خواجه حافظ شیرازی : شب وصل است و طي شد نامه هجر

خواجه حافظ شیرازی :

شب وصل است و طي شد نامه هجر
سلام فيه حتي مطلع الفجر


دلا در عاشقي ثابت قدم باش
كه در اين ره نباشد كار بي اجر


من از رندي نخواهم كرد توبه
ولو آذينتي بالهجر و الحجر


برآي اي صبح روشن دل خدا را
كه بس تاريك مي‌بينم شب هجر


دلم رفت و نديدم روي دلدار
فغان از اين تطاول آه از اين زجر


وفا خواهي جفاكش باش حافظ
فأن الربح و الخسران في التجر

شعری از : زهرا فرهنگی صفا (سوگند)

بیست و نه تا بهار پی در پی

زندگی کرده ای و غمگینی

سخته ... باور نمیکنی اما..

عاشقی هم نداشت تضمینی

 

بیست و نه سال با خودت گفتی

که به درد و غمت بها دادی

قدر امروز با خودت لج کن

دست دنیا چه آتو ها دادی

 

تووی شعرت نگفته ای اینکه:

عاشقی هم همان سماور بود

"اینکه جیزه،تو دست نزن"، اما..

مادر انگار بچه ات کر بود!

 

عاشقی اتفاق حتمی بود

رو به روی همان خیابان که...

نبض تو اندکی نمیزد آه

زیر بار عذاب وجدان که...

 

نسلتان گر گرفته، می بینی؟!!..

درد ها هم فقط بهانه شده

هر دو پای غرور می لنگد

قصه حالا کمی زنانه شده

 

داری از دست میروی برگرد

فاصله قصه ی جدیدی نیست

احتمالی که داده ای حتمی ست

حرف من آنچه تو شنیدی نیست

 

      *************

شصت وپنج و هوای تابستان

آخرین تیرو، رو به رو مرداد

من هنوزم به فکر اینم که...

چه کسی خنده‌ی تو را پر داد

 

از : زهرا فرهنگی صفا (سوگند)

محسن نظری :  سرو بودم ، چون که از چشم تو افتادم ، دریغ

محسن نظری :

ای که دنیا بی تو ، هرشب می شود دشوارتر

از تو بیزارم ! ولی ... از زندگی بیزارتر

 

بعد از این حتی غزل با من غریبی می کند

احتمالا مدتی را ، می شوم کم کارتر

 

قرص هایم ، باعث تسکین اعصابم که هیچ !

می کند این قرص ها ، آخر مرا بیمارتر

 

قلب تـنگت بیش از این جایی برای من نداشت

صبر کن ! شاید که پیدا شد ، دلی جادارتر

 

سرو بودم ، چون که از چشم تو افتادم ، دریغ

کاج باید می شدم ، ... وقتی شدم پربارتر

 

حیف شد بانو ! که پیش از این تو را نشناختم

دلبــر مـه پیـــکرـ ، از اژدهــا خونخوارتر  

رباعیات جلیل صفر بیگی

یک عمر درون خویش تکرار شدم
در گوشه ای از خودم تلنبار شدم
گنجشک به خواب رفته بودم دیشب
امروز ولی  کلاغ  بیدار  شدم ....

جلیل صفربیگی 

 

خوب و بد اشتباه را بگذارید
شیطان و من و گناه را بگذارید
می‌خواهم از این به بعد، آدم باشم
لطفا سر من کلاه را بگذارید ......

جلیل صفربیگی 

 

با عشق طلسم گرگ را میشکنیم
شب-این قفس سترگ-را میشکنیم
هرچند تبر به دوشمان نیست ولی
یک روز بت بزرگ را می شکنیم .......

جلیل صفربیگی 

 

هر چند كه خسته ايم از اين حال نيا!
شرمنده! اگر ندارد اشكال نيا!
ما خط تمام نامه هامان كوفي است
آقاي گلم زبان من لال نيا! .......

جلیل صفربیگی 

 

هر چند كه بيمار تو هستيم همه
ديوانه ي ديدار تو هستيم همه
بين خودمان بماند آقا عمري است
انگار طلب كار تو هستيم همه .......

جلیل صفربیگی 

 

هر روز به ما اگر كه سر هم بزني
بر ريشه ي خواب ما تبر هم بزني
آقا تو كه خوب مي شناسي ما را
زنگ در خانه را اگر هم بزني ......

