کاووس کمالی نژاد / دلم گرفته از این روزهای تکراری

 

دلم گرفته از این روزهای تکراری

دلم گرفته ترازاین نمی شود آری

تمام روز کپی می شوم  به روی خودم

و خواب هــــم کـــه ندارد  خیالِ بیداری

کنارِ چشمــــه ی این روزهای خشکیده

چه سالها که نشستم ولی نشد جاری

همیشه یک نفراز هیچ  جا نمی آید

و زخـــم فاصله ها آه  میشود کاری

و بس که عقربـــه هـــا دورخویش چرخیـــدند

گرفته بغض ساعت از این لحظه های پرگاری

قطارِ یک نفـــره باز میرسد از راه

و باز روز دگر، راه  و ریل  تکراری

منم همانکه درآغوش خویش میمیرد

وضربه  ضربه کاریست آه ضربه کاری

 

کاووس کمالی نژاد

غزلی به نام "ملارد" از محمد علی رضاپور (مهدی)

غزلی به نام "ملارد"

شهری نشسته برکوه،زیبا و سرخوش و شیک
شایان آن که گویی: شهری ست خرّم و نیک


شهری چنان شقایق با مردمان عاشق

شهری مقام گل هاش بالاتر از المپیک


شهری کنار تهران،شهربزرگ ایران،
سهمش از این فضیلت: روحیّه ای پر از تیک


ایران کوچک این جاست یک شهرهمچو کشور
حتّی در آن فراوان پشتون،هزاره،تاجیک


در بولوارهایش هربار طرح تازه
جز طرح ثابتی که نامش بُوَد ترافیک


در رهگذار خاکی،همسنگ شرمناکی
همبازی دست انداز در کوچه های باریک


از پارک خودروی خود تا خوردن فلافل
باید دهی عوارض. بر این کلاس، تبریک!


درشهرما تفاوت از خاک تا به افلاک
یک خانه عین کانتکس،یک خانه فوق آنتیک


دیوار خانه هامان یک سانتی ِ ترکدار
روپوش قلب هامان نشکن ترین سرامیک

پیش هم ایم (همیم )و باهم بیگانه ،خانه – خانه
ما مردمی مسلمان امّا به دین لائیک


شهری نه آنچنانی، دنیای رنگ – رنگ است
یک جاش مثل اتریش، یک جای آن، موزامبیک


از صبح کاذب این جا هرکس دوان دوان است
تا...تاری ِ شب تار ، در دور باطلی لیک


با دوست دختر خود بعضی چقدر مشغول!
با قلبِ دستِ چندم در قالب رمانتیک


خیلی خوشم می آید از شهرک طلایی
بعدش سرآسیاب و بعدش سه راه مارلیک


من که امیدوارم فردای بهتری را
خورشید می زند در، ای شام سرد تاریک!


کاری زیاد باید، آن گونه که بشاید
از دست ما برآید، همّت چو هست نزدیک .

سراینده: محمدعلی رضاپور
دبیر زبان انگلیسی مدارس ملارد، اندیشه و شهریار

ماجرای بی خیالی بلبل در بهار و آمدن فصل خزان و سرما / پروین اعتصامی

 

بلبلی از جلوه ی گل بی قرار

گشت طربناک بفصل بهار

در چمن آمد غزلی نغز خواند

رقص کنان بال و پری برفشاند

بیخود از این سوی بدانسو پرید

تا که بشاخ گل سرخ آرمید

پهلوی جانان چو بیفکند رخت

مورچه‌ای دید بپای درخت

با همه هیچی، همه تدبیر و کار

با همه خردی، قدمش استوار

ز انده ایام نگردد زبون

رایت سعیش نشود واژگون

قصه نراند ز بتان چمن

پا ننهد جز بره خویشتن

مرغک دلداده بعجب و غرور

کرد یکی لحظه تماشای مور

خنده کنان گفت که ای بیخبر

مور ندیدم چو تو کوته نظر

روز نشاط است، گه کار نیست

وقت غم و توشهٔ انبار نیست

همرهی طالع فیروزبین

دولت جان پرور نوروز بین

هان مکش این زحمت و مشکن کمر

هین بنشین، می‌شنو و می‌نگر

نغمهٔ مرغان سحرخیز را

معجزهٔ ابر گهرریز را

مور بدو گفت بدینسان جواب

غافلی، ای عاشق بیصبر و تاب

لطفا بقیه را در ادامه مطلب بخوانید ؛

از : پروین اعتصامی

ادامه نوشته

رباعی پاییزی از ابوسعید ابوالخیر

ای چرخ بسی لیل و نهار آوردی

گه فصل خزان و گه بهار آوردی

 

