شعر طنز / مهدی صادقیان

 

 امســـال هم سال بـدی شـد مثل هرســال

 یا قـــطع بــــود این زنـــــدگی یا بوق اشغال

 حــالی بــــرای حــــال کـــردن هـــــــم نــدارم

 هســتم شــبیه حــسّ سـستی؛ بــعد انــزال

 سرمی کشم شــب بطــری دیــوانـگی را

 می افتم از فردا بـه استــفراغ و اســهال‎

 وقــتی سپردم قـدس روحم را به شیطان

 صـهیونِ پستش پیـکرم را کــرده اشــغال

 گــاهی فقــط مــعتاد لــپ تاپــم اســاسـی

 چت میکنم با سوسن و بــی تــا و مــــارال

 هی می ســرایانم غـــزل یا مثــنوی یا...

 هی واژه ها را می کـنم بـدجــور پامـال

  پک میزنم بـی حوصــله دایــــم به سیـگار

 لم می دهم برتختخوابم سست و بی حال

 روزم شده ســگ دو زدن هـــــای مــداوم

 شب هم فقط بیخوابی وسردردو"دسمال"

 اقساط بانک وفیش صدها جــور عوارض

 هــر بــرج هم کــلی بدهکــارم به بقّــال

 فــردا هم عــزرایــیل می آیــد ســراغــم

 ای هرچه فحش خواهر و مادر به اقبـال!

 

مهدی صادقیان

نگذارکسی بـــو ببرد این جــــریان را  / حامد عسکری

لبخند بزن تازه کنی بغض (بنان) را

بخرام برآشفته کنی (فرشچیان) را

تلفیق سپیدو غــزل و پست مدرنی

انگشت به لب کرده لبت منتقدان را

معراج من این بس که دراین کوچه ی بن بست

یک جرعــــــــــــــــه تنفس بکنـــــم چادرتان را

دلتنگی حزن آور یک کهنه سه تارم

برگیرو برآشوب وبزن "جامه دران" را

ای کاش در این دهکده ی پیربسوزند

هرچه سفرو کوله و راه و چمدان را

شاید تو بیایی و لبت شــربت گیلاس

پایان بدهد این تب و تاب این هذیان را

عاروس غزل های منی بی برو برگرد

نگذارکسی بـــو ببرد این جــــریان را

 

حامد عسکری

حنظله ربانی / تو رفتی و همه ی باغ از تو خالی ماند

تو رفتی و همه ی باغ از تو خالی ماند

نشانه های قدومت به روی قالی ماند

وَ بعد از آن ، من ِ آشفته ماندم و یک دل

دلی که بی تو هدر رفت و آن حوالی ماند

بدون تو به کدامین جهات خیره شوم ؟

بدون تو نه جنوبی و نه شمالی ماند

تمام سهم من از آن وداع آخر بود

« چرا ؟ » ، « چگونه ؟ » که از جمله ی سؤالی ماند

خدا کند برساند خبر به گوشت باد

که بعد رفتن تو ، باغ در چه حالی ماند !!!

……….

حنظله ربانی

مهدی فرجی / باید کمک کنی کمرم را شکسته اند

باید کمک کنی کمرم را شکسته اند

بالم نمی دهند ، پرم را شکسته اند

نه راه پیش مانده برایم نه راه پس

پلهای امن پشت سرم را شکسته اند

هم ریشه های پیر مرا خشک کرده اند

هم شاخه های تازه ترم را شکسته اند

حتی مرا نشان خودم هم نمی دهند

آیینه های دور و برم را شکسته اند

گلهای قاصدک خبرم را نمی برند

پای همیشه ی سفرم را شکسته اند

حالا تو نیستی و دهان های هرزه گو

با سنگ حرف مفت ، سرم را شکسته اند

 

