صائب تبریزی / لب تو ریخت به دل، رنگ صد هوس ما را

نداد عشق گریبان به دست کس ما را

گرفت این می پرزور، چون عسس ما را

 

به گرد خاطر ما آرزو نمی‌گردید

لب تو ریخت به دل، رنگ صد هوس ما را

 

خراب حالی ما لشکری نمی‌خواهد

بس است آمدن و رفتن نفس ما را

 

تمام روز ازان همچو شمع خاموشیم

که خرج آه سحر می‌شود نفس ما را

 

غریب گشت چنان فکرهای ما صائب

که نیست چشم به تحسین هیچ کس ما را

از : صائب تبریزی

آرزو نوری  / عکاسیِ کوچه­ ی ما انگار آن شب عزا بود

آرزو نوری

عکاسیِ کوچه­ ی ما انگار آن شب عزا بود
یک قطعه عکس سه درچار آغاز آن ماجرا بود

گریه امانم نمی داد یکریز می­ گفته ام سیب
آن سیب های مکرر آغشته ­ی اشکها بود

می­خواستم خنده باشم در قاب عکست و لیکن
گریه رهایم نمی­ کرد مانند بغضم رها بود

در کوچه ی آفتابیت در آسمانهای آبیت
در آن شبان شهابیت آنجا که غرق صفا بود

مایل نبودم بیاید این آسمان کبودم
می گفته ام زین سبب سیب این قصه­ ی سیب ما بود

باران که یکریز می ریخت چون آتش تیز می ­ریخت
از چشم لبریز می ­ریخت انگار اشک خدا بود

می خواست تا ابر چشمم پیوست عکسم نباشد
ورنه میان اتاقت اکنون چه سیلی بپا بود!

فاضل نظری / ناگهان آیینه حیران شد،گمان کردم تویی

ناگهان آیینه حیران شد،گمان کردم تویی
ماه پشت ابر پنهان شد،گمان کردم تویی
 
ردپایی تازه از پشت صنوبرها گذشت...
چشم آهوها هراسان شد،گمان کردم تویی
 
ای نسیم بی قرار روزهای عاشقی
هر کجا زلفی پریشان شد،گمان کردم تویی
 
سایه ی زلف کسی چون ابر بر دوزخ گذشت
آتشی دیگر گلستان شد،گمان کردم تویی
 
باد پیراهن کشید از دست گل ها ناگهان
عطر نیلوفر فراوان شد،گمان کردم تویی
 
چون گلی در باغ،پیراهن دریدم در غمت
غنچه ای سر در گریبان شد،گمان کردم تویی
 
کشته ای در پای خود دیدی یقین کردی منم
سایه ای بر خاک مهمان شد،گمان کردم تویی
 
 
"فاضل نظری"

محمد حسین بهرامیان / ماه اگر در شبکلاه زر زری زیباتر است

 

ماه اگر در شبکلاه زر زری زیباتر است 

ماه عالمتاب من در روسری زیباتر است

 

گر چه زیبا می زند پیدا شدن بر موی او 

گم شدن در آن شب نیلوفری زیبا تر است

 

عشق را در گنجه ی سبز قدیمی دیده ام 

چشمش از نار و ترنج کودری زیباتر است

 

"همدلی از همزبانی خوشتر" اما اینکه تو 

با زبان از همدلان دل می بری زیباتر است

 

مادرم می گفت دختر های باغ لشکری 

مثل حوری هر یک از آن دیگری زیباتر است

 

سینه ریز سکه کوب دخترانش در غروب 

از قِران آفتاب و مشتری زیباتر است

 

من به او می گفتم اما - خوب یا بد- گل پری

گل پری از هر چه حوری وپری زیباتر است

 

بلولای دختران مثل گل بر روسریش

از سکوت این شب کاکل زری زیباتر است

 

او که من می خواهمش گلخنده های شرقی اش

توی باغ رنگ رنگ روسری زیباتر است

 

"محمد حسین بهرامیان"

