آرزو نوری / عکاسیِ کوچه ی ما انگار آن شب عزا بود
آرزو نوری
عکاسیِ کوچه ی ما انگار آن شب عزا بود
یک قطعه عکس سه درچار آغاز آن ماجرا بود
گریه امانم نمی داد یکریز می گفته ام سیب
آن سیب های مکرر آغشته ی اشکها بود
میخواستم خنده باشم در قاب عکست و لیکن
گریه رهایم نمی کرد مانند بغضم رها بود
در کوچه ی آفتابیت در آسمانهای آبیت
در آن شبان شهابیت آنجا که غرق صفا بود
مایل نبودم بیاید این آسمان کبودم
می گفته ام زین سبب سیب این قصه ی سیب ما بود
باران که یکریز می ریخت چون آتش تیز می ریخت
از چشم لبریز می ریخت انگار اشک خدا بود
می خواست تا ابر چشمم پیوست عکسم نباشد
ورنه میان اتاقت اکنون چه سیلی بپا بود!
+ نوشته شده در ۱۳۹۴/۰۵/۱۷ ساعت 0:18 توسط bermuda
|