مهدی فرجی

زهرا معتمدی / لباس خيس كسي روي رخوت شنهاست

دلش گرفته و حالا به زور خوابيده

شبيه كودكيـــــــم زير تور خوابيده

لباس خيس كسي روي رخوت شنهاست

كسي كه خسته شده، لخت و عور خوابيده

نگاه كن "غزل"اينجا چقدر راحت آه

نگاه كن "غزل"ِ من چه جور خوابيده

به خوابهاي خودت شك نكن درست ببين

فرشتــــــه اي- به خدا- زير نور خوابيده

...وعكس كهنه ي يك زن شبيه يك اندوه

كـــــــه لابلاي كتابي قطور خوابيـــــده

 

زهرا معتمدی

در آغوش کوهسار / محمد علی رضاپور (بابل)

 

«دل می¬رود به سیر تماشا، به یاد تو

تا کوه و دشت و جلگه و دریا، به یاد تو»

دریاچه¬ای جزیره، در آغوش کوهسار

نرما نسیم یاد تو و جلوه¬ی بهار

آید صدای ندبه از این دشت عاشقی

نیلوفرانه، تاج سر برکه¬ی خُمار

این جا تمشکزار تماشایی دل است

شیرینی تمشک و گدا زندگیّ خار

سنجاقک امید و دویدن به باغ شوق

پروانه¬ی پیام و پریدن به شوق یار

این جمعه در طبیعت زیبا به یاد تو

هر جمعه در طبیعت زیبای انتظار.

 

محمد علی رضاپور (بابل)

غلامرضا طریقی / دیگر زمان زلف پریشان گذشته است

 

   دیگر زمان زلف پریشان گذشته است   

تاریخ مصرف دل انسان گذشته است

 در عصــر مــا فجیـــع تــر از طرح تیــــــر و قلب

 عکس گلوله ای است که از نان گذشته است

 در چشم من کـــــه «حــــال» ندارم بدون فال

«آینده» نیز ـ از تو چه پنهان ـ «گذشته» است !

 باور نمی کنم که جهان جای جام جم

 از معبر تفالـه ی فنجان گذشته است

 دنیا جهنمی ست کـــــــه در روز سرنوشت

 تصویرش از مخیله ی شیطان گذشته است

غلامرضا طریقی

غلامرضا طریقی / سلام ! شیره ی شعرم ! گلوله ی نمکم!

 

سلام ! شیره ی شعرم ! گلوله ی نمکم!

هنوز بی تو خودم مثل بغض می ترکم!

 چه غنچه ها که به سودای بوسه پیش از تو

 می آمدند ولـــــی مـــــن نمی گـزید ککـــم!

 ولی تو آمدی و شور تازه آوردی

 که دلپذیر شود روزگار بی نمکم!

 کلک زدم کــــه نیایی ولی ندانستم

 که با نیامدنت کنده می شود کلکم!

 پری به پیله ام آوردی و من از آن روز

 میان این همه گل با پـــر تو می پلکم!

 بدون شبهه خدا آفرید کــــوتاهت

 که ختم قافیه باشی سلام دلبرکم!

 

غلامرضا طریقی

فرامرز عرب عامری / دلم شکسته و اوضاع درهمی دارد

دلم شکسته و اوضاع درهمی دارد
و سالهاست برای خودش غمی دارد


تو در کنار خودت نیستی نمی دانی
که در کنار تو بودن چه عالمی دارد


نه وصل دیده ام این روزها نه هجرانت
بدا به عشق که دنیای مبهمی دارد


بهشت می طلبم از کسی که جانکاه است
کسی که در دل سردش جهنمی دارد


گذر کن از من و بار دگر به چشمانم
بگو ببار اگر باز هم "نمی" دارد


دلم خوش است در این کار وزار هر "بیتی"
برای خویش "مقام معظمی" دارد


برام مرگ رقم می زنی به لبخندت
که خندۀ تو چه حق مسلمی دارد


فرامرز عرب عامری

شعری از شهریار شفیعی

شهریار شفیعی :

 

بعد از تو

دیگر شعرهایم شبیه شعر نیست

قافیه ها باخته اند

قالب تهی شده است

وزنشان کم و زیاد میشود

با این وجود

تا آخر دنیا شعر خواهم گفت

آخر قرار شده

خدا تو را ردیف کند.