جلیل صفربیگی

نصرت رحمانی/ دیریست هیچ کار ندارم

 

با هر که دوست می شوم احساس می کنم
آنقدر دوست بوده ایم که دیگر
وقت خیانت است
انبوه غم ، حریم و حرمت خود را
از دست داده است

دیریست هیچ کار ندارم
مانند یک وزیر
وقتی که هیچ کار نداری
تو هیچ کاره ای
من هیچ کاره ام ، یعنی که شاعرم
گیرم از این کنایه هیچ نفهمی

این روزها اینگونه ام
فرهادواره ای که تیشه خود را گم کرده است
آغاز انهدام چنین است
اینگونه بود آغاز انقراض سلسله مردان

یاران وقتی صدای حادثه خوابید
بر سنگ گور من بنویسید :
یک جنگجو که نجنگید
اما شکست خورد

نصرت رحمانی

امیر توانا املشی :  رقص باید که عجین با دف و سرنا بشود

امیر توانا املشی :

رقص باید که عجین با دف و سرنا بشود

باده خــوب است بـــه اندازه مهیا بشود

داده ام دخترکان سیب بریزند به حوض

گفته ام تا همـه جــا هلهله برپا بشود

شاعران با غزل نیمه تمام آمده اند

دامنت را بتکان قافیــــه پیدا بشود

روسری سر کن و نگذار میان من و باد

سر آشفتگی مـــوی تـــو دعـــوا بشود

هیچکس راهی میخانه نخواهد شد اگر

راز سکر آور چشمـــان تـــو افشا بشود

بلخ تا قونیه از چلچله پر خواهد شد

قدر یک ثانیه آغوشت اگـــر وا بشود

حیف ! یک کـــوه مذابی و کماکان باید

عشوه هایت فقط از دور تماشا بشود

رباعیات منوچهری دامغانی

در بندم از آن دو زلف بند اندر بند

نالانم از آن عقیق قند اندر قند

ای وعدهٔ فردای تو پیچ اندر پیچ

آخر غم هجران تو چند اندر چند

 

***************

 

مسعود جهاندار چو مسعود ملک

بنشست به حق به جای محمود ملک

از ملک جز این نبود مقصود ملک

کز ملک به تربیت رسد جود ملک

 

********************

ای کرده سپاه اختران یاری تو

فخرست جهان را به جهانداری تو

مستند مخالفان ز هشیاری تو

بخت همه خفته شد ز بیداری تو

 

*******************

تاریک شد از مهر دل افروزم روز

شد تیره شب، از آه جگر سوزم روز

شد روشنی از روز و سیاهی ز شبم

اکنون نه شبم شبست و نه روزم روز

 

***********************

 

دولت همه ساله بی‌جلال تو مباد

همت همه ساله بی‌جمال تو مباد

هر بنده که هست بی‌کمال تو مباد

خورشید جهان تویی، زوال تو مباد

 

رباعیات منوچهری دامغانی

شیخ اجل سعدی  / خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست

 

شیخ اجل سعدی

خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست

طاقت بار فراق این همه ایامم نیست

 

خالی از ذکر تو عضوی چه حکایت باشد

سر مویی به غلط در همه اندامم نیست

گو همه شهر به جنگم به درآیند و خلاف

من که در خلوت خاصم خبر از عامم نیست

 

به خدا و به سراپای تو کز دوستیت

خبر از دشمن و اندیشه ز دشنامم نیست

 

دوستت دارم اگر لطف کنی ور نکنی

به دو چشم تو که چشم از تو به انعامم نیست

جایگاه قافیه در شعرهای ترکی شهریار

قافیه در شعرهای ترکی شهریار

در میان شاعران ترکی گو،کمتر کسی را می توان یافت که همچون شهریار به مسئله ی قافیه توجه کند. آوردن قوافی ترکی در اشعار عروضی نظیر آنچه در شعرهایی چون جوانک شاطر، خروس صابر، دعوا و آشتی با غم ، برای پسر عمویم میر ابوالفضل و....می بینیم، کاملا بی سابقه است.
قوافی شهریار در اشعار ترکی را به سه نوع می توان تقسیم کرد :
1. در بعضی از جاها قوافی فارسی و عربی و قوافی ترکی تقریبا به نسبت مساوی در کنار هم به کار گرفته اند.
2. در اشعاری معدود نیز قوافی فارسی - عربی حضور بیشتری دارند. از این میان می توان به غزلی که در رثای زنده یاد میر عبدالحسین خازن سروده شده، غزل «گئتمه ترسا بالاسی» و قطعه ی « در رحلت ختم رسل(ص)» اشاره کرد.
3. در بسیاری از شعرهای شهریار ، تمام یا قریب به تمام قوافی متشکل از واژه های ترکی اند. در منظومه ی «سلام برحیدر بابا» بیش از نود درصد قوافی ترکی است. در شعر بلند «سهندیه» هم بیش از هشتاد درصد قافیه ها را واژه های ترکی تشکیل می دهد.(شعر دوست،1383، : 109)

