شعر سایه از قیصر امین پور

 

قیصر امین پور :

این جزر و مد چیست که تا ماه می رود؟

دریای درد کیست کــه در چـــاه می رود؟

این سان که چرخ می گذرد بر مدار شوم

بیـــم خسوف  و  تیـرگـــی مـــاه می رود

گویی که چرخ بوی خطر را شنیده است

یک لحظه مکث کرده ، به اکــراه می رود

آبستن عزای عظیمی است کاین چنین

آسیـمه سر نسیـــم سحــرگاه می رود

امشب فرو فتاده مگر ماه از آسمان

یا آفتـــاب روی زمیـــن راه مـی رود؟

در کوچه های کوفه صدای عبور کیست؟

گویـــا دلــی بـــه مقصد دلــخواه می رود

دارد ســر شکافتـن فــرق ِ «آفتــــــاب»

آن سایه ای که در دل شب راه می رود

قیصر امین پور

بخش آغازین کتاب گلشن راز شیخ محمود شبستری

بخش آغازین کتاب گلشن راز شیخ محمود شبستری :

به نام آن که جان را فکرت آموخت

چراغ دل به نور جان برافروخت

ز فضلش هر دو عالم گشت روشن

ز فیضش خاک آدم گشت گلشن

توانایی که در یک طرفةالعین

ز کاف و نون پدید آورد کونین

چو قاف قدرتش دم بر قلم زد

هزاران نقش بر لوح عدم زد

از آن دم گشت پیدا هر دو عالم

وز آن دم شد هویدا جان آدم

در آدم شد پدید این عقل و تمییز

که تا دانست از آن اصل همه چیز

چو خود را دید یک شخص معین

تفکر کرد تا خود چیستم من

ز جزوی سوی کلی یک سفر کرد

وز آنجا باز بر عالم گذر کرد

جهان را دید امر اعتباری

چو واحد گشته در اعداد ساری

جهان خلق و امر از یک نفس شد

که هم آن دم که آمد باز پس شد

ولی آن جایگه آمد شدن نیست

شدن چون بنگری جز آمدن نیست

به اصل خویش راجع گشت اشیا

همه یک چیز شد پنهان و پیدا

تعالی الله قدیمی کو به یک دم

کند آغاز و انجام دو عالم

جهان خلق و امر اینجا یکی شد

یکی بسیار و بسیار اندکی شد

همه از وهم توست این صورت غیر

که نقطه دایره است از سرعت سیر

یکی خط است از اول تا به آخر

بر او خلق جهان گشته مسافر

در این ره انبیا چون ساربانند

دلیل و رهنمای کاروانند

وز ایشان سید ما گشته سالار

هم او اول هم او آخر در این کار

احد در میم احمد گشت ظاهر

در این دور اول آمد عین آخر

ز احمد تا احد یک میم فرق است

جهانی اندر آن یک میم غرق است

بر او ختم آمده پایان این راه

در او منزل شده «ادعوا الی الله»

