی با این مصیبت ها صبور !

 

 

صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق

گفتگو از  مرگ انسانیت  است !

 

فریدون مشیری

فریدون مشیری / من گشته ام نبود !

در پشت چارچرخه فرسوده ای / كسی
خطی نوشته بود:
"من گشته ام نبود !
تو دیگر نگرد
نیست!"...

گر خسته ای بمان و اگر خواستی بدان:
ما را تمام لذت هستی به جستجوست.
پویندگی تمامی معنای زندگی ست.
هرگز
"نگرد! نیست"
سزاوار مرد نیست...

 

فریدون مشیری

فریدون مشیری / گرگي خيره سر

 

گفت دانايي که: گرگي خيره سر،
هست پنهان در نهاد هر بشر!...
هر که گرگش را در اندازد به خاک
رفته رفته مي شود انسان پاک
وآن که با گرگش مدارا مي کند
خلق و خوي گرگ پيدا مي کند
در جواني جان گرگت را بگير!
واي اگر اين گرگ گردد با تو پير
روز پيري، گر که باشي هم چو شير
ناتواني در مصاف گرگ پير
مردمان گر يکدگر را مي درند
گرگ هاشان رهنما و رهبرند...
وآن ستمکاران که با هم محرم اند
گرگ هاشان آشنايان هم اند
گرگ ها همراه و انسان ها غريب
با که بايد گفت اين حال عجيب؟ 

 فریدون مشیری

مریم آریان / علامت سوال  

 
 
       چــــــرا نمی شود بگویم از شما ؟ علامت سوال       

 نـمـی شـود بـگـویـم از شـمـا چـرا ؟ علامت سوال

  به هر طرف که می روم مقابل من ایستاده است  

 همیشه مثل سنگ  ، زیر یک عصا : علامت سوال

 تـــــــو آنطرف کنــــار خط فاصله نشسته ای و من          

 در ایـن طـرف در انـتـهـای جـمـله بـا علامت سوال

 نمی شود به این طرف بیایی آه نه به من نگـــــــو        

 دو نـقـطـه بـستـه راه جـــــــمـلـه را علامت سوال

 نخواستند آه من و تو به هم ..... ولی برای چــــــه      

 بـرا چـه نـخـواسـتـنـد  مـا دو تا ...... علامت سوال

 تو رفته ای و .... رد پای تو کــــــــــــه مانده است          

به روی صحنه ، بعد واژه ی کجا ..... علامت سوال

 دوباره شاعری کـه داخل گیومه بود می گریست     

و بین هق هق شکسته شش هجا علامت سوال

 

مریم آریان

احسان تاجی /  مرا راه گلو ای بغض غم، وا می کنی یا نه

 
مرا راه گلو ای بغض غم، وا می کنی یا نه
برایم چاره ای جز گریه پیدا می کنی یا نه

ببین سوز درونم از خطوط چهره ام پیداست
تو هم در چهره ام غم را تماشا می کنی یا نه

دلم در هر طپش صد بار آواز تو را خواند
نمی دانم تو هم یاد دل ما میکنی یا نه

فشردم بار ها زنگ در میخانة چشمت
که آیا بین عشاقت مرا جا می کنی یا نه

تو در قلب منی هرجا که هستی هر کجا باشی
ندانم کنج این ویرانه مأوا می کنی یا نه

گلی، باغی، بهاری، گلشنی، چون عطر صحرایی
برای دیدن گل عزم صحرا می کنی یا نه

چنان امروز زیباتر ز دیروزی، که گیجم من
تو خود را اینچنین هر روز زیبا می کنی یا نه

میان عقل من با عشق تو دعواست روز و شب

تو هم مانند من با خویش دعوا می کنی یا نه

 

احسان تاجی

در خلوت خــــــاموش من

 

در خلوت خــــــاموش من ، یاد تو نجوا می کند

در ظلمت سرد شبم ، صد شعله بر پا می کند

در لحظه های بی کسی ، در کوچه های اضطراب

یاد تــــو ، این همـــزاد مــن ، با من مدارا می کند

با این همه بیگانگی در غربتی این گونه تلخ

یاد تو ، این پیمانه را ، بر من گوارا می کند

در این فضای غمزده ، در این غروب پر ملال

این آشنای مهربان ، بغض مـــرا وا می کند

من بی تو با یاد توا م ، هر جا که هستم با منی

هر شعر من نام تورا ، در خویش نجـــوا می کند

ای شهرزاد شهر شب ، شب خوش ، چه می داند کسی

کاین صحنه ساز کور و کر ، فـــــردا چه با ما می کند

 