آرایه های بدیعی

آگاهی شهریار به سنت های ادبی، فقط به استفاده از اوزان و قالب های شعر کهن محدود نمی شود؛ بلکه او از آرایه های لفظی و معنوی هم استادانه بهره می گیرد. صنایع بدیعی در شعر ترکی استاد شهریار، همچون اشعار فارسی او همواره نمودی طبیعی دارند و هیچ گاه به تکلف و تصنع نمی انجامد. شاعر از میان صنایع معنوی به تشبیه، استعاره، تشخیص، تمثیل، تلمیح وتضاد به عنوان عوامل تصویرساز توجه ویژه دارد. دیوان ترکی شهریار مشحون از آرایه های لفظی و معنایی گونه گون است. همین ویژگی کم مانند است که در پایان هر شعری از شهریار ، مخاطب را به آغاز ارجاع می دهد و ذهن او را در ابتدای شعر مستقر می کند که در این نوشتار به نمونه هایی از آنها بسنده می کنیم :

تشبیه:

تشبیه در لغت، مانند کردن چیزی به چیز دیگری است در یک یا چند صفت ؛ اما در اصطلاح علم بیان ، تشبیه، ادعای همانندی و اشتراک چیزی با چیز دیگر است در یک یا چند صفت .(همایی ، 1354، : 230)

تشبیه مطلق :

تشبیه مطلق یا صریح آن است که چیزی را به چیزی تشبیه کنند بدون هیچ قید و شرط .(همان ، : 235)
« یاشیل گؤزلر چراغ تکین یاناردی » (دیوان ترکی،:20)
چشمان سبز او مانند چراغ درخشید (ثروتیان، : 98)
****

تشبیه مرکب :

تشبیه مرکب آن است که دو طرف تشبیه دو چیز یا بیشتر باشد .( همایی، : 234)
« بیچین اوستو، سونبول بیچین اوراقلار
ائله بیل کی، زولفو دارار داراقلار» (دیوان ترکی، : 6)
«وقت درو به سنبله چین داس ها نگر
گویی به زلف شانه زند شانه ها مگر» (ثروتیان، : 51)
****

تشبیه مجمل :

تشبیهی است که وجه شبه در آن ذکر نشده باشد. (پاشایی پایدار ، 1385، : 36 )
« سن بو مهتاب گئجه سی سیره چیخان بیر سرو اول» (دیوان ترکی، :104)
« تو در این شب مهتابی سروی باش که به گردش درآمده است» (ثروتیان، :61)
**** استعاره در اصل همان تشبیه است؛ اما تشبیه فشرده، یعنی تشبیه را آنقدر فشرده می کنیم تا فقط یک قسمت از آن باقی بماند و از دو رکن تشبیه تنها یک رکن آن بر جای باشد، یا مشبّه و یا مشبّه به. ( شمیسا،1374، : 78)

استعاره مرشحه :

آن است که با استعاره ی مصرحه اموری را ذکر کنند که با مستعار منه مناسبت داشته باشد و خاصیت این عمل تأکید تشبیه است .(همایی ، 1354، :253 )
« باشدان آچ یایلیغی افشان ائله سوسن، سونبول
سن بیزیم بایرامیمیزسان، قیشی یاز ائیله میسن» (دیوان ترکی، :101)
«روسری از سر بر گیر و سوسن و سنبل را بیافشان
تو عید مایی؛ زمستان را بهار کرده ای» (ثروتیان، : 37)
****

استعاره ی مصرحه :

آن است که فقط مشبه به در لفظ آمده و منظور گوینده مشبه است .( همایی ، 1354، :250)
« آغ گؤیر چین، آغ قانادین آچارسان
دام – دیوار دان بیر قووزانیب اوچارسان
اولدوز لانیب باکی دئیه قاچارسان.......» (دیوان ترکی، : 47)
«ای کبوتر سفید ! بال های سپیدت را می گشایی
از در و دیوار ها می گذری و پرواز می کنی
ستاره ای می شوی به سوی باکو پرواز می کنی» (شعر دوست، : 146)
****

استعاره مکنیه :