مردان جهان را همه بردی به زمین

نامردان را بروی کار آوردی

 

از ابوسعید ابوالخیر

فصل پاییز در شعر رضی الدین آرتیمانی

نقابی بر افکن ز پی امتحان را

که تا بینی از جان لبالب جهان را

چو در جلوه آیی بدین شوخ و شنگی

برقص اندر آری زمین و زمان را

بروی زمین مهروار ار بخندی

بزیر زمین درکشی آسمان را

من از حسرت رویش از هوش رفتم

خدایا شکیبی تماشاکنان را

به دل زان نداریم یک مو گرانی

که بر سر کشیدیم رطل گران را

بهارت دلا کس ندانست چون شد

بهر حال دریاب فصل خزان را

فراموش کردند از مهربانی

چه افتاد یاران نامهربان را

از آن نام تو بر زبان می نراندم

که میسوخت نام تو کلام و زبان را

رضی این چه شور است در نالهٔ تو

که از هوش بردست پیر و جوان را

 

رضی الدین آرتیمانی

اشعار پاییزی مولانا

آنچ گل سرخ قبا می‌کند

دانم من کان ز کجا می‌کند

بید پیاده که کشیدست صف

آنچ گذشتست قضا می‌کند

سوسن با تیغ و سمن با سپر

هر یک تکبیر غزا می‌کند

بلبل مسکین که چه‌ها می‌کشد

آه از آن گل که چه‌ها می‌کند

گوید هر یک ز عروسان باغ

کان گل اشارت سوی ما می‌کند

گوید بلبل که گل آن شیوه‌ها

بهر من بی‌سر و پا می‌کند

دست برآورده به زاری چنار

با تو بگویم چه دعا می‌کند

بر سر غنچه کی کله می‌نهد

پشت بنفشه کی دوتا می‌کند

گر چه خزان کرد جفاها بسی

بین که بهاران چه وفا می‌کند

فصل خزان آنچ به تاراج برد

فصل بهار آمد ادا می‌کند

ذکر گل و بلبل و خوبان باغ

جمله بهانه‌ست چرا می‌کند

غیرت عشق است وگر نه زبان

شرح عنایات خدا می‌کند

مفخر تبریز و جهان شمس دین

باز مراعات شما می‌کند

 

مولانا جلال الدین محمد

وحشی بافقی / کشیده عشق در زنجیر، جان ناشکیبا را

کشیده عشق در زنجیر، جان ناشکیبا را

نهاده کار صعبی پیش، صبر بند فرسا را

توام سررشته داری، گر پرم سوی تو معذورم

که در دست اختیاری نیست مرغ بند بر پا را

من از کافرنهادیهای عشق ، این رشک می‌بینم

که با یعقوب هم خصمی بود جان زلیخا را

به گنجشگان میالا دام خود، خواهم چنان باشی

که استغنا زنی ، گر بینی اندر دام ، عنقا را

اگر دانی چو مرغان در هوای دامگه داری

ز دام خود به صحرا افکنی، اول دل ما را

نصیحت اینهمه در پرده ، با آن طور خودرایی

مگر وحشی نمی‌داند، زبان رمز و ایما را

 

وحشی بافقی

چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی / رهی معیری

 

چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی

چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی

من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم

تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی

خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم

تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی

ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی

من چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی

در سینه سوزانم مستوری و مهجوری

در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی

من زمزمه عودم تو زمزمه پردازی

من سلسله موجم تو سلسله جنبانی

از آتش سودایت دارم من و دارد دل

داغی که نمی بینی دردی که نمی دانی

دل با من و جان بی تو نسپاری و بسپارم

کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی

ای چشم رهی سویت کو چشم رهی جویت ؟

روی از من سر گردان شاید که نگردانی

 