حمید مصدق / مرا با سوز جان بگذار و بگذر

حمید مصدق

مرا با سوز جان بگذار و بگذر

اسیر و ناتوان بگذار و بگذر

 

چو شمعی سوختم از آتش عشق

مرا آتش به جان بگذار و بگذر

 

دلی چون لاله بی داغ غمت نیست

بر این دل هم نشان بگذار و بگذر

 

مرا با یک جهان اندوه جانسوز

تو ای نامهربان بگذار و بگذر

 

دو چشمی را که مفتون رخت بود

کنون گوهرفشان بگذار و بگذر

 

در افتادم به گرداب غم عشق

مرا در این میان بگذار و بگذر

 

به او گفتم: حمید از هجر فرسود!

به من گفتا: جهان بگذار و بگذر

هیوا مسیح  / گاهی از میان باران و برگ هاصدایی می شنوم

هیوا مسیح

گاهی از میان باران و برگ ها
صدایی می شنوم
گاهی درست غروب یکشنبه ی خاموش
که پله های پشت در ناتمام می مانند
تو از
مکث ناگهان من جدا می شوی
چتر می گشایی و
رو به باران و برگ ها می روی
کنار پله های ناتمام
پشت دری خسته که با نیم رخی خیس باز می شود
صدایی می شنوم که تویی
دو چشم از باران آورده ام
که همیشه از خواب های خیس می گذرد
می آیی و انگار پس از یک قرن آمده ای
باچتری خسته و
صدایی که منم
کنار آخرین پله و مکث ناگهان
سر بر شانه ام می گذاری و
گوش بر دهان زمزمه ام
تا صدایی بشنوی که منم
و می شنوی
آرام می شنوی
صبحگاهی از همین شهر بزرگ
از کنار همین پنجره های رو به هر کجا
از کنار همین کتاب
بزرگ
که رو به خاموشی تو بسته است
که رو به بیداری من آغاز می شود
آمدم
صبحگاهی از کنار خاموشی خسته که تویی
ذکری از دفتر سوم
به خانه و پله ها
و میان باران و برگها پر کشید
روی بر دیوار کن تنها نشین
وز وجود خویش هم خلوت گزین
گاهی از میان
باران و غروب یکشنبه
صدایی می شنوم
گاهی
نه تویی
نه منی
نه صدایی که از دفتر سوم
من و این صدای یکشنبه
من و این صدایی که تویی
کنار گوش و چتر خسته سکوت می شویم
رو به همین دهان بسته که منم
رو به همین مکث ناگهان که تویی
سکوت می شوی
نه
منی
نه تویی
نه صدایی
همیشه از دفتر سوم
ذو به باران و چتر پر از حرف های با خودم
صدایی می شنوم که تویی
صدایی می شنوم که منم

کاظم بهمنی  / تو همانی که دلم لک زده لبخندش را

کاظم بهمنی

 تو همانی که دلم لک زده لبخندش را
او که هرگز نتوان یافت همانندش را

منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد
غزل و عاطفه و روح هنرمندش را

از رقیبان کمین کرده عقب می ماند
هر که تبلیغ کند خوبی دلبندش را

مثل آن خواب بعید است ببیند دیگر
هر که تعریف کند خواب خوشایندش را

مادرم بعد تو هی حال مرا می پرسد
مادرم تاب ندارد غم فرزندش را

عشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو
به تو اصرار نکرده است فرایندش را

قلب من موقع اهدا به تو ایراد نداشت
مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را

حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید
بفرستند رفیقان به تو این بندش را :

منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر
لای موهای تو گم کرد خداوندش را