در این استعاره مشبه، به علاوه ی یکی از وابسته های مشبه به وجود دارد.( پاشایی پایدار،1385 ،:37)
« روزگارین دگیر مانی فیرلانیر
مخلوق اونون دیشلرینه توللانیر....» (دیوان ترکی، : 33)
« آسیاب روزگار می چرخد
مردم روی دندانه های آن پرتاب می شوند....» (شعر دوست، : 146)
از ویژگی هایی که شهریار را به سبک هندی پیوند می دهد، توجه اش به دو صنعت تشخیص و تمثیل است. مخاطب شاعر در منظومه های «سلام بر حیدر بابا » و « سهندیه» کوه های حیدر بابا و سهند است. در منظومه ی حیدر بابا، شاهد قدرت کم نظیر شهریار در به کارگیری صنعت تشخیص هستیم، به گونه ای که بسیاری از خوانندگان حیدر بابا هنوز تصور می کنند این منظومه برای پیرمردی روشن ضمیر و فرزانه سروده است و نه یک کوه ! در اینجا دو نمونه را که متضمن صنعت تشخیص است ، باز می خوانیم :
« آغ بولو تلار کوینکلرین سیخاندا» (دیوان ترکی، :2)
« بفشار ابر پیرهن خود را به مرغزار» ( ثروتیان، :47)
****
« آغاجلاردا آللاها باش ایردی» (دیوان ترکی، : 5)
«سر خم کند به محضر حق هر گل و گیاه» (مشروطه چی، : 48)
صنعت تمثیل (اسلوب معادله) در اشعار سنتی شهریار ( به ویژه غزل ها) ضمن تأثیر بر جریان تشکیل و تکوین تصویر ، به تعمیق معنا نیز یاری می رساند و تمثیل آن است که شاعر در ضمن شعر خود ضرب المثلی آورد.( سلطانی نجف آبادی ،1382، :249)
«گؤز یاشلاری هر یئردن آخارسا منی توشلار
دریایه آخار، بللی دی چایلارین ، آخاری » (دیوان ترکی، : 100)
« اشک ها از هر سو که جاری می شوند، مرا نشانه می گیرند
اینکه رودها به سوی دریا جاری می شوند ، طبیعی است» (ثروتیان، :60 )
ایجاد تقابل معنایی با استفاده از واژه های متضاد هم در اغلب موارد منجر به شکل گیری تصاویری زیبا و طبیعی می شود و مقابله آن است که دو مصرع یا دو بیت یا دو جمله یا دو عبارت به ترتیب با همدیگر تضاد و طباق داشته باشند. (سلطانی نجف آبادی، 1382 :260)
« یاخشی پیسدن آغیزدا بیر داد قالار» (دیوان ترکی، :13)
«از نیک و بد، طعمی در دهان می ماند و بس» (مشروطه چی، : 49)
****
« مرده شیرین نامرده چوخ آجی دی » (دیوان ترکی، : 19)
«با مرد شهد بود و به نامرد زهر بود» (ثروتیان، :60)
آشنایی ژرف استاد شهریار با آیات، روایات و قصص قرآنی، همچنین اساطیر و داستان ها باعث شده در اشعار فارسی و ترکی خود تلمیحات زیبایی را به کار بندد. تلمیح از صنایعی است که نه تنها در توسعه ی تصویر خیال و تقدیس معنا مؤثر است؛ بلکه پیوند زدن شعر به سنت ها و باورهای ملی و مذهبی ، به آن اصالت می بخشد و تلمیح در اصطلاح بدیع آن است که گوینده در ضمن کلام به داستانی یا مثلی یا آیه و حدیثی معروف اشاره کند.( همایی، 1371: 328)

کشتی و توفان حضرت نوح (ع):

« بیرخبر چاتدی منه نوح نبی قارغیشی تک
ایچریمده بیله سن قوپدو نه طوفان رستم» (دیوان ترکی، :77)
«خبری به من رسید چون نفرین حضرت نوح (ع)
ای کاش می دانستی در دلم چه طوفانی به پا شد» (مشروطه چی، :60)
****

حضرت موسی (ع) و طور:

«گل چیخاق طور تجلایه، سن اول جلوه ی طور
من ده موسی کیمی اول طوره، تجلایه گلیم» (دیوان ترکی،:105)
« بیا بر فراز طور تجلا صعود کنیم، تو جلوه ی طور باش!
من نیز مانند موسی (ع) به تجلی آن طور بیایم» (مشروطه چی، : 59)

داستان حضرت سلیمان (ع) و مور :

« قاریشقا کیمی دئو نژادی قیمیلدیر
کی خاتم چیخیبدیر سلیمان الیندن » (دیوان ترکی، : 228 )
«نژاد دیو چون موران در هم می لولند
که خاتم از انگشت سلیمان به در آمده است» (شعر دوست، : 148)
یکی از ویژگی های اشعار شهریار، تجانس حروف و الفاظ است که کلام شاعر را آهنگین تر و دلنشین تر ساخته است. طبع و قریحه ی روان و آشنایی با موسیقی شاید عوامل اصلی پدید آورنده ی این ویژگی باشند. (شعر دوست،1383، :139)
کاربرد تجنیس بدون توجه و تعمد بر حسب طبیعت موسیقی و آهنگ است که در ذهن شاعر باعث تتابع کلماتی با صداهای مشترک شده است ، همچنانکه در بسیاری از ضرب المثل ها و کلمات قصار و اصطلاحات موجود در زبان ها نیز به چنین رابطه ای بین کلمات بر می خوریم .(میر صادقی،1373، :52) نمونه های بسیاری از انواع جناس در شعر های ترکی شهریار به چشم می آید. جناس زاید و مزیل پر بسا مدترین گونه ی جناس در دیوان ترکی شاعر است .در اینجا به اختصار به چند نوع جناس اشاره می شود:

جناس زاید:

آن است که دو رکن متجانسش در اول یا در آخر یا در وسط، نسبت به دیگری حرف یا حروفی اضافه داشته باشد. (سلطانی نجف آبادی،1382،:51)
« آغرین آلیم، منیم باغریم چاتلادی» (دیوان ترکی، :54)
«دردت به جانم من دیگه زهره ترک شدم» (مشروطه چی، :60)
***
« من علی اوغلویام آزاده لرین مردی، مرادی» (دیوان ترکی،:72)
«من فرزند علی(ع) هستم ،آ ن مقتدا و مراد آزادگان» (شعر دوست، :148 )

جناس تام:

جناسی است که ارکان متجانس آن در گفتن و نوشتن و حرف و حرکت و نقطه یکسان و تنها در معنی اختلاف داشته باشند.(سلطانی نجف آبادی،1382، : 44)
« ناز بالاسان، بیرک ده نازین یوخ » (دیوان ترکی،:54)
«بچه نازی هستی که برای کسی ناز نمی کنی» (مشروطه چی ،:106)
****

جناس مرکب:

آن است که یکی از ارکان متجانسش مرکب و دیگری ساده باشد. (سلطانی نجف آبادی،1382،:65)
« اولدوز سایاراق گوزله میشم هر گئجه یاری
گئج گلمه دیر یار یئنه اولموش گئجه یاری» (دیوان ترکی،:99)
«همه شب در حال شمردن ستارگان به انتظار یار نشسته ایم
یار دیر کرده است و باز شب از نیمه گذشته است» (مشروطه چی،:90)
****

جناس لاحق:

آن است که دو کلمه ی متجانس آن در یکی از حروف اول یا وسط غیر از حرف اخر اختلاف داشته باشند.(سلطانی نجف آبادی،1382،:79)
« آرازی سرین گؤردوکده اومار
خزری درین گؤردوکجه جومار» (دیوان ترکی،:79)
«وقتی می بیند ارس سرد است ،(آب) می خواهد
وقتی خزر را ژرف می یابد ،هجوم می آورد» ( شعر دوست، : 149)
****

جناس مطرف :

آن است که دو رکن متجانس آن فقط درحرف اخر اختلاف داشته باشند.(بهزادی،1380، :87)
« قارا بختین یئنه اوزو آغ اولسون
یاردا بیزدن یاد ائله ییب ساغ اولسون» (دیوان ترکی، :47)
«باز روی بخت سیاه سپید باد
زنده باد یار که یاد ما کرده» (شعر دوست، : 149)
*****
اشتراک حروف در واژه های یک مصراع یا بیت ، گونه ای از جناس است که هر چند شاعران متقدم بدان توجه داشته اند ؛ اما در بدیع سنتی مورد بی اعتنایی قرار گرفته است. در شعر های ترکی شهریار، نمونه های این جناس کم نیست :
« قوی قوزولار آیین شایین اوتلاسین
قویونلارین قویروقلارین قاتلاسین» (دیوان ترکی، :28)
«بگذار بره های تو آسوده تر چرند
وان گله های فربه تو دنبه پرورند» (ثروتیان، : 65)
تکرار همخوان «ق»، به عنوان یک عامل آهنگ زای درون وزنی عمل کرده است. یا تکرار هم خوان های «س» که هم از نظر آواشناختی و هم از نظر املایی صوری برخی ویژگی های مشترک دارند :
«سئللر سولار شاققیلداییب آخاندا» (دیوان ترکی ، : 1)
«حیدر بابا چو ابر شخد غرد آسمان» (ثروتیان ، :47)
مجموع این صنایع که همه به گونه ای بر خاسته از تجانس لفظی اند ، بار موسیقیایی شعرهای شهریار را مضاعف ساخته است .
نتیجه گیری
لطف سخن شهریار و چیرگی بی نظیر او در سرودن شعر به دو زبان «فارسی- آذری» شهرت ویژه ای به این پیر آستان عرفان بخشیده و شهرتش از فراسوی مرزهای جغرافیایی ایران به سرزمین های دیگر ره گشوده و سخنان دل نشین او روشنی بخش دل شیفتگان معرفت الهی گشته و همین نکته است که شهریار را در میان اقران و شاعران معاصر ممتاز و بی نظیر نموده است.