مقام دلگشایش جمع جمع است

جمال جانفزایش شمع جمع است

شده او پیش و دلها جمله از پی

گرفته دست دلها دامن وی

در این ره اولیا باز از پس و پیش

نشانی داده‌اند از منزل خویش

به حد خویش چون گشتند واقف

سخن گفتند در معروف و عارف

یکی از بحر وحدت گفت انا الحق

یکی از قرب و بعد و سیر زورق

یکی را علم ظاهر بود حاصل

نشانی داد از خشکی ساحل

یکی گوهر برآورد و هدف شد

یکی بگذاشت آن نزد صدف شد

یکی در جزو و کل گفت این سخن باز

یکی کرد از قدیم و محدث آغاز

یکی از زلف و خال و خط بیان کرد

شراب و شمع و شاهد را عیان کرد

یکی از هستی خود گفت و پندار

یکی مستغرق بت گشت و زنار

سخنها چون به وفق منزل افتاد

در افهام خلایق مشکل افتاد

کسی را کاندر این معنی است حیران

ضرورت می‌شود دانستن آن

شیخ محمود شبستری

شب قدر در شعر ناصر خسرو قبادیانی

ای که ندانی تو همی قدر شب

سورهٔ واللیل بخوان از کتاب

قدر شب اندر شب قدر است و بس

برخوان آن سوره و معنی بیاب

همچو شب دنیا دین را شب است

ظلمت از جهل و ز عصیان سحاب

خلق نبینی همه خفته ز علم

عدل نهان گشته و فاش اضطراب

اینکه تو بینی نه همه مردمند

بلکه ذئابند به زیر ثیاب

کرده ز بهر ستم و جور و جنگ

چنگ چو نشپیل و چو شمشیر ناب

خانهٔ خمار چو قصر مشید

منبر ویران و مساجد خراب

مطرب قارون شده بر راه تو

مقری بی‌مایه و الحانش غاب

حاکم در خلوت خوبان به روز

نیم شبان محتسب اندر شراب

خون حسین آن بچشد در صبوح

وین بخورد ز اشتر صالح کباب

غره مشو گر چه به آواز نرم

عرضه کند بر تو عقاب و ثواب

چون بخورد ساتگنی هفت هشت

با گلوش تاب ندارد رباب

این شب دین است، نباشد شگفت

نیم‌شبان بانگ و فغان کلاب

گاه سحر بود، کنون سخت زود

برزند از مشرق تیغ آفتاب

تازه شود صورت دین را، جبین

سهل شود شیعت حق را صعاب

زیر رکاب و علم فاطمی

نرم شود بی‌خردان را رقاب

خاک خراسان شود از خون دل

زیر بر دشمن جاهل خضاب

بر سر جهال به امر خدای

محتسب او بکند احتساب

کر شود باطل از آواز حق

کور کند چشم خطا را صواب

ناصر خسرو

از حال و هواهای بدِ این روزهام... اصغر معاذی

 اصغر معاذی :

باران که می گیرد به هم می ریزد اعصابم
تقصیر باران نیست...می گویند: بی تابم...!

گاهی تو را آنقدر می خواهم به تنهایی
طوری که حتی بودنم را بر نمی تابم

هر صبح،بی صبحانه از خود می زنم بیرون
هرشب کنار سفره،بُق کرده ست بشقابم

بی تو تمام پارک های شهر را تا عصر
می گردم و انگار دستی می دهد تابم

شب ها که پیشم نیستی...خوابم نمی گیرد
وقتی نمی بوسی مرا...با "قرص" می خوابم...!
اصغر معاذی