حامد ابراهیم پور / تنهایی

تنهایی من رنگ غمگین خودش را داشت

یک جور دیگر بود، آیین خودش را داشت

 

تنهایی من بوی رفتن ، طعم مُردن بود

تنهایی ام ردّ طنابی دور گردن بود

 

بعضی زمانها پا زمین میکوفت، لج میکرد

وقت نوشتن دستهایم را فلج میکرد

 

بعضی مواقع دردسر میشد، زیادی بود

بعضی مواقع یک سکوت غیرعادی بود

 

در سینه مثل نامه ای تاخورده می خوابید

تنهایی ِ من با زنانی مرده می خوابید

 

تنهاتر از تنهایی یک شهر سنگی بود

غمگین تر از اعدام یک مجروح جنگی بود

 

گاهی شبیه تنگِ بی ماهی کدر میشد

گاهی مواقع در خیابان منفجر میشد

 

گاهی شبیه مرگ یک سرباز عاصی بود

گاهی فقط آرامش تیر خلاصی بود

 

گاهی شبیه بره ی ترسیده ای می شد

یا خاطرات گرگ باران دیده ای می شد

 

هربار یک آیینه می شد، روبرویم بود

هربار مثل استخوانی در گلویم بود

 

گاهی مواقع داخل یخچال می خوابید !

بعضی زمانها پشت هم یک سال می خوابید!

 

گاهی شکار سایه ی بی حرکتی می رفت

گاهی به جنگ آسیاب خلوتی می رفت

 

به زخمهایم گوش میکرد و نظر میداد

از مکث صاحبخانه پشت در خبر میداد

 

گاهی مواقع بچه میشد، کار بد میکرد

هی فحش میداد و دهانم را لگد میکرد

 

گاهی فقط یک سایه ی بی رنگ و لرزان بود

مانند دود تلخ یک سیگار ارزان بود

 

بعضی مواقع یک سلاح آتشین می شد

بعضی زمانها در دلم میدان مین می شد

 

مانند مویی داخل لیوان آبم بود

مانند نعشی زنده روی تختخوابم بود

 

هردفعه در حمام چشمم را کفی می کرد

دیوانه میشد، بحثهای فلسفی می کرد

 

گاهی مواقع زیر تختم سایه ای میشد

یا بی اجازه عاشق همسایه ای میشد

 

بعضی مواقع مثل یک کبریتِ روشن بود

مانند یک چاقوی ضامن دار در من بود

 

 

مانند سمی توی خونم منتشر می شد

چون گاز اشک آور درونم منتشر می شد

 

در گوش من از گریه ی افسرده ای می گفت

از غصه های جن مادر مرده ای می گفت

 

هربار در خاکستر سیگار من پر بود

چون سکه توی جیب کت شلوار من پر بود

 

بعضی مواقع مست می شد، بد دهن می شد

توی صف نان عاشق یک پیرزن می شد!

 

به عابران هی ناسزا می گفت و چک میخورد

از بچه های کوچه ی پشتی کتک میخورد ...

 

گاهی امیدی، شانه ای، سنگ صبوری بود

گاهی سکوتِ خودکشی بوف کوری بود

 

تنهایی من تیغ سرخی توی حمام است

تنهایی من زخمِ شعری بی سرانجام است

 

تنهایی ام در های و هوی کوچه ها گم نیست

تنهایی من مثل تنهایی مردم نیست ...

 

حامد ابراهیم پور

شعری از : چارلز بوکفسکی  ترجمه از : حسام ولیدی

همیشه کسی در اتاق کناری هست

که کنار دیوار فال‌گوش می‌ایستد.

همیشه کسانی در اتاق کناری هستند

کسانی در حیرت این‌که شما آن‌جا بدون آن‌ها

چه‌ می‌کنید.

همیشه کسی در اتاق کناری هست

کسی که فکر می‌کند شما به کس دیگری فکر می‌کنید

یا کسی که فکر می‌کند برای شما هیچ‌کس اهمیت ندارد

به‌جز خودتان در آن اتاق دیگر.