یادگار عمر / خواجه حافظ شیرازی

اي خرم از فروغ رخت لاله زار عمر
بازآ كه ريخت بي گل رويت بهار عمر


از ديده گر سرشك چو باران چكد رواست
كاندر غمت چو برق بشد روزگار عمر


اين يك دو دم كه مهلت ديدار ممكن است
درياب كار ما كه نه پيداست كار عمر


تا كي مي صبوح و شكر خواب بامداد
هشيار گرد هان كه گذشت اختيار عمر


وي در گذار بود و نظر سوي ما نكرد
بيچاره دل كه هيچ نديد از گذار عمر


انديشه از محيط فنا نيست هر كه را
بر نقطه دهان تو باشد مدار عمر


در هر طرف ز خيل حوادث كمين گهيست
زانرو عنان گسسته دواند سوار عمر


بي عمر زنده‌ام من و اين بس عجب مدار
روز فراق را كه نهد در شمار عمر


حافظ سخن بگوي كه بر صفحه جهان
اين نقش ماند از قلمت يادگار عمر

خواجه حافظ شیرازی

وحشی بافقی / دلم دارد به چین کاکلش سد گونه حیرانی

دلم دارد به چین کاکلش سد گونه حیرانی

به عالم هیچکس یارب نیفتد در پریشانی

ز ما سد جان نمی‌گیری که دشنامی دهی ز آن لب

به سودای سبک‌روحان مکن چندین گرانجانی

چوکان در سینه دارم رخنه‌ها از تیغ بدخویی

ز پیکانهای خون آلود او پر لعل پیکانی

به سد جان گرامی آن لب دلجوست ارزنده

عجب لعلیست پر قیمت به صاحب باد ارزانی

بر آنم تا برآید جان و از غم وارهانم دل

ولی بی تیغ جانان بر نمی‌آید به آسانی

وحشی بافقی

ادامه نوشته

شعری از : اوحدی مراغه ای

اگر نوبهاری ببینیم باز

که بر سبزه زاری نشینیم باز

به شادی بسی می‌بنوشیم خوش

به مستی بسی گل بچینیم باز

سر از پوست چون گل برون آوریم

که چون غنچه در پوستینیم باز

زمستان هجران به پایان بریم

بهار وصالی ببینیم باز

چو دیوانگان رخ به عشق آوریم

پری چهره‌ای بر گزینیم باز

بگو محتسب را که: بر نام ما

قلم کش، که بی‌عقل و دینیم باز

نبودست ما را ز عشقی گزیر

برین بوده‌ایم و برینیم باز

که آن بی‌قرین را خبر می‌برد؟

که با درد عشقت قرینیم باز

بسی آفرین بر من و اوحدی

که نیکو حدیث آفرینیم باز

 

از : اوحدی مراغه ای

خیام نیشابوری / این یک دو سه روز نوبت عمر گذشت

این یک دو سه روز نوبت عمر گذشت

چون آب به جویبار و چون باد به دشت

هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت

روزی که نیامده‌ست و روزی که گذشت

 

...........

نیکی و بدی که در نهاد بشر است

شادی و غمی که در قضا و قدر است

با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل

چرخ از تو هزار بار بیچاره‌تر است

 

از حکیم عمر خیام نیشابوری

 

برای دیدن دیگر شعرهای این شاعر اینجا کلیک کنید !

محمد مهدی سیار / عشق میراث آدم و حواست

(شعر تيتراژ سريال حانيه

با موسيقي فريد سعادتمند و صداي سالار عقيلي)

 ...

با تو نگفته بودم/ از گريه هاي هر شب

عشقت نشسته بر دل/ جانم رسيده بر لب

 

من بي تو سرگردان/ من بي تو حيرانم

شرحي ز گيسويت/ حال پريشانم

 

بي تابم اين شبها/ بي خوابم اي رؤيا

از تو چه پنهان من/ گم كرده ام خود را

 

پيدايم كن/ شيدايم كن

آزادم كن از اين سكوت بي پروا

 

بي تابم اين شبها/ بي خوابم اي رؤيا

از تو چه پنهان من/ گم كرده ام خود را

 

چشمي بگشا/ بشكن شب را

تا با تو بگذرم از اين همه غوغا

 

پيدايم كن/ شيدايم كن

آزادم كن از اين سكوت بي پروا

محمد مهدی سیار

 

برای دیدن دیگر شعرهای این شاعر اینجا کلیک کنید !