آرزوهای پروین اعتصامی

ای خوش از تن کوچ کردن، خانه در جان داشتن

روی مانند پری از خلق پنهان داشتن

همچو عیسی بی پر و بی بال بر گردون شدن

همچو ابراهیم در آتش گلستان داشتن

کشتی صبر اندرین دریا افکندن چو نوح

دیده و دل فارغ از آشوب طوفان داشتن

در هجوم ترکتازان و کمانداران عشق

سینه‌ای آماده بهر تیرباران داشتن

روشنی دادن دل تاریک را با نور علم

در دل شب، پرتو خورشید رخشان داشتن

همچو پاکان، گنج در کنج قناعت یافتن

مور قانع بودن و ملک سلیمان داشتن

پروین اعتصامی

مهدی سهیلی / آزمودم آشنایان را فغان از آشنایی

 

دوست میدارم که با خویشان خود بیگانه باشم
همدم عقلم چرا همصحبت دیوانه باشم


دل به هر کس کی سپارم من در دلها مقیم
تا نتوانم شمع مجلس شد چرا پروانه باشم


آزمودم آشنایان را فغان از آشنایی
آرزومندم که با هر آشنا بیگانه باشم


مرغ خوشخوانم وگر در حلقه زاغان نشینم
کی توانم لحظه ای در نغمه مستانه باشم


مردمی گم شد میان آشنایان از تو پرسم
با چنین نامردمان بیگانه باشم یا نباشم 

از مهدی سهیلی

 

بار الها بال پروازم ببخش
روح آزاد سبکتازم ببخش


عاشق بزم تو ام ،راهم بده
عقل روشن ،جان آگاهم بده

از مهدی سهیلی

ایرج جنتی عطایی / خوشا پرواز ما

برای من که در بندم
چه اندوه آوری ای تن
فراز وحشت داری
فرود خنجری ای تن
غم آزادگی دارم


به تن دلبستگی تا کی ؟
به من بخشیده دلتنگی
شکستن های پی در پی
در این غوغای مردم کش
در این شهر به خون خفتن
خوشا در چنگ شب مردن
ولی از مرگ شب گفتن
چرا تن زنده و عاشق
کنار مرگ فرسودن
چرا دلتنگ آزادی


گرفتار قفس بودن
قفس بشکن که بیزارم
از آب و دانه در زندان
خوشا پرواز ما حتی


به باغ خشک بی باران...

از ايرج جنتی عطائی

شعر بیچاره مادرم از ایرج میرزا

پسر رو قدر مادر دان که دایم

کشد رنج پسر بیچاره مادر

 

برو بیش از پدر خواهش که خواهد

تو را بیش از پدر بیچاره مادر

 

زجان محبوب تر دارش که دارد

زجان محبوب تر بیچاره مادر

 

از این پهلو به آن پهلو نغلتد

شب از بیم خطر بیچاره مادر

 

نگهداری کند نه ماه و نه روز

تو را چون جان به بر بیچاره مادر

 

به وقت زادن تو مرگ خود را

بگیرد در نظر بیچاره مادر

 

بشوید کهنه و آراید او را

چو کمتر کارگر بیچاره مادر

 

تموز و دی تو را ساعت به ساعت

نماید خشک و تر بیچاره مادر

 

اگر یک عطسه آید از دماغت

پرد هوشش زسر بیچاره مادر

 

اگر یک سرفه بی جا نمایی

خورد خون جگر بیچاره مادر

 

برای این که شب راحت  بخوابی

نخوابد تا سحر بیچاره مادر

 

دو سال از گریه روز و شب تو

نداند خواب و خور بیچاره مادر

 

چو دندان آوری رنجور گردی

کشد رنج دگر بیچاره مادر

 

سپس چون پا گرفتی ، تا نیافتی

خورد غم بیشتر بیچاره مادر

 

تو تا یک مختصر جانی بگیری

کند جان مختصر بیچاره مادر

 

به مکتب چون روی تا  باز گردی

بود چشمش به در بیچاره مادر

 

وگر یک ربع ساعت دیر آیی

شود از خود به در  بیچاره مادر

 

نبیند  هیچکس  زحمت به دنیا

زمادربیشتر بیچاره مادر

 