همیشه کسانی در اتاق کناری هستند

کسانی که دیگر برای‌شان مهم نیستید

به‌همان اندازه که قبلن برای‌شان مهم بودید.

همیشه کسی در اتاق کناری هست

کسی که عصبی می‌شود وقتی شما چیزی را پرت می‌کنید

یا کسی که از سرفه‌کردن شما ناراحت می‌شود.

همیشه کسی در اتاق کناری هست

که وانمود می‌کند

درحال خواندن کتاب است.

همیشه کسی در اتاق کناری هست

که برای ساعت‌ها با تلفن حرف می‌زند.

همیشه کسی در اتاق کناری هست

و شما کاملن به‌خاطر نمی‌آورید، کیست

و شگفت‌زده می‌شوید وقتی او سروصدایی می‌کند

و یا از پله‌ها پایین می‌رود برای رفتن به دست‌شویی.

اما همیشه هم کسی در اتاق کناری نیست

چون گاهی اتاق دیگری در کار نیست

و اگر اتاق دیگری نباشد

گاهی اصلن کس دیگری در کار نیست.

 

 

 

از : چارلز بوکفسکی

ترجمه از : حسام ولیدی

محمد سعید میرزایی / نگاهم کن که دلتنگ توام بانـــوی من لطفاً

نگاهم کن که دلتنگ توام بانـــوی من لطفاً

پریشانم بیا دستی بکش بر موی من لطفاً

 

تو سردت می شود خوابت میآید استرس داری

سرت را زودتـــر بگذار بـــر بازوی من لطفاً

 

بد است ایـــن نـــور، نور ِ مستقیـــمِ آفتــابِ بد!

تو خورشیدم شو و چشمی بچرخان سوی من لطفاً

 

چرا این مبلها اینقدر بی رحمانه دور از هم...؟

بیــا بنشین کمـــی نزدیکتـر پهلــوی من لطفاً

 

شبیه کوچه ای بی عابرم انگشتهایت را

بگو تا رد شوند از لابلای مـــوی من لطفاً

 

ندارد بالش اصلاً این هواپیما تو مثل ماه

سرت را باز هم بگذار بر زانوی من لطفاً

 

نمی خواهم بخوابم دوست دارم دستهایت را-

ببینم، این پتــو را هی نکش بر روی من لطفاً

 

من از استاد دانشگاه بودن خسته ام بنشین

به جای این همه شاگـــرد رویاروی من لطفاً

 

بیــــا و در لبـــاس میهمـــاندار هـــواپیمــــــــــا

بگو: این چشم! این لبهام! این گیسوی من! لطفاً...!

 

خودت خم شو نگاهم کن ببوس آهسته نازم کن

بگو امشب بنوش از قهــــوه با لیمـــوی من لطفاً

 

ببر با خود درون باغ یک افسانه خوابم کن

بگو خنجر بساز از گوشۀ ابروی من لطفاً

 

...شکارت می کنم گم می شوی...با گریه می گویم:

پری! برگــرد سمت شیشـه ی جادوی من لطفاً!

 

شکارت می کنم خون تو را در کاســه می نوشم

تنت مِه می شودکم کم...بخواب آهوی من! لطفا...

 

من از این «ارتفاع پست» می ترسم تو با من باش

شبیه ماه بنشین تا سحـــر پهلـــــوی من لطفاً

 