شعری از "گابریل گارسیا مارکز"

از يه جايی به بعد ...
به همه چيز و همه کس بي اعتنا می شی ،

ديگه نه از کسی مي رنجی ،

نه به عشق کسی دل می بندی !


"گابریل گارسیا مارکز"

خواجه حافظ شیرازی :  گر بود عمر به ميخانه رسم بار دگر

خواجه حافظ شیرازی :

گر بود عمر به ميخانه رسم بار دگر
به جز از خدمت رندان نكنم كار دگر


خرم آن روز كه با ديده گريان بروم
تا زنم آب در ميكده يك بار دگر


معرفت نيست در اين قوم خدا را سببي
تا برم گوهر خود را به خريدار دگر


يار اگر رفت و حق صحبت ديرين نشناخت
حاش لله كه روم من ز پي يار دگر


گر مساعد شودم دايره چرخ كبود
هم به دست آورمش باز به پرگار دگر


عافيت مي‌طلبد خاطرم ار بگذارند
غمزه شوخش و آن طره طرار دگر


راز سر بسته ما بين كه به دستان گفتند
هر زمان با دف و ني بر سر بازار دگر


هر دم از درد بنالم كه فلك هر ساعت
كندم قصد دل ريش به آزار دگر


باز گويم نه در اين واقعه حافظ تنهاست
غرقه گشتند در اين باديه بسيار دگر

 

برای دیدن دیگر شعرهای این شاعر  اینجا کلیک کنید !

سلبی ناز رستمی / قول می دهم تورا ببخشم

خدای من تو خیلی بزرگی
آنقدر بزرگ که درد می کند اندازه ی شعرهای نگفته ام!
بگذار خودم را به غفلت بزنم
به تاریکی دست هایت که مرا حرام خود می کند.
بگذار چشم هایت را پیاله پیاله سر بکشم
و یکی از آهنگ های قدیمی "بابا کرمی "را
پابرهنه برایت برقصم.
مست
مست
مست که شدی فراموشم کنی که زنی شبیه فرشته ها
از کنارت رد می شود
زنی که بوی ساز تورا می دهد چقدر باید
از بام ملکوت پرت شده باشد.

در کنارم قدم بزن
عکس بگیر
حجم مرگ آور این تنهایی را از قناعت بوسه ای خیس کن
که انگار داری در یک شب پرستاره
زیر تک نخلی که حتی سایه اش را با تیر می زنی
نامه ای عاشقانه می خوانی!
تا باورت شود
که روزها و شب هایت این گونه تاریک و تلخ بگذرد
اینگونه بی شعر و بی شراب!

افسوس بخور که حتی یکی مثل تو
برای من نبود.
کاش می دانستی که زن بودن نیاز نوازش دست هایی ست
که در این هوای درندشت که همه چیز و همه کس
بوی درندگی می دهد
فقط
به هوای تو دلش قرص است.

شبانه که آمدی
بساط ِنور
نماز
دعا پهن است قول می دهم با تو
در گوشه ای محقر
کنار گل های ریز این سجاده زندگی کنم.
قول می دهم تورا ببخشم
تو را که مثل هیچکس دست انداخته ای برگردنم
آنقدر که یادت برود پیش از خلقت تو نبودی
من بودم !

"سلبی ناز رستمی "

سلام عاشقان! ( ارسالی توسط محمد علی رضاپور - بابل )

 

