محمد حسین بهرامیان / بلبل ؛ پر، پرستو پر، کبوتر پر

قناری ، سار، بلبل ؛ پر، پرستو پر، کبوتر پر

خزانسوزست باغ دل هرآن گل نازنين تر پر

من وحسرت نشينی ها من واين سخت جانی ها

تــو از دلبستگی هـا پـر تـو تـا يک آسمان پـر / پـر

تمام زندگی تکرار يک کوچ است يک پرواز

تمـام زندگی تکرار يک گل يک گل پــرپــر

تو وچون گل شکفتن ها تو وتا اوج رفتن ها

من و خارِ جنون در دل من و تيـــــرخطر درپر

تمام سينه سرخان روی بال خويش می بردند

تو را وقتی کــــه زخــم يک کبوتر داشتی در پر

چه می خواهی دگر از من بگير ويک جنون بشکن

اگـــــر آيينــه آيينـــه اگــــر دل دل اگـــــر پــر پــــر

من از افسانه ی موهوم دل بايست می خواندم

کـــــه در اسطوره ی آتش سياوش پر سمندر پر

هميشه قسمتم اين کنج محنت نيست می دانم

بــه سوی چشمهايت می گشايم روزی آخــر پــر

کورش کیانی قلعه سردی

وقتی تفنگ سر به هوا را خریده بود

 خواب پرنده هـــای زیادی پریده بود

 هر روز با اشاره ی دستش کبوتری

 در خون بي بهانه جفتش تپيده بود

 گاهي گوزن ماده پی خون كودكش

 تا ابتدای دهكده بــا او دويده بـــــود

 از ترس عطسه هـــای تفنگش هـزار بــــار

 خرگوش ترس خورده به سمتش رميده بود

 پنجاه سال بعد كه چشمان خسته اش

 بــــر كاكل درخت كلاغی نديده بـــــــود

 شب حين بازگويی افسـانــــــه شكار

 با اين كه اشك روی لبانش چكيده بود

 بـا تيغه هـای خونی شاخ گوزن پير

 مثل پلنگ سينه خــود را دريده بود

 آن شب تب چكانده شدن داشت چون تفنگ

 باروت چشمهاش ولی نـــــم كشيده بــود...

 

کورش کیانی قلعه سردی

علیرصا بدیع / بيا كه خاك به عطرت عجيب عادت كرد

زمان خلق تو حتی خـدا جسارت كـــرد

و عشق مثل جنونی به زن سرايت كرد

تـو را كــــــــــه سبزترين اتفاق پاييزی

تو را كه حضرت ابليس هم عبادت كرد

نگاه كردم و ای شعر زنده فهميدم

خدا زمان تراشت چه قدر دقّت كرد

زمان خلقت دوشيزه ای شبيه شما

اصول فلسفه را مو به مو رعايت کرد

تراش قامت اسليمی ات چه سحری داشت

كــه گل بـه منطق زيبايی ات حسادت کــرد

تــو شعر زنده كه نـه... يوحنای انجيلی

از آيــه های تــو بايد فقط اطاعت كـــرد

و از زبــــــان كليســــــای انــزلی بــايـد

به گوش شوق تو را دم به دم تلاوت کرد‎

ببين كه باغ به سودای پونه معتاد است

بيا كه خاك به عطرت عجيب عادت كرد

علیرصا بدیع

محسن نظری / از تو بیزارم ! ولی ... از زندگی بیزارتر

ای که دنیا بی تو ، هرشب می شود دشوارتر

از تو بیزارم ! ولی ... از زندگی بیزارتر

 

بعد از این حتی غزل با من غریبی می کند

احتمالا مدتی را ، می شوم کم کارتر

 

قرص هایم ، باعث تسکین اعصابم که هیچ !