شعر از رهی معیری

میثم امانی/  قصـه دنیا به سر می آید و من نیستم

 

 صبح روزی پشت در می آید و من نیستم

 قصــــــه دنیا به سر می آید و من نیستم

 یک نفر دلواپســــم این پا و آن پا می کند

 کاری از من بلکه بر می آید و من نیستم

 بعد ها اطراف جای شب نشینی هایمان

 بــوی یک سیگار زرمی آید و من نیستـــم

 خواب و بیداری، خدایا بازهم در می زنند

 نامه هایم از سفر می آید و من نیستــم

 در خیابان، در اتاقم، روی کاغذ، پشت میز

 شعـــر تازه آنقدر مــی آیـــد و من نیستم

 بعد ها وقتی کـه تنها خاطراتم مانده است

 عشق روزی پشت در می آید و من نیستم

 هرچه من تا نبش کوچه می دویدم او نبود

 روزی آخــــر یک نفر مــی آید و من نیستم

 

از میثم امانی

از شعرهای کمتر انتشار یافته استاد شهریار

به چشمک اینهمه مژگان به هم مزن یارا

که این دو فتنه بهم می زنند دنیا را

چه شعبده است که در چشمکان آبی تو

نهفته اند شب ماهتاب دریا را

تو خود به جامه خوابی و ساقیان صبوح

به یاد چشم تو گیرند جام صهبا را

کمند زلف به دوش افکن و به صحرا زن

که چشم مانده به ره آهوان صحرا را

به شهر ما چه غزالان که باده پیمایند

چه جای عشوه غزالان بادپیما را

فریب عشق به دعوی اشگ و آه مخور

که درد و داغ بود عاشقان شیدا را

هنوز زین همه نقاش ماه و اختر نیست

شبیه سازتر از اشگ من ثریا را

اشاره غزل خواجه با غزاله تست

صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را

به یار ما نتوان یافت شهریارا عیب

جز این قدر که فراموش می کند ما را

استاد شهریار

حسین منزوی / منگر چنين به چشمم، ای چشم آهوانه

 

منگر چنين به چشمم، ای چشم آهوانه

ترســــم قـــرار و صبـــرم برخيزد از ميانه

ترسم به نام بوسه غارت كنم لبت را

با عذر بی قراری ، ايــــن بهترين بهانه

ترسم بسوزد آخـــــر، همراه من تو را نيز

اين آتشی كه از شوق در من كشد زبانه

چون شب شوداز اين دست، انديشه‌ای مدام است

در بـــــركشيدنت مست، ای خــــواهش شبـــانـــه

اي رجعت جوانی، در نيمه راه عمرم

برشاخه ی خزانم نا گـــــه زده جوانه

ای بخت ناخوش من، شبرنگ سركش من

رام  نوازش  تــــو، بــــی تيـــــــــغ  و تازيانه

ای مرده در وجودم ، با تـو هراس توفان

ای معنی رهايی! ای ساحل! ای كرانه

جانم پراز سرودی است، كز چنگ تو تراود

ای شـــــور ای ترنــــم،ای شـعر ای ترانه

حسین منزوی

نجمه زارع / دوری از تو می‌شود منجر به خیلی چیزها

 

بی‌تو اندیشیده‌ام کمتر به خیلی چیزها

می‌شوم بـی‌اعتنا دیگر به خیلی چیزها

تا چـه پیش آید برای من! نمی‌دانم هنوز...

دوری از تو می‌شود منجر به خیلی چیزها

غیرمعمولی‌ست رفتار من و شک کرده است

ـ چند روزی می‌شود ـ مادر بــه خیلـی چیزها

نامـــه‌هایت، عکس‌هــایت، خاطرات کهنه‌ات

می‌زنند این‌جا به روحم ضربه، خیلی چیزها

هیچ حرفی نیست، دارم کم‌کم عادت می‌کنم

من بـــه این افکار زجرآور... بـــه خیلـی چیزها

می‌روم هرچند بعد از تو برایم هیچ‌چیز...