سلام عاشقان! سر خوشان جنون! سلام ای امیران دریای خون!
سلام ای " وفا پیشه پیشانیان! " چو مستیّ ِ اندیشه ، توفانیان !
سلام ای شهیدان! جوابم دهید جگرتشنه ام؛تشنه، آبم دهید
دگر،خسته ام؛ خسته از بند خاک صدایم کنید ای شهیدان پاک!
به حال خرابم عنایت کنید عزیزان! برایم شفاعت کنید
خراب ام؛خراب ام؛خراب ام؛خراب به جانِ شما و به جانِ شراب
از این بیش تر،می به جانم زنید می ِ آتشین، بر نهانم زنید
مرا مستِ حالات ِ عرفان کنید زمین ِ دلم عشقباران کنید
درست است : من، از شما نیستم ولی از محبت، جدا نیستم
مجالی اگر باشد عاشق شوم جمالش ببینم، شقایق شوم
شقایق شوم همچو عشّاق ِ مست ندارد دل ِمست ِعاشق، شکست
هوایی شوم؛ کربلایی شوم به عشق و جنونش، بلایی شوم
بله، می توان بر بلا ، بوسه زد به خون، خاک کربُبلا ، بوسه زد
خوشا! کربلا، کربلا، کربلا فدای صفایش دل ِ مبتلا
خوشا! "ای وصال آرمیده خوشان!" دهید از خوشی هایتان یک نشان
شهیدان عاشق! شهیدان عشق! سیه دل شدم روسپیدان عشق !

 ......................................................................................

 (ادامه ی شعر: "حسینً آشنایان!" )
به بزم وصالِ امیرِ خصال ندارم رهی، رهبران ِ کمال !
اسیرم در این ماندگی های پست من و روح زخمی به تیرِ شکست
(ادامه ی شعر: "حسینً آشنایان! )
گرفتار حسرت شده قلب و جان غریب ام به احساسِ رنگین کمان
غریب ام به رازِ گل ِسرخ ِعشق به دلبازی ِ کاکُل ِ سرخ ِ عشق
به شب های شیدا،غریب ام؛غریب بله،با تماشا، غریب ام؛غریب
غریبی، عجب دردِ" زخمً آتشی" ست ! تمام دلم زخمی و آتشی ست
شهیدان! شما در تغزل، خوش اید به این تیرِ حسرت، مرا می کشید
پرآشوبِ توفانِ دلتنگی ام به دوشِ دلم، جانِ دلتنگی ام
دلم خسته از بار دلتنگی است به من ، دشمن و ، یار دلتنگی است
غریبانه، شب را سحر می کنم "غریبً اشک ها " را خبر می کنم
شب و نورِ آرام و حالی خراب تماشای دلتنگیِ نابِ ناب
شب و یاد شیدا دلانِ دلیر دلارا دلیرانِ دل بی نظیر
شب و نازآشوبِ دمسازِ ماه غزلً نغمه های دلً آوازِ ماه
دلم از شهیدان، سخن می زند از آن ساغر، آتش به تن می زند
مرا هم به یک نغمه،مرهم دهید به آن جمع مستانه، راهم دهید
شما ماهیانِ جنون باله اید ویا زینتِ دشتِ آلاله اید
شما باده نوشانِ مستانه اید بله، محرمانِ طربخانه اید
شما ساقیانِ عطشناکِ عشق فتادید لب تشنه بر خاک عشق

.......................................................................

 

( سومین صفحه از شعر" حسین آشنایان!" )

شما آی آیینه داران حُسن! بپرسید حال اسیران حُسن
من و این همه آرزوهای دور منِ مانده با سینه ای ناصبور
من و بی نوایی، من و اشتیاق من و سوختن ها ز داغ فراق
گرفته، هوای دل ابری ام دل و آرزو، درد و بی صبری ام
محبت کنید ای بزرگان مهر ! بلند اخترانِ دیارِ سپهر !
گرفتار دنیای فانی شدم من از آسمان ، بی نشانی شدم
دعایم کنید آسمانی شوم پر از شور و حال جوانی شوم
فتادید بر خاک پاک بلا به عشق وصال شه کربلا
شه کربلا،شاه عرفان،"حسین " نکو میزبان شهیدان،" حسین"
چه حالی ست حال وصال"حسین" جمال حسین و کمال" حسین"
"حسین آ شنایان!" دعایم کنید صدایم ، صدایم، صدایم کنید .