محمد سعید میرزایی

اکبر امیدی / سفر بخیر عزیزم ، خدانگهدارت

سفر بخیر عزیزم ، خدانگهدارت
منم کسی که نشد قسمتش شود یارت


کسی که خواست همیشه برای تو بتپد
کسی که خواست بماند انیس و غمخوارت


همان که هرچه غزل می سرود از لب توست
همان که دزدید از برق چشمت اشعارت


شبیه شیر جوانی که در شکار غزال
نگاه مست تورا دید و شد گرفتارت


توئی که حسرت زیبائیت زلیخا داشت
توئی که یوسف کنعان شود خریدارت


تو اوج یک هنری در میان موزه و من
کسی که سیر نشد لحظه ای ز دیدارت


درون حنجره ات سازها نهفته شده
به من ببخش از نو صدای گیتارت


نشسته ام به تماشای گل، ولی بی شک
نمی رسد ز قشنگی به حسن رخسارت


چگونه دل بکنم از تو ای عزیزترین
سفر بخیر عزیزم ، خدا نگهدارت


شاعر: اکبر امیدی

حسین منزوی / به غیر از آینه، کس روبروی بستر نیست

به غیر از آینه، کس روبروی بستر نیست

و چشم آینه، جز مـــا به سوی دیگر نیست

 چنان در آینه خورده گره تنــــم بـــــه تنت

 که خود، تمیز تو و من، زهم میسر نیست

 هــــــزار بار کتاب تن تــو را خوانــدم

هنوز فصلی از آن کهنه و مکرر نیست

 برای تـــو همـــــه از خوبی تـــو می‌گوید

اگر چه آینه چون شاعرت سخنور نیست

 ولی تو از آینه چیزی مپرس، از من پرس

کـــــــه او به راز تنت از من آشناتر نیست

 تن تو بوی خود افشانده در تمـــام اتاق

وگرنه هیچ گلی، این چنین معطر نیست

 بــــه انتهــــای جهـان می‌رسیم در خلایی

که جز نفس نفس آن‌جا صدای دیگر نیست

 خوشا رسیدن با هم، که حالتی خوش‌تر

ز حالت تو در آن لحظه‌های آخــرنیست

 

حسین منزوی

صوفی صابری / فنجــان سردِ قهوه و دریا ...