می کند این قرص ها ، آخر مرا بیمارتر

 

قلب تـنگت بیش از این جایی برای من نداشت

صبر کن ! شاید که پیدا شد ، دلی جادارتر

 

سرو بودم ، چون که از چشم تو افتادم ، دریغ

کاج باید می شدم ، ... وقتی شدم پربارتر

 

حیف شد بانو ! که پیش از این تو را نشناختم

دلبــر مـه پیـــکرـ ، از اژدهــا خونخوارتر  

 

محسن نظری

علیرضا روشن / در من هزارعاشق بی‌قراری می‌کنند

فندق‌ چانه

لیمو لب

گردو چشم

انار گونه

زنبیل میوه‌‌های پاییزی

 

                             ای سارا 

 

تو گونه‌هایت باغ به است 

 

تو لب‌های قشنگت تمشک جنگلی‌ست

از نگاه تو دو قمری پر می‌گیرد

بر شانه‌های درخت پیری که منم

چشم‌های تو 

 

                 ای درختم /  ای دخترم 

 

          آبگینه‌ی شاهبانویی‌ست که مرا گفت: 

         در من هزارعاشق بی‌قراری می‌کنند 

 

بشنو سارا

باران در زادگاه تو

جیره‌ی فاضلاب‌هاست

کاش درخت سیب گلوی تو

آشیانه‌ی هزار قناری شاداب باشد

 

ما بی فایده باریدیم

                 دختر ِدرخت‌ ِقهوه! 

                                 ما بیهوده باریدیم...

ترجمه ی شعر چارلز بوکفسکی

همیشه کسی در اتاق کناری هست

که کنار دیوار فال‌گوش می‌ایستد.

همیشه کسانی در اتاق کناری هستند

کسانی در حیرت این‌که شما آن‌جا بدون آن‌ها

چه‌ می‌کنید.

همیشه کسی در اتاق کناری هست

کسی که فکر می‌کند شما به کس دیگری فکر می‌کنید

یا کسی که فکر می‌کند برای شما هیچ‌کس اهمیت ندارد

به‌جز خودتان در آن اتاق دیگر.

همیشه کسانی در اتاق کناری هستند

کسانی که دیگر برای‌شان مهم نیستید

به‌همان اندازه که قبلن برای‌شان مهم بودید.

همیشه کسی در اتاق کناری هست

کسی که عصبی می‌شود وقتی شما چیزی را پرت می‌کنید

یا کسی که از سرفه‌کردن شما ناراحت می‌شود.

همیشه کسی در اتاق کناری هست

که وانمود می‌کند

درحال خواندن کتاب است.

همیشه کسی در اتاق کناری هست

که برای ساعت‌ها با تلفن حرف می‌زند.

همیشه کسی در اتاق کناری هست

و شما کاملن به‌خاطر نمی‌آورید، کیست

و شگفت‌زده می‌شوید وقتی او سروصدایی می‌کند

و یا از پله‌ها پایین می‌رود برای رفتن به دست‌شویی.

اما همیشه هم کسی در اتاق کناری نیست

چون گاهی اتاق دیگری در کار نیست

و اگر اتاق دیگری نباشد

گاهی اصلن کس دیگری در کار نیست.

 

 

 

از : چارلز بوکفسکی

ترجمه از : حسام ولیدی

میثم امانی / دنیا به روی سینه ی من دست رد گذاشت

 
دنیا به روی سینه ی من دست رد گذاشت

بر هرچـــه آرزو بـــه دلــــم بود سد گذاشت

مادر دوسیب چید به من داد و گفت:عشق

این را به پای هرکــه فرا می رسد گذاشت

من سیب زرد خاطـره را  گــاز مـــی زدم

او سیب سرخ حادثه را در سبد گذاشت

قبل از تولدم به سه تا نقطه می رسید

امــا بـــه جـــای روز تولد  عدد گذاشت

دنیا شنیده بود کـــه من شعـــر می شوم

ناچار روی سینه ی من دست رد گذاشت

میثم امانی

میثم امانی/  قصـه دنیا به سر می آید و من نیستم

 