تمام حا صلش از زحمت این است

که دارد یک پسر بیچاره مادر

از : ایرج میرزا

شعر طنز گالش نیمه پاره ی

گالش نیمه پاره ی چوپان

خلوت یک الاغ آخر کوه

دختران بدون آرایش

لهجه ی بچه های آن ور کوه

گوسفندی که گوشه ی عکس است

گله ای که چقدر تنها بود

در سرم روستای محرومی ست

((تیکسر)) انتهای دنیا بود

دختری ناز میدهد در من

چند تا گاو پشت مدرسه را

مانده ام که چگونه هضم کنم

آخرین خنده ی محدثه را

چیدن سیب های پیرهنت

بهترین اشتباه آدم بود

مانتوی زرد، کفش پاشنه دار

چیز هایی که از تو یادم بود

چیز هایی که از تو یادم هست

چادری که تو را بغل کرده

قرص اعصاب گوشه ی یخچال

که مرا در غم تو حل کرده

بچگی کرده ام درست... ولی

گله ی بچه ها عوض دارد

بغض من بی دلیل میترکد

بغض این روز ها مرض دارد

بغض یعنی غروب لشت نشا

شاعری گیج، خسته، منتظرت

روی یک نیمکت اواسط پارک

چند ساعت نشسته منتظرت

یک نفر مثل تو اوایل پارک

بغض های مرا بهم میزد

مانتوی زرد، کفش پاشنه دار

لعتنی عین تو قدم میزد

باز بالا می آورم خود را

توی حالی که تو نمیپرسی

مثل تسبیح مادر پیرم

پشت یک عمر آیت الکرسی

وسط حرف های جدی من

خنده ات داشت دردسر میشد

ساعتت را نگاه میکردی

حرفهایت خلاصه تر میشد

مکث کردم دوباره خندیدی

به تو خنده ات تشر رفتم

گرچه دارم هنوز میسوزم

از همان کوره ای که در رفتم

آه... مجنون و بیژن و فرهاد

همه از دم نخورده و مستند

بعد یک عمر تازه فهمیدم

که پسرها ظریف تر هستند

در سرم فکر های لعنتی و

لعنتی تر که در دلم غوغاست

بی قرارم ببوسمت اما...

فکر کن کم سعادتی از ماست

و خدا هیچ ماجرایی را

مثل جریان ما دوتا نکند

وسط حرف من بخند، برو

کاش روزی تو هم ... خدا نکند

گرچه کفر تو را در آوردم

در نیاورده ای سر از کارم

سگ دهیار خوب میداند

که چه اندازه دوستت دارم

بی خیالم شو مثل خیلی ها

من که آئینه ی دق ات شده ام

این همه کوچه، این همه کافه

پشت یک کوه عاشق ات شده ام

بخدا مانده ام چکار کنم

بخدا واگذار خواهم کرد

داغ تو بر دلم بماند اگر

همه را داغدار خواهم کرد

 

مرتضی عابدپور لنگرودی

مولوی / ای دل چه اندیشیده‌ای در عذر آن تقصیرها

ای دل چه اندیشیده‌ای در عذر آن تقصیرها

زان سوی او چندان وفا زین سوی تو چندین جفا

زان سوی او چندان کرم زین سو خلاف و بیش و کم

زان سوی او چندان نعم زین سوی تو چندین خطا

زین سوی تو چندین حسد چندین خیال و ظن بد

زان سوی او چندان کشش چندان چشش چندان عطا

چندین چشش از بهر چه تا جان تلخت خوش شود

چندین کشش از بهر چه تا دررسی در اولیا

از بد پشیمان می‌شوی الله گویان می‌شوی

آن دم تو را او می‌کشد تا وارهاند مر تو را

از جرم ترسان می‌شوی وز چاره پرسان می‌شوی

آن لحظه ترساننده را با خود نمی‌بینی چرا

گر چشم تو بربست او چون مهره‌ای در دست او

گاهی بغلطاند چنین گاهی ببازد در هوا

گاهی نهد در طبع تو سودای سیم و زر و زن

گاهی نهد در جان تو نور خیال مصطفی

این سو کشان سوی خوشان وان سو کشان با ناخوشان

یا بگذرد یا بشکند کشتی در این گرداب‌ها

چندان دعا کن در نهان چندان بنال اندر شبان

کز گنبد هفت آسمان در گوش تو آید صدا

بانک شعیب و ناله‌اش وان اشک همچون ژاله‌اش

چون شد ز حد از آسمان آمد سحرگاهش ندا

گر مجرمی بخشیدمت وز جرم آمرزیدمت

فردوس خواهی دادمت خامش رها کن این دعا

گفتا نه این خواهم نه آن دیدار حق خواهم عیان

گر هفت بحر آتش شود من درروم بهر لقا

گر رانده آن منظرم بستست از او چشم ترم

من در جحیم اولیترم جنت نشاید مر مرا

جنت مرا بی‌روی او هم دوزخست و هم عدو

من سوختم زین رنگ و بو کو فر انوار بقا

گفتند باری کم گری تا کم نگردد مبصری

که چشم نابینا شود چون بگذرد از حد بکا

گفت ار دو چشمم عاقبت خواهند دیدن آن صفت

هر جزو من چشمی شود کی غم خورم من از عمی

ور عاقبت این چشم من محروم خواهد ماندن

تا کور گردد آن بصر کو نیست لایق دوست را

اندر جهان هر آدمی باشد فدای یار خود

یار یکی انبان خون یار یکی شمس ضیا

چون هر کسی درخورد خود یاری گزید از نیک و بد

ما را دریغ آید که خود فانی کنیم از بهر لا

روزی یکی همراه شد با بایزید اندر رهی

پس بایزیدش گفت چه پیشه گزیدی ای دغا

گفتا که من خربنده‌ام پس بایزیدش گفت رو

یا رب خرش را مرگ ده تا او شود بنده خدا

مولوی

نصرت رحماني / اين شعرهاي من

 