فنجــان سردِ قهوه و دریا ...تو نیستی
 
شبگریه و سکوت و تقلا ... تو نیستی
 
یک آینــــه کــــه بـا رژلب مانده روی میز
 
یک کیفِ چرم ، دولچه گابانا ... تونیستی
 
یک جفت کفش ، قرمز و غمگین کنار در
 
یک پیرهن سفید سراپـــا .. تـــو نیستی
 
شرمنده کرد دامنِ خیست به روی بند
 
پیراهن اتو شده ام را .. تـــــو نیستی
 
هرشب به تخت خواب سرک می کشد تنت
 
آن پیـکر خیالی و زیبـــــــا ..تــــــــو نیستی
 
سیگار ، فکر ، درد ، غزل ، روزهای خوب
 
آواز ، بوسه ، پنجره ، لیلا تــــو نیستی
 
تنهــــا در انزوای اتاقـــــم نشسته ام
 
رویای نیمه کاره ی شبها...تو نیستی
 
گویی هـــــــزار سال از این خانــه رفته است
 
خورشید ، عشق ، عاطفه ، گرما ..تو نیستی
 
من پابه پای بغض زمین گریه می کنم
 
هر روز تا همیشه ی فردا...تو نیستی
 
حالا سکوت سهم من از باتو بودن است
 
محتــــاجِ یک تـرانـه ی گلپا...تو نیستی
 
دیگر به این نتیجه رسیدم جهنـم است
 
خانه ، حیاط ، کوچه و هرجا تو نیستی
 
یک میخ پشت حافظه ، یک قابِ کج شده
 
تصویر ما دوتاست کــــه حالا ...تو نیستی
 
صوفی صابری

نادر نادرپور / پیکر تراش پیـــرم و با تیشه ی خیال

پیکر تراش پیـــرم و با تیشه ی خیال

یک شب تو را ز مرمر شعر آفریده ام

تا در نگین چشم تو نقش هوس نهم

ناز هزار چشــــم سیــه را خریده ام

بر قامتت که وسوسه ی شستشو در اوست

پـــــا شیده ام شراب کف آلـــــــود مــــــاه را

تا از گزند چشم بدت ایمنی دهـــــم

دزدیده ام زچشم حسودان ، نگاه را

تا پیچ و تاب قد تــــو را دلنشین کنـــم

دست از سر نیاز به هر سو گشوده ام

از هـــر زنی ، تراش تنی وام کرده ام 

از هر قدی ، کرشمه رقصی ربوده ام

اما تو چون بتی کـــــه به بت ساز ننگرد

در پیش پای خویش به خاکم فکنده ای 

مست از می غــــروری و دور از غـــــــم منی

گویی دل از کسی که تو را ساخت، کنده ای

هشدار زآنکه در پس این پرده ی نیاز

آن بت تراش بلهوس چشم بسته ام

یک شب که خشم عشق تو دیوانه ام کند

ببینند سایه ها که تو را هم شکسته ام !

نادر نادرپور

چند رباعی از سلمان ساوجی

جز نقش تو در نظر نیامد مارا
جز کوی تو رهگذر نیامد ما را
خواب ار چه خوش آید همه را در عهدش
حقا که به چشم در نیامد ما را

 

با باد، دلم گفت که بادا بادا
با یار بگو و هر چه بادا بادا
کآن کس که مرا ز صحبتت کرد جدا
شب با غم و رنج روز بادا بادا

 

ای آنکه تو طالب خدایی به خود آ
از خود بطلب کز تو جدا نیست خدا
اول به خود آ چون به خود آیی به خدا
کاقرار نمایی به خدایی به خدا

 

آمد سحری ندا ز میخانه ما
کای رند خراباتی دیوانه ما
برخیز که پر کنیم پیمانه ز می
زآن پیش که پر کنند پیمانه ما

 

سلمان ساوجی

حسین منزوی /  دیوانه جان

دیوانگی زین بیشتر ؟ زین بیشتر ، دیوانه جان

با ما ، سر دیوانگی داری اگــــر ، دیوانه جان

در اولین دیدار ھــــم بوی جنون آمد ز تــــو

وقتی نشستی اندکی نزدیک تر دیوانه جان

چون می نشستی پیش من گفتم که اینک خویش من

ای آشنــــا در چشـــــم من با یک نظر دیوانــــــــه جان

گفتیم تا پایان بریم این عشق را بــــــا یک سفر

عشقی که ھم آغاز شد با یک سفر دیوانه جان

کی داشته است اما جنون در کار خویش از چند و چون

 قید سفــر دیوانــــــه جــان ! قید حضــر دیوانـــــه جان!

ما وصل را با واژه ھایی تازه معنا می کنیم

روزی بیامیزیم اگر بـــا یکدگر دیوانـــــه جان

تا چاربند عقل را ویران کنی اینگونــه شـو

دیوانه خود دیوانه دل دیوانه سر دیوانه جان

ای حاصل ضرب جنون در جان جان جان من

دیـوانـه  در دیوانگی دیوانـه  در دیوانــه جان

ھم عشق از آنسوی دگر سوی جنونت می کشد

گیرم که عاقل ھم شدی زین رھگذر دیوانــه جان

یا عقل را نابـــود کن یا بـا جنون خـــود بمیــر

در عشق ھم یا با سپر یا بر سپر دیوانه جان

 

حسین منزوی

حامد عسکری / شانه ات را دیر آوردی ســرم را بــــاد برد

شانه ات را دیر آوردی ســرم را بــــاد برد

خشت خشت و آجر آجر پیکرم را باد برد

آه ای گنجشکهای مضطرب شرمنده ام

لانه ی بر شاخه هــــای لاغرم را باد برد

من بلوطی پیــر بـودم پای یک کـــوه بلند

نیمم آتش سوخت ، نیم دیگرم را باد برد

از غزلهایم فقط خاکستری مانده بـه جا

بیت های روشن و شعله ورم را باد برد

با همین نیمه همین معمولی ساده بساز

دیــــر کردی نیمـه ی عاشق ترم را باد برد

بال کوبیدم قفس را بشکنم عمرم گذشت

وا نشد بدتر از آن بـــال و پـرم را بـــاد بـرد

 

حامد عسکری