صبح روزی پشت در می آید و من نیستم

 قصــــــه دنیا به سر می آید و من نیستم

 یك نفر دلواپســــم این پا و آن پا می كند

 كاری از من بلكه بر می آید و من نیستم

 بعد ها اطراف جای شب نشینی هایمان

 بــوی یک سیگار زرمی آید و من نیستـــم

 خواب و بیداری، خدایا بازهم در می زنند

 نامه هایم از سفر می آید و من نیستــم

 در خیابان، در اتاقم، روی كاغذ، پشت میز

 شعـــر تازه آنقدر مــی آیـــد و من نیستم

 بعد ها وقتی كـه تنها خاطراتم مانده است

 عشق روزی پشت در می آید و من نیستم

 هرچه من تا نبش كوچه می دویدم او نبود

 روزی آخــــر یک نفر مــی آید و من نیستم

میثم امانی

بهاالدین ذاوودپور / فصل تابستان

خوشترین ایام من دردوران قدیم

بودفصل تعطیلی تابستانم

سیرروستای پدرمی رفتم

شادوخندان اندرآن باغ بزرگ روستاهمره بادوستان میگشتم

هرطرف سبزه وگل میدیدم

هرطرف گل به چمن میدیدم

گلای خوشبورامیچیدم

میان آنهمه گل .من گل خویش رامی دیدم

مدتی قامت رعنای گلم کاویدم

گل اسیرمن ومن دربغلم گل بوسیدم

لحظه ای نفسم هم نفس گل .عشق بوییدم

گل چومی خندیدمن نیزبه گل خندیدم

کمی هم رقصیدم

بعدآن چندقدمی رفتن گل پاییدم

نرمی وگرمی آن شاخه ی گل همه راوهمه رابرتن خویش مالیدم

هرطرف گل برفت درپی اوچرخیدم

این گذشت وبعدایام دگرنشان ازگل خودپرسیدم

گل به بستان ندیدم

ازغم وغصه به خودلرزیدم

همچوبرگی به خزان پرزیدم

 

بهاالدین ذاوودپور

صالح دروند / یک نفـــر دور کند ایـــن خودیِ جانی را

یک نفـــر دور کند ایـــن خودیِ جانی را

این دل ـ این قاتلِ بالفطره‌ی پنهانی ـ را

امشب این سوخته، دلباخته‌ی او شده است

او‌ کـــه با رقــصِ  خود آتش‌ زده  مهمانــی را

کاش این سایه‌ی افسرده‌ی تنها ببرد،

دلِ آن دختـــر ِ افسونگر افغــانـــی را

که بگوید: بنشین، حرف بزن، شور بپاش

سخت کوتاه کن این جمعه‌ی طولانی را

همه منهـــای تــو تلخ‌اند، به اندازه‌ی چای

بده آن خنده‌ی چون قند ـ که می‌دانی ـ را

سر بگردان و به این سمت بچرخان ابرو

این‌ طرف پرت کن آن چاقــوی زنجانی را

تو بیـــا با دو سه خلخالِ عراقی در پا

تو به پایان برسان سبکِ خراسانی را

شمسِ من باش و به اشعارم از این لحظه بتاب

کـــه  بگیــــرم  لقب ِ  مولــــوی ِ  ثانـــی  را

چه غریب است و عجیب است که با هم داری،

چهـــره‌ی مشهدی و لهجــــه‌ی تهرانــــی را!

تو بخوان شعر! بخوان شعر! دوچندان بکند،

خواندنت لذّتِ شب‌های غــزل‌خوانــــی را

صالح دروند

عبدالمهدی نوری / عشق ویرانــــگر او در دلــم اردو زده است

 

عشق ویرانــــگر او در دلــم اردو زده است

هرچه من قلب هدف را نزدم، او زده است

بیستون بود دلم... عشق چه آورده سرش

که به ارگ بــم ویران شده پهلو زده است؟

مــو پریشان به شکار آمــــد و بعد از آن روز

مــن پریشانم و او گیره به گیسو زده است

دامنش دامنـــه های سبلان است ...چقدر

طعم شیرین لبــش طعنه به کندو زده است

مثـــل مغرورترین کــــافر دنیــــــــا که دلش

از کَــفَش رفته و حتی به خدا رو زده است

ناخدایی شده ام خسته که بعد از طوفان

تا دم مـرگ دعــــا خوانده و پارو زده است

تا دم از مرگ زدم گفت: "دعا کن برسی!"

لعنتـــی بـاز فقط حرف دو پهلو زده است!