شب قدر در شعر مولانا

شب قدر است جسم تو کز او یابند دولت‌ها

مه بدرست روح تو کز او بشکافت ظلمت‌ها

مگر تقویم یزدانی که طالع‌ها در او باشد

مگر دریای غفرانی کز او شویند زلت‌ها

مگر تو لوح محفوظی که درس غیب از او گیرند

و یا گنجینه رحمت کز او پوشند خلعت‌ها

عجب تو بیت معموری که طوافانش املاکند

عجب تو رق منشوری کز او نوشند شربت‌ها

و یا آن روح بی‌چونی کز این‌ها جمله بیرونی

که در وی سرنگون آمد تأمل‌ها و فکرت‌ها

ولی برتافت بر چون‌ها مشارق‌های بی‌چونی

بر آثار لطیف تو غلط گشتند الفت‌ها

عجایب یوسفی چون مه که عکس اوست در صد چه

از او افتاده یعقوبان به دام و جاه ملت‌ها

چو زلف خود رسن سازد ز چه‌هاشان براندازد

کشدشان در بر رحمت رهاندشان ز حیرت‌ها

چو از حیرت گذر یابد صفات آن را که دریابد

خمش که بس شکسته شد عبارت‌ها و عبرت‌ها

مولانا

شب قدر در شعر حافظ

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند

باده از جام تجلی صفاتم دادند

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی

آن شب قدر که این تازه براتم دادند

بعد از این روی من و آینه وصف جمال

که در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادند

من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب

مستحق بودم و این‌ها به زکاتم دادند

هاتف آن روز به من مژده این دولت داد

که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند

این همه شهد و شکر کز سخنم می‌ریزد

اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند

همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود

که ز بند غم ایام نجاتم دادند

 حافظ شیرازی

شب قدر در شعر سعدی

پیش رویت دگران صورت بر دیوارند

نه چنین صورت و معنی که تو داری دارند

تا گل روی تو دیدم همه گل‌ها خارند

تا تو را یار گرفتم همه خلق اغیارند

آن که گویند به عمری شب قدری باشد

مگر آنست که با دوست به پایان آرند

دامن دولت جاوید و گریبان امید

حیف باشد که بگیرند و دگر بگذارند

نه من از دست نگارین تو مجروحم و بس

که به شمشیر غمت کشته چو من بسیارند

عجب از چشم تو دارم که شبانش تا روز

خواب می‌گیرد و شهری ز غمت بیدارند

بوالعجب واقعه‌ای باشد و مشکل دردی

که نه پوشیده توان داشت نه گفتن یارند

یعلم الله که خیالی ز تنم بیش نماند

بلکه آن نیز خیالیست که می‌پندارند

سعدی اندازه ندارد که چه شیرین سخنی

باغ طبعت همه مرغان شکرگفتارند

تا به بستان ضمیرت گل معنی بشکفت

بلبلان از تو فرومانده چو بوتیمارند

 سعدی

توصیف شب ضربت خوردن مولا علی (ع) از زبان استاد شهریار

محمد حسین شهریار :