بعدِ من اما تـــو راحت‌ تر به خیلی چیزها

نجمه زارع

 

الهام دیداریان / با دلم سر سخت شو ... تا می توانی سخت تر

 

با دلم سر سخت شو ... تا می توانی سخت تر

مـــی شود دل کندنــــم با مهربانـــــی سخت تر

من که می دانم خدا بی آنکه مبعوثم کند

دائما می گیرد از من امتحانــی سخت تر 

زندگی را باختـم در این قمار اما هنوز

حاضرم حتی بپردازم زیانی سخت تر

هیچ فکرش را نمی کردم که بعد از رفتنت

بگذرند این لحظه ها آنی به آنی سخت تر

سخت بار آورده این دنیا مــرا امـــا چــــــه سود

می شود جان کندنم با سخت جانی سخت تر

آه ! می آورد رستـــم، هم در این پیکار کم

پیش پایش بود اگر هر بار خوانی سخت تر

 

الهام دیداریان

اصغر معاذی / کجــاها را به دنبالت بگـردم شهر خالی را...!؟

 

کجــاها را به دنبالت بگـــــــردم شهر خالی را...!؟

دلم انگـــــار باور کــــــرده آن عشق خیالـــــی را

نسیمی نیست... ابری نیست... یعنی:نیستی در شهر

تـــــو در شــــــهری اگــر باران بگیرد این حوالــــــــــی را

مرا در حسرت نارنجــــزارانت رهــــــا کـــــردی

چراغان کن شبِ این عصــــــرهای پرتقالی را

دلِ تنگِ مــــــــرا با دکــــمه ی پیـــــراهنت واکن

رها کن از غم سنــــجاق، موهـــــای شلالی را

اناری از لبِ دیوار باغت ســــــرخ می خنــدد

بگیر از من بگیر این دستـــــهای لاابـــالی را

شبی دست از سرم بردار و سر بر شانه ام بگذار

بکش بر سینه این دیوانــه ی حــالی به حــالی را

نسیمی هست... ابری هست... اما نیستی در شهر

دلــــــم بیهوده مـــــی گردد خیابان های خالـــی را...!

 

اصغر معاذی

حامد عسکری / ای دلبریت دلــهره ی حضرت آدم

ای دلبریت دلــهره ی حضرت آدم

پلکی بزن و دلهره ام باش دمادم

پلکـــی بزن از پلک تو الهـــــام بگیرم

تا کاسه ی تنبور و سه تاری بتراشم

هر مــــاه ته چا نشد حضرت یوسف

هر باکره ای هم نشود حضرت مریم

گاهی غزلم!گم شدن رخش بهانست

تهمیــنه شـود همدم تنهایــــی رستم

تهمینه شود بستر لالایی سهراب

تهمینه شود یک غم تاریخی مبهم

تهمینه ی من ترس من این است نباشد

باب دلت این رستم بـــی رخش پر از غم

این رستم معمولیه ساده که غریب است

حتــــی وســــط ایل خودش در وطنش:بم

ناچاری ازین فاصله هایی که زیادند

ناچاری ازین مردن تدریجی کـم کم

هرجا بروم شهر پر از چاه وشغاد است

بگذار بمانـــــم کـــــــه فدای تـــو بگردم

من نارون صاعقـــه خورده تو گل سرخ

تو سبز بمان من به درک من به جهنم

 

حامد عسکری

صالح دروند / مــوی تـــو لشگری ­ست برای ستمگریت

 

مــوی تـــو لشگری ­ست برای ستمگریت

پیداست موی مشکی ­ات از زیر روسریت

محــصول قرن چنــدم هــجری­ ست قامتت

شاعر شده ­ست رودکی از لهجه­ ی دریت

می ­داد طعمِ چند تمشکِ رسیده را

لب­ هــــام در برابر ِ انگـور ِ عسکریت

وقتِ تنت در آب، نمی­ شد تمیز داد

نوع ِ تـــــو را از آن بدنِ آدمـی- پریت

دریا پُر است از آبزیانی شکسته دل

که معترض شدند به طرزِ شناگریت

در کوچــــه راه می­ روی و باد می­ وزد

این نکته کافی است در اثبات دلبریت

هر تارِ موی تو غزلی عاشقانه است

دیگر رسیده تا کمر این شعرِ آخریت

صالح دروند

محمد علی رستمی / ازبس که تلمبار نمودم گله ها را

از بس که تلمبار نمودم گله ها را

دیگر نبود حوصله ای حوصله ها را

 