سلام لطفا این 3 صفحه شعر را در 3 قسمت،نشر دهید.متشکرم

سلبی ناز رستمی / زخم هایت را یکی یکی می بوسم

 

 زخم هایت را یکی یکی می بوسم

 می دانم که کسی جز من،

 نمی داند گلوله ای که در سینه ات بال بال می زند

 چقدر باید شبیه بال پروانه ای باشد

 که از گلستانی پر آتش می گذرد!

  

در روشنایی کمرنگ ماه و

 ستاره

 نمی شود که آتش را دید

 نمی شود در ستایش گلزخم هایت چیزی نوشت

 چیزی پرسیدو

 چیزی که هیچ چیز شبیه آن نیست.

 

 تو بگو کنار آمدن باهرکه دلش تنگ است

چگونه است؟!

 چگونه می شود آتش وار

 دل به ققنوسی سپرد که در خسوف و

 خاکستر هم

 به دیدار بهار دلخوش می کند.

 

 گلزخم هایت تابه همیشه

تغزل سرخ لاله هایی ست

 که داغ تو را

 چون خون بر دل می کشدو

 چون سرمه

 بر چشم!

 

از : سلبی ناز رستمی

کیوان شاهبداغی :  وقتی که آمدی

کیوان شاهبداغی :

وقتی که آمدی

آهسته در بزن

تا نشنود دو گوش حریفان صدای عشق

دل بشنود صدای تو ، بیداد می کند

وقتی که آمدی

در ، پشت سر مبند

وقتی سلام تو را بشنود سکوت

از دست می رود

وانگه بهانه ات ،

 بگرفته دست غم

از آن دری که تو آیی ، بدر رود

دیگر مجال ماندن بغضی به خانه نیست

گل می دهد برای تو آن  بوته یاس

خالیست خانه ،

ولی من برای تو

از روزگار دور

در گوشه ای که نبیند نگاه غیر

پنهان نموده کمی خاطرات خوش

لبخند مانده کمی ، سهم چشم تو

یک دم از این نفس ، که سلامی شود تو را

امید را به یاد تو در کنج این دلم

در گوشه ای که نشکندش سنگ روزگار ،

پنهان نموده ام

یک خرده جان ، که تو را هدیه می کنم

ای مهربان من

وقتی که آمدی

آهسته نام مرا پشت در بگو

آرام تر ، دل غمدیده را بخوان

دل تاب دیدن یکباره ات که نیست

می گیرد آن زبان طپش

می رود ز دست

ای مهربان من ، دیگر بیا

 ولی ...

آهسته در بزن

اکبر اکسیر :  برادرم مشاور املاك است

اکبر اکسیر :

برادرم مشاور املاك است
من مشاور افلاك
او زمین ها را متر می كند
من آسمان ها را
من از ساختن بیت خوشحال می شوم
او از فروختن بیت
او چندین دفتر دارد ،

من چندین كتاب
او هر روز بزرگ می شود

من هر روز كوچك
با تمام این ها نمی دانم چرا اهل محل
به من می گویند اكبر ،

به او می گویند اصغر؟

ریاعیات مهستی گنجوی

حمامی را بگو گرت هست صواب

امشب تو بخسب و تون گرمابه متاب

تا من به سحرگهان بیایم به شتاب

از دل کنمش آتش وز دیده پر آب

 

........................

 

گر باد پریر خود نرگس بفراخت

دی درع بنفشه نیز بر خاک انداخت

امروز کشید خنجر سوسن از آب

فردا سپر از آتش کل خواهد ساخت

 

.........................

 

آتش بوزید و جامهٔ شوم بسوخت

وز شومی شوم نیمهٔ روم بسوخت

بر پای بُدم که شمع را بنشانم

آتش ز سر شمع همه موم بسوخت

 

 

..............................

 

باد آمد و گل بر سر میخواران ریخت

یار آمد و می در قدح یاران ریخت

آن عنبر تر رونق عطاران بُرد

و آن نرگس مست خون هشیاران ریخت

 

از مهستی گنجوی