 

عبدالمهدی نوری

محمد سعید میرزایی / انگــــار  دیده اند  مرا  باز  با  شما

انگــــار  دیده اند  مرا  باز  با  شما

با اینکه فارغید از این حرف ها شما

اندوه جاده های جهان را گریستم

تا  سایه ی مرا  بکشانند  تا  شما

عاشق شدیم و شهر خبر شد ولی هنوز

لبخند  می زنید  بر ایــن ماجـــرا شما

پس راست گفته اند که شبها برای ماه

تعریف مـی کنید همین قصــه را شما؟

خامم... منی که پنجره ام خیس اشک شد

از  عشق  حرف  می زنم  اما  چرا  شما؟

آنقدر عاشقم که نمی دانم این غزل

از عشق بود؟ کار خودم بود؟ یا شما....

 

محمد سعید میرزایی

شهراد میدری / گفته بودی خوشت از ما نمیاید، به درک

 

گفته بودی خوشت از ما نمیاید، به درک

حالت از دیدنمان جا نمیاید، به درک

کسر ِ شان است که همصحبت ِ مجنون باشی

مرد ِ دیوانه به لیلا نمیاید، به درک

هرچه در کوچه تان پرسه زنم پنجره ات

قدر ِ پلکی به تماشا نمیاید، به درک

راست گفتی لب ِ من را چه به شهد ِ لب تو

نان ِ خشکی به مربا نمیاید، به درک

من ِ بیکس سر ِ جایم بتمرگم بهتر

قد ِ مرداب به دریا نمیاید، به درک

نسخه پیچیده مرا دور ِ خودش هر شب درد

قرص ِ ماهت به مداوا نمیاید، به درک

من خودم خاسته ام پشت ِ سرت گریه کنم

نفسم بعد ِ تو بالا نمیاید؟ به درک

تو برو دلنگران ِ من ِ بیچاره نباش

مرگ هم سمت ِ دل ما نمیاید، به درک

نیستم لایق ِ خوشبختی و میدانم خوب

به من این گونه غلطها نمیاید، به درک

سقط کن عشق ِ مرا و بزن اصلن زیرش

هر جنینی که به دنیا نمیاید به درک

 

شهراد میدری

غزلی تقدیم به پیشگاه حضرت امام جعفر صادق (ع)


شُکر خدا که غنچه ی بُستان صادق ایم
گل های با نشاط گلستان صادق-ایم


امروز دوستداریِ او افتخار ماست
فردا چه دیدنی ست! چو مهمان صادق ایم

مولا، نماد دانش و پرهیز و راستی ست
مبهوت از کمال فراوان صادق ایم

مثل کویرِ بی رمقِ خفته نیستیم
تا شبنم بهاریِ بارانِ صادق ایم

اسلام ناب، آب از آن چشمه می خورد
ما هم کنار چشمه ی جوشان صادق ایم

بنواز با نوازشِ لطفت وجود ما
ما میهمان سفره ی احسان صادق-ایم.

 

محمد علی رضاپور (بابل)

شهریار شفیعی / باران

این چشم ها از دوری ات

آنقدر نم پس داده اند

که روی مسیر آمدنت

فرش قرمزی پهن شده

روسری ات را سرت کن

بگذار این بار باران

از شانه های تو آغاز شود.

 

شهریار شفیعی

سید علی صالحی / این شعر از من نیست !!

«واقعا...!»

این شعر از من نیست،

درست است باران دارد

خواب دارد

زندگی دارد،

اما این شعر از من نیست.

شاید کسی آن‌را فردا سروده بوده به این بادیه!

این شعر را

یک نفرِ دیگر

برای یک نفرِ دیگر سروده است.

مشکل این‌جاست که من

گاهی نمی‌دانم کیستم،

بی‌زحمت... چراغ را بالاتر بگیر!

 

«از یک مکالمه‌ی معمولی»

گاهی آن‌قدر بی‌دلیل

به گریه می‌افتم،

که واقعا بی‌دلیل به گریه می‌افتم!

.

یک‌بار هم

لابه‌لای‌ همین حس و هوا بودم،

دیدم خداوندِ رحمان و رحیم نیز

گاهی یادش می‌رود

جز من

شاعرانِ بزرگِ دیگری هم هستند

که گاهی بی‌دلیل به گریه می‌افتند.

از : سید علی صالحی

شعر طنز / شاعری جذر و مد نمی خواهد ! / از ناهید نوری

شاعری جذر و مد نمی خواهد !

شعر گفتن ، بَلَد نمی خواهد !

زور گفتن به هرکس و ناکس ،

راحت است و عدد نمی خواهد !