علی آن شیر خدا شاه عرب                           

الفتی داشته با این دل شب

شب ز اسرار علی آگاه است                          

دل شب محرم سرّالله است              

شب علی دید به نزدیکی دید                         

گرچه او نیز به تاریکی دید

شب شنفته ست مناجات علی                      

جوشش چشمه عشق ازلی

شاه را دیده به نوشینی خواب                        

روی بر سینه دیوار خراب

قلعه بانی که به قصر افلاک                             

سر دهد ناله زندانی خاک

اشکباری که چو شمع بیزار                           

 می فشاند زر و می گرید زار

دردمندی که چو لب بگشاید                           

در و دیوار به زنهار آید

کلماتی چو در آویزه ی گوش                          

 مسجد کوفه هنوزش مدهوش

فجر تا سینه ی آفاق شکافت                          

چشم بیدار علی خفته نیافت

روزه داری که به مهر اسحار                           

بشکند نان جوینش افطار

ناشناسی که به تاریکی شب                        

می برد شام یتیمان عرب

پادشاهی که به شب برقع پوش                    

 می کشد بار گدایان بر دوش

تا نشد پردگی آن سرّ جلی                           

نشد افشا که علی بود و علی

شاه بازی که به بال و پر راز                          

 می کند در ابدیت پرواز

شهسواری که به برق شمشیر                     

 در دل شب بشکافد دل شیر

عشق بازی که هم آغوش خطر                     

خفت در خوابگه پیغمبر

آن دم صبح قیامت تاثیر                                

حلقه در شد از او دامن گیر

دست در دامن مولا زد در                              

 که علی بگذر و از ما مگذر

شال شه وا شد و دامن به گرو                       

 زینبش دست به دامن که مرو

شال می بست و ندایی مبهم                       

 که کمربند شهادت محکم

پیشوایی که ز شوق دیدار                             

می کند قاتل خود را بیدار

ماه محراب  عبودیّت حق                              

سر به محراب عبادت منشق

می زند پس لب او کاسه ی شیر                   

 می کند چشم اشارت  به اسیر

چه اسیری که همان قاتل اوست                    

 تو خدایی مگر ای دشمن دوست

در جهانی همه شور و همه شر                     

ها علیٌّ بشرٌ کیف بشر

کفن از گریه ی غسّال خجل                           

پیرهن از رخ وصّال خجل

شبروان مست ولای تو علی                           

جان عالم به فدای تو علی  

استاد شهریار


از بهترین شعرهای علی چاووشی

به زخمم او نمک می ریزد و مرهم نمی ریزد

چنان تلخم که گویی تا ابد این غم نمی ریزد


به رغم پندها در قلب من عشق تو پابرجاست

اگرچه زیر و رو شد شهر؛ ارگ بم نمی ریزد


اگر رسوا شدم در شهر، باکی نیست، صدها شکر

نریزد آبروی من، گناهانم نمی ریزد


دعا کن تا برایت عشق جامی پر کند چون عشق

شرابش تلخ هست اما برایت سم نمی ریزد


جهان منظومه ی شمسی* است، این را مولوی گفته است

از این رو در سماعست و دمی در هم نمی ریزد

علی چاوشی

شعری ناب از فاطمه سلیمان پور

شعر : فاطمه سلیمان پور

در شهر ما این نیست راه و رسم دلداری
باید بدانم تا کجاها دوستم داری

موسی نباش اما عصا بردار و راهی شو
تا کی تو باید دست روی دست بگذاری

 بیزارم از این پا و آن پا کردنت ای عشق
یا نوشدارو باش، یا زخمی بزن کاری

 من دختری از نسل چنگیزم که عاشق شد
خو کرده با آداب و تشریفات درباری

 هرکس نگاهت کرد، چشمش را درآوردم
شد قصه آقا محمد خان قاجاری

آسوده باش از این قفس بیرون نخواهم رفت
حتی اگر در را برایم باز بگذاری

 چون شعر آن را از سرم بیرون نخواهم کرد
باید برای چادرم حرمت نگه داری

تو می رسی روزی که دیگر دیر خواهد شد
آن روز مجبوری که از من چشم برداری

 فاطمه سلیمان پور

شعری به مناسبت شب های قدر

اعجاز عــلـــــی(ع)  درشبهــای قــدر
......................................

آن شب، شب مـوعــود که اودرنظـــرش بود

نـان و نـمکی ســاده غــذای سحــرش بود

تــاریــخ ِغـــریــبانــــه تـــرین غـــربت عالــم

چون سایه درآن خلوت شب پشت سرش بود

می رفـــت چـــه آرام بــه مــحــراب عبـــادت

یک عالـمه تنــهایی و غــم .همـسفرش بود

صد پاره دلی داشـت چو. گلبــرگ گل سرخ

در وسعـت دریــایی خـــون جـــگــرش بود

تـــاریـــخ بـــه عـــمــرش نتــوانـست بفهـمـد

رازی که علــی نیمــه ی شــب نظــرش بود

تـصویـر غـــم انـــگیز تــرین زمــــزم کـوثــر

درگوشه ای ازچشمــه ی چشمان تـرش بود

او رفت فــراســـوی زمــان ، شـهـپر عاشق

آنجا که جهــان سایه ای از بال و پــرش بود

شــق القمـــر اعـجــاز نبــی بــود و شـب قدر

اعـجــاز عــلی نــیز. به شــق القمـــرش بود

شعر از سید محمد رضا هاشمی زاده

خشکسال عاطفه - محمد علی رستمی

محمد علی رستمی :

اینجا نیامدی و ندیدی که کیستم

در خشکسال عاطفه نم نم گریستم

 

جنگل به احترام گلی قد کشید و سوخت

من هم خدا کند که به پایت بایستم

شعر دختر کولی از رحیم معینی کرمانشاهی

 
 
دختر کولی در دل شب دست به چنگ و نغمه به لب
همچو شراری نرم و سبک درمیان بزم طرب
 
چون شرابی گرم و گیرا سر به سر آتش
بی شکیب و دامن افشان همچو طوفان سرکش
 
سایه او روی صحرا زیر نور ماه
همچو دودی گشته لرزان درمیان آتش
...
گه از چشمش میریزد باده عشق و مستی
بر جهان بخشد هستی
گه لب هایش میخواند نغمه شور و شادی
میدهد بر دل مستی
 
چو لبش به نوا شکفد زنوا دل ما شکفد
زصفا رخ او چو گلی که سحر به صفا شکفد
چون کولی دل من در صحرا 
سرگردان شده در این دنیا