مي گفت با غرور
اين چشمھا که ريخته در چشمھاي تو
گرد نگاه را
اين چشمھا که سوخته در اين شکيب تلخ
رنج سياه را
اين چشمھا که روزنه آفتاب را
بگشوده در برابر شام سياه تو
خون ثواب را
کرده روانه در رگ روح تباه تو
اين چشمھا که رنگ نھاده به قعر رنگ
اين چشمھا که شور نشانده به ژرف شوق
اين چشمھا که نغمه نھاده بناي چنگ
از برگھاي سبز که در آبھا دوند
از قطر ه هاي آب که از صخره ها چکند
از بوسه ها که در ته لبھا فرو روند
از رنگ
از سرود
از بود از نبود
از هر چه بود و هست
از هر چه هست و نيست
زيباترند ، نيست ؟

من در جواب او
بستم به پاي خسته ي لب ، دست خنده را
برداشتم نگاه ز چشم پر آتشش
گفتم
دريغ و درد
کو داوري که شعله زند بر طلسم سرد
کوبم به روي بي بي چشم سياه تو
تک خال شعر مرا
گويم ، کدام يک ؟
اين چشمھاي تو
اين شعرهاي من

نصرت رحماني

فروغی بسطامی / یک شب آخر دامن آه سحر خواهم گرفت

یک شب آخر دامن آه سحر خواهم گرفت
داد خود را زان مه بیدادگر خواهم گرفت


چشم گریان را به طوفان بلا خواهم سپرد
نوک مژگان را به خوناب جگر خواهم گرفت


نعره ها خواهم زد ودر بحر وبر خواهم فتاد
شعله ها خواهم شد ودر خشک وتر خواهم گرفت


انتقامم را ز زلفش موبه مو خواهم کشید
آرزویم را ز لعلش سر به سر خواهم گرفت


یا به زندان فراقش بی نشان خواهم شدن
یا گریبان وصالش بی خبر خواهم گرفت


یا بهار عمر من رو به خزان خواهد نهاد
یا نهال قامت او را به بر خواهم گرفت


یا به پایش نقد جان بی گفت وگو خواهم فشاند
یا زدستش آستین بر چشم تر خواهم گرفت


یا به حاجت دربرش دست طلب خواهم گشود
یا به حجت از درش راه سفر خواهم گرفت


یا لبانش را زلب همچون شکر خواهم مکید
یا میانش را به بر همچون کمر خواهم گرفت


گر نخواهد داد من امروز داد،آن شاه حسن
دامنش فردا به نزد دادگر خواهم گرفت


باز اگر بر منظرش روزی نظر خواهم فکند
کام چندین ساله را از یک نظر خواهم گرفت

 

فروغی بسطامی

جملات حکیمانه از بزرگان

آنکه حقیقت را نمی داند نادان است،آنکه حقیقت را می داند ولی انکار می کند تبهکار است

برتولت برشت

 

بشر در اين دنيا بيشتر از همه موجودات، گرفتاري و عذاب كشيده است. بهترين دليلش هم اين

است كه در بين تمام آنها تنها او مي تواند بخندد.

فردریش نیچه

 

غمگين بودم كه چرا كفش ندارم، اما در خيابان مردي را ديدم كه پا نداشت.

هارولد ابوت

 

به ياد داشته باشيد كه خوشبختي انسان به مقام يا دارايي او بستگي ندارد،

خوشبختي، تنها به انديشه ي او بستگي دارد.

دیل کارنگی

اشعار کوتاه فروغ فرخزاد

 
اشعار کوتاه فروغ فرخزاد ؛

 

اگر به خانه من آمدي براي من اي مهربان چراغ
بياور
و يك دريچه كه از آن
به ازدحام كوچه ي خوشبخت بنگرم 

فروغ فرخزاد

 

کسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد کرد
کسي مرا به ميهماني گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را بخاطر بسپار
پرنده مردني ست 

فروغ فرخزاد

 

همه هستی من آیه تاریكیست
كه ترا در خود تكرار كنان
به سحرگاه شكفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد 

فروغ فرخزاد

 

هر چه دادم به او حلالش باد
غير از آن دل كه مفت بخشيدم
دل من كودكي سبكسر بود
خود ندانم چگونه رامش كرد
او كه ميگفت دوستت دارم
پس چرا زهر غم به جامش كرد

فروغ فرخزاد

 

هیچ صیادی در جوی حقیری كه به گودالی می ریزد
مرواریدی صید نخواهد كرد 

 

فروغ فرخزاد

شعری از ايرج جنتی عطائی

شب آشیان شبزده
چکاوک شکسته پر
رسیده ام به ناکجا
مرا به خانه ام ببر
کسی به یاد عشق نیست
کسی به فکر ما شدن
از آن تبار خود شکن
تو مانده ای و بغض من
از این چراغ مردگی
از این بر آب سوختن
از این پرنده کشتن و


از این قفس فروختن
چگونه گریه سر کنم
که یار غمگسار نیست
مرا به خانه ام ببر
که شهر ، شهر یار نیست

از ايرج جنتی عطائی