تکل از پشت و این پنالتی ها ،

بحث داغ و نود نمی خواهد

سوپراستارمان شده گلزار

سینما هم صمد نمی خواهد !

بردن سیب تا سر کوچه

چرخ دستی ، سبد نمی خواهد !

این گرانی ، تورم و تلخی ،

ذره بین و رصد نمی خواهد !

تربیت با اصول نو دیگر ،

فحش بد یا لگد نمی خواهد !

عاشقی در زمان ما دیگر

جز کلیکی و … اَد نمی خواهد !

یک پسر در عشق خود عمرا ً

این که مجنون شود ؟ نمی خواهد !

تا دوبی هست زن دیگر ،

یک بلیط مَشَد نمی خواهد !

زندگی توی قوطی کبریت ،

حبس های ابد نمی خواهد

توی خانه هایمان حبس ایم

حبس مان هم سند نمی خواهد !

خنده هامان اگرچه سرریز است !

شک نکن که سد نمی خواهد !!

ناهید نوری

تویی بهانه ام اما بهانه ای که ندارم / سید حمید رضا برقعی

به استقبال بیدل


تویی بهانه ام اما بهانه ای که ندارم
گذاشتم سر خود را به شانه ای که ندارم

تمام عمر کشاندی مرا به سوی نگاهت
تمام عمر به سوی نشانه ای که ندارم

چگونه حرف دلم را به چشم هات بگویم
قصیده ای که نگفتم، ترانه ای که ندارم

مرا رها کن و بگذار در قفس بنشینم
که دلخوشم به همین آب و دانه ای که ندارم.

 

سید حمید رضا برقعی

شعر معلم / محمد علی رضاپور (بابل)

یکی گفتا : خوشا حال معلم

که دید از دور، احــــوال معلم

 

که تابستان ،چنان کـاری ندارد

دو هفته عیدهم خوش بگذراند

 

و  روزی     بر کلاس افتاد کارش

گذشت ازحرفِ بس بی اعتبارش

 

معلم بود و ،سی شاگرد، یک جا

انرژی های  گرداگرد   ،    یک جا

 

سوال و شیطنت،هر سو روان بود

وآن صبر عجیبش،  بی کران    بود

 

تو،   کم می آوری در خانه ی خود

ز   کار  بچه ی   جانانه  ی    خود

 

معلم،   سی برابر       کار    دارد

ببین    مسوولیت ،    بسیار   دارد

 

و  با مدرسه،هر کس کاره ای شد 

به کار خود،   معلم واره ای    شد

 

معلـــــم در  تمام   کارها   هست

معلم  بیش از این پندارها   هست .

 

محمد علی رضاپور (بابل)

ناصر ندیمی / با شهر جنگِ تن به تن دارد

 

این  مادر خوبِ خیابانــی ، حالـــی  شبیه  حال  من دارد

هر روز می افتد به جان شهر ، با شهر جنگِ تن به تن دارد

 

زن/سینه مالامال اندوه ست ، یک سینه ی خوش فرمِ امروزی

این روزها هر شاعــری قطعا"، چشمی به چاک پیرهن دارد !

 

من ، شاعــرِ یک لا قبایی که ؛ در کوچـــه های شهـر می لولد

آقا به من چه خواهرت خوب ست،این شاعرِ خوشبخت زن دارد

 

زن با خودش هر روز درگیر ست ، زن با خودش هر شب کتک کاری

این سفره نان می خواهد و یک مَرد ، هر شب که قصد زن شدن دارد

 

هر شب کتک کاری ست در ذهنم ، با شعرهایی که نمی گویم

باور نمــی کردم ولــی انگار ، این شعـــر هــم دستِ  بزن دارد

 

زن/مطلقا ممنـوع بی دینی ، من/چای سرد تووی یک سینی

زن/کوه،بر دوشی که می بینی،یک تیشه دستِ کوهکن دارد

 

تووی خیابان بی خدا شاید ...،گاهی حجابت را رعایت کُن

از این خدا خیری نخواهی دید ، وقتی دهان، طعم لجن دارد

 

حال بدی دارم که می فهمی،حالی شبیه مادری هرزه

این روزها این شاعـــرِ بدبخت ، قصد خرید یک کفن دارد

 

ناصر ندیمی