از اشعار قدیمی تورج نگهبان

 

قسم به دلهای خسته خسته دلان

قسم به قلب شکسته خسته دلان

به آه بر لب نشسته خسته دلان

که من در این سینه جز غمی آشنا ندارم به دل همزبان ندارم

از او جدا مانده ام در این رهگذر ز یارم نشان ندارم

ببین به شام بی ستاره ام ، نکرده چاره ام ، نگاه چاره سازی

نخوانده با نوای خسته ام ، نی شکسته ام ، نوای دلنوازی

ز حسرتم آه بی ثمر بر لب تا کی ، یارب تا کی

به خلوتم شام بی سحر یا رب تا کی ، امشب تا کی

شنیده ای ترانه حزینم به نیمه شب کلام آتشینم

ز حسرتم آه بی ثمر بر لب تا کی ، یارب

از : تورج نگهبان

حسین منزوی : بانـــــوی اساطیر غـــــزل های من

حسین منزوی :

بانـــــوی اساطیر غـــــزل های من اینست

صد طعنه به مجنون زده لیلای من اینست

گفتم كــــه سرانجـــام بـــه دریـــا بزنم دل

هشدار دل! این بار ، كه دریای من اینست

من  رود  نیاسودنــم  و  بودن  و  تا  وصــل

آسودگی ام نیست كه معنای من اینست

هر جا كه تویی مركز تصویر من آنجاست

صاحب نظرم علـــم مرایـــای من اینست

گیرم كه بهشتم به نمازی ندهد دست

قد قامتـی افراز كـه طوبای من اینست

همراه تـــو تــــا نـاب ترین آب رسیدن

همواره عطشناكی رؤیای من اینست

من در تو به شوق و تو در آفاق به حیرت

نایـــاب ترین فصل تماشــای من اینست

دیوانه بـــه سودای پـــری از تو كبوتر

از قاف فرود آمده عنقای من اینست

خــرداد تــــو  و آذر من بگـــذر و بگـذار

امروز بجوشند كه سودای من اینست

دیــر است اگـــر نـــه ورق بعدی تقویم

كولاكم و برفم همه فردای من اینست


حسین منزوی

دریا شده است خواهر و من هم برادرش - محمد علی بهمنی

محمد علی بهمنی :

دریا شده است خواهر و من هم برادرش

شاعـــرتر از همیشه نشستـــــم برابرش

خواهر سلام! با غزلــی نیمه آمدم

تا با شما قشنگ شود نیم دیگرش

می خواهم اعتراف کنم، هرغزل که ما

با هـــم سروده ایم جهان کرده از برش

خواهر زمان ، زمان برادر کشی است باز

شاید بـــه گوش هــــا نرسد بیت آخـرش

با خود ببر مرا کـــه نپوسد در این سکــــون

شعری که دوست داشتی از خود رهاترش

دریا سکوت کرده و من حرف می زنم

حس می کنم که راه نبردم به باورش

دریا منــــم ، همو کــــه به تعداد موج هات

با هر غروب خورده بر این صخره ها سرش

هم او که دل زده است به اعماق و کوسه ها

خــــون می خورند از رگ در خــــون شناورش

خواهر! برادر تو کم از ماهیان که نیست

خرچنگ ها مخــــواه بریسند پیکـــــرش

دریا سکوت کرده و من بغض کرده ام

بغض برادرانه ای از قهـــــر خواهرش

محمد علی بهمنی

نوشته ام به دلم شعرهای غیرمجاز - نجمه زارع

 

نجمه زارع :

نوشته‌ام بـه دل ِ شعرهـــای غیرمجاز

که دوست دارمت ای آشنای غیرمجاز

هوا بد است، بِکِش شیشه‌ی حسادت را

کــه دور باشد از این‌جا هـــوای غیرمجـــاز

بــه کوچـــه  پا  نگذاریم  تا نفرمایند:

جدا شوند ز هم این دو تای غیرمجاز

دل است، من به تو تجویز می‌کنم ـ دیگر

مبـــاد پُک بزنــی بر دوای غیــــر مجــــاز!