تا زودتر از شایعه آیم به سراغت

بنگر که گره می زنم این فاصله ها را 

 

نه گفتن و راحت شدن ازمخمصه ها بود

انکار نمودیم اگر ما بله ها را  

 

گفتی به غزل این سخن از عقل میندیش

تا عشق کند حل همه ی مسئله ها را

 

عاشق شدم و بیشتر از آینه خوردم

افسوس تماشا و غم زلزله ها را

 

بگذار که تا جغد نشیند به خرابه

شایسته پرواز بدان چلچله ها را 

 

از بهر فریب دل ما زلف و خط و خال

سودی ندهد جمع کن اینک تله ها را

 

دل سلسله زلف ترا نیک پسندید

آشوب مکن دست مزن سلسله ها را

  

گفتی غزلی به من یا دلکش و دیدم

ازشش جهت این هلهله ها غلغله ها را

 

تاشعر دلت ساخته گردد چو یکی فرش

باید که گره می زده ای حوصله ها را

  

تو درد سرودی و دلم شعر لقب داد

بی درد چه فهمد دگر این مرحله ها را

 

پرزخم ترینم تو بدان لطف سرایش

بهبود نما اندکی از آبله ها را

 

دانیم ترابغض گلوگیر شد ارنه

یک آه تو نابود کند حرمله ها را

 

هرجا که غزل خواندم و یا شعر سرودم

دیدیم کف و لبخند ز مردم صله ها را

 

محمد علی رستمی

احمد غلامی / می شود شاعر بی حوصله عاشق باشد

می شود شاعر بی حوصله عاشق باشد

مرد در دورترین فاصله عـــاشق باشد

درد تلخی است غزل گفتن و شاعربودن

کاشکی عشق فقط مشکل عاشق باشد

قدریک درصد از  این  قوم  نباید  ترسید

وقتی ادم نـــود  و نــه دلـــه عاشق باشد

واذا زلزلت الارض نگـو می ترسم

به خدا زیر زمین زلزله عاشق باشد

ودلم باز به دلشوره می افتد این بار

نکند شاعر بی حوصله عاشق باشد

 

احمد غلامی

مهدی عابدی / تماشايي تـرين تصويــر دنيا مي شوي گاهي

تماشايي تـرين تصويـــــر دنيا مي شوي گاهي

دلم مي پاشد از هم ، بس كه زيبا مي شوي گاهي

حضور گاه گاهت بازي خورشيد بــا ابر است

كه پنهان مي شوي گاهي و پيدا مي شوي گاهي

به ما تا مي رسي كج مي كني يكباره راهت را

ز ناچاريست گر همصحبت ما مي شوي گاهي

دلت پاك است امـــــــا بـا تمـــــام سادگيهايت

به قصد عاشق آزاري معما مي شوي گاهي

تو را از سرخي سيب غزل هايم گريزي نيست

تـــو هـــــم مانند آدم زود اغوا مي شوي گـاهي
 
 
مهدی عابدی

جواد کلیدری / از آسمان ساکت شعرم برو کنـــــــار

 
باران کـم کـم از نفس افتاده ی بهــــار!

 بر پشت بام خانه ی من آمدی چه کار؟

 حسی برای تازه شدن نیست در دلم

 از آسمان ساکت شعرم برو کنـــــــار

 از دست های خشک تو آبی نمی چکد

 بیزارم از دو قطره ی با منت ات، نبـــار

-

باغی کـــه زیر پای تو پژمرد و دم نزد

 اندام زخم خورده ی من بود روزگار! ـ

 « بر ما گذشت نیک و بد اما...» تو بی خیال

 پاییز باش و بعد زمستان، چـــــرا بهــــــار؟

 دیگر کسی بــــه باغ توجــــه نمی کند

 وقتی نداده میوه به جز نیش های خار

 با مردم همان طرف شهر باش و بس

 بُغضی گرفته راه گلو را بــــــه اختیار

 دارد بهار می گذرد با گلوی خشک

 چشمان من قرار ندارند از قـــــرار

 

جواد کلیدری