احمد بدیعی

محمد سعید میرزایی / انـار شــو کــه تمــــام لب تــو را بمکم

 
انـار شــو کــه تمــــام لب تـو را بمکم

به بغضم این همه سوزن نزن که  می ترکم

شب است و عطر خوشِ نانِ تازه ی تنِ تو

بگـــــــــــــو چکار کنم با دلِ پـــــر از کپکم

دهانم آب می افتد ، چقدر می افتد

دهـــانم آب برایت ، انــــار بــا نمکم

انار سوخته ام من ، دلِ مرا بچلان

نمک بریز و بنوش از دل ترک ترکم

شبی که بغض کنی صبح می چکد گل گل

صــدای گـریه ی تـــــو از لبـــان نی لبــــکم

مخواه دختر چوپان ! که باد حمله کند

به دشتهای پر از گله های شاپرکـــم

تو می شوی ملکه ، گوشواره ات گیلاس

بساز بــا نـخ گیسوت ، تــاج قــاصدکــــم

شبیه تکه ی ابـری غریبه ام،تو بگــو

به چشمهات که باران کنند نم نمکم

ببین دست من این تا به فرق در مرداب

بدل شده است به فریاد آخـرین کمکم

تو چون عروسک خاموش قصه ها شده ای

و مـــــن غریب یِ شهرِ هـــــزار آدمکــــــم

شبیه غربت یک لاک پشت در برکــه

همیشه دور و برِ چشمات می پلکم

 

محمد سعید میرزایی

حسین منزوی / شکوفه های هلو رستــه روی پیرهنت

 
شکوفه های هلو رستــه روی پیرهنت

            دوباره صورتـــی ِ صورتی است باغ تنت            

دوباره خواب مــرا مــی برد کــــه تا ببرد

به روز صورتی ات - رنگ مهربان شدنت

چه روزی ، آه چه روزی! که هر نسیم وزید

گلـــی سپرد بــــه من پیش رنگ پیــرهنت

چه روزی ، آه چه روزی! که هر پرنده رسید

نُکــی بــــه پنـــــــجره زد پیش بـــاز در زدنت

تـــــو آمدی و بهار آمد و درخت هلو

شکوفه کرد دوباره به شوق آمدنت

درخت شکل تو بـود و تو مثل آینه اش

شکوفه های هلو رسته روی پیرهنت

و از بهشت ترین شاخه روی گونه ی چپ

شکوفــــه ای زده بودی به موی پرشکنت

پرنده ای کــه پرید از دهان بوسه ی من

نشست زمزمه گر روی بوسه ی دهنت

شکفتــه بودی و بــی اختیار گفتـم :آه !

چه قدر صورتی ِ صورتی است باغ تنت !

حسین منزوی

سیامک بهرام پرور / در اين سياه سال غزل، قحط دل بری

 
در اين سياه سال غزل، قحط دل بری

بيرون دويده شعــر تــو از زير روسری

شب تيغ می کشد به بلندای شعر تو

اما تو از تمامــی اين دشنــه ها سری

پس می رود که باز بيايد بــه شکل برف

تا رو سپيد باشد از اين پس ستم گری

برف آمده که پنجره ها لال تر شوند

پيراهن تو پنجره ای در سخن وری!

قيقاج می رود شب برفی ،عقب عقب

تو پيش می روی که هميشه جلوتری

از لحظه های «سال بد و باد و شک و اشک»

داری  هـــــوای  تازه  برايـــــم  مــــــی آوری

از من نخواه تلخــــی شب را غـــــزل کنم

وقتی که بوسه بوسه قافله قند می بری

در شهر شعر خسته من، پس سخن بگو

تا  واکند  به  روی  تو  آغـــــوش  هر  دری

درها کــه باز می شود از شهر می رود

شب های برفی من و خورشيد ديگری

سر مــی کشد کــــــــه باز بخندد در آسمان

رويای آن که «می پرم» و اين که «می پری»

حالا که «باز» می پرد و باز می پرد

بگذار تا کبـوتر ما هــــم کبـوتری...!  

 

سیامک بهرام پرور