ترا نگاه کنم هرچه روز تعطیل است

مرا ببر بـه همین سینمای غیرمجاز

تو ـ صحنه‌های رمانتیک و جمله‌های قشنگ

کـــه حفظ کرده‌ای  از فیلــم‌های  غیرمجــاز

زبان به کام بگیر و شبیه مردم باش

مباد دم بزنــی از خدای غیرمجــــاز!


نجمه زارع

شعر تابستان ملک الشعرای بهار

شعر تابستان ملک الشعرای بهار :

ای آفتاب مشکو زی باغ کن شتاب

کز پشت شیر تافت دگرباره آفتاب

مرداد ماه باغ به بار است گونه گون

از بسد و زبرجد و لولوی دیریاب

هم شاخ راز میوه دگرگونه گشت چهر

هم باغ را به جلوه دگرگونه شد ثئیاب

بنگر بدان گلابی آویخته ز شاخ

چون بیضه‌های زرین پر شکر و گلاب

سیب سپید و سرخ به شاخ درخت بر

گویی ز چلچراغ فروزان بود حباب

یا کاویان درفش است از باد مضطرب

وان گونه گون گهرها تابان از اضطراب

انگور لعل بینی از تاک سرنگون

وان‌غژم‌هاش یک‌به‌دگر فربی‌ و خوشاب

پستان مادریست فراوان سر اندرو

و انباشته همه سرپستان به شهد ناب

یک خوشه زردگونه به رنگ پر تذرو

دیگر سیاه گونه به‌سان پرغراب

یک رز چو اژدهایی پیچیده بر درخت

یک رز چو پارسایی خمیده بر تراب

یک‌رزکشیده همچو طنابی و دست طبع

دیبای رنگ رنگ فروهشته برطناب

یک ‌رز نشسته ‌همچو یکی ‌زاهدی که ‌دست

برداردی ز بهر دعاهای مستجاب

وانک ز دست و گردنش آویخته بسی

سبحهٔ رخام ودانه به‌هر سبحه بی‌حساب

باغست نار نمرود آنگه کجا رسید

از بهر پور آزرش آن ایزدی خطاب

آن شعله‌ها بمرد و بیفسرد لیک نور

اخگر بسی به شاخ درختان بود بتاب

روی شلیل شد به مثل چون رخ خلیل

نیمی ز هول زرد و دگر سرخ از التهاب

آلوی زرد چون رخ در باخته قمار

شفرنگ سرخ چون رخ دریافته شراب

شفتالوی رسیده بناگوش کود کیست

وان زردمو یکانش به صندل شده خضاب

ملک الشعرای بهار

رباعیات وحشی بافقی

رباعیات وحشی بافقی :

اندر ره انتظار چشمی که مراست

بی نور شد و وصال تو ناپیداست

من نام بگرداندم و یعقوب شدم

ای یوسف من نام تو یعقوب چراست

...........................................

آن سرو که جایش دل غم پرور ماست

جان در غم بالاش گرفتار بلاست

از دوری او به ناخن محرومی

سد چاک زدیم سینه جایش پیداست

..........................................

پیوستن دوستان به هم آسان است

دشوار بریدن است و آخر آن است

شیرینی وصل را نمی‌دارم دوست

از غایت تلخیی که در هجران است

.......................................

اکسیر حیات جاودانم بفرست

کام دل و آرزوی جانم بفرست

آن مایع که سرمایهٔ عیش و طرب است

آنم بفرست و در زمانم بفرست

از وحشی بافقی

اشعار جبران خلیل جبران ...

کسب علم در درون وجودتان بذری نمی افشاند،


بلکه بذر درونتان را بارور می کند .

............................


دور کنید مرا از آن عقلی که گریستن نمی داند

و آن فلسفه ای که

 خندیدن نمی شناسد، و آن غروری که در برابر کودکان سر خم نمی کند.


( جبران خلیل جبران )