آرزو نوری

عکاسیِ کوچه­ ی ما انگار آن شب عزا بود
یک قطعه عکس سه درچار آغاز آن ماجرا بود

گریه امانم نمی داد یکریز می­ گفته ام سیب
آن سیب های مکرر آغشته ­ی اشکها بود

می­خواستم خنده باشم در قاب عکست و لیکن
گریه رهایم نمی­ کرد مانند بغضم رها بود

در کوچه ی آفتابیت در آسمانهای آبیت
در آن شبان شهابیت آنجا که غرق صفا بود

مایل نبودم بیاید این آسمان کبودم
می گفته ام زین سبب سیب این قصه­ ی سیب ما بود

باران که یکریز می ریخت چون آتش تیز می ­ریخت
از چشم لبریز می ­ریخت انگار اشک خدا بود

می خواست تا ابر چشمم پیوست عکسم نباشد
ورنه میان اتاقت اکنون چه سیلی بپا بود!