ناظم حکمت :

برف بند آورده بود راه را

تو نبودی

زانو زدم مقابلت

و محو تماشایت شدم

با چشمان بسته ....

 

کشتی ها نمی گذرند !

و هواپیماها پرواز نمی کنند !

تو بودی !

در مقابلت تکیه داده بودم به دیوار

حرف زدم - حرف زدم - حرف زدم

با دهان بسته !

 

تو نبودی !

با دستانم لمست می کردم

و دستهایم

بر صورتم می لغزید .....