اشعار علی اصغر شیری
شعر از : علی اصغر شیری
نوبهارم کوچ کرده، از پرستوها بپرس
برکهای خشکیدهام، از دستة قوها بپرس
قایقی وارونهام، در بندری بیاسکله
حال و روزم را فقط از بغض پاروها بپرس
با نگاهی بیرمق، دریا تماشا میکنم
نور فانوس مرا از برج و باروها بپرس
گاهگاهی دل به دریا میزنم؛ اما چه سود!
در دلم شوقی نمانده، از فراسوها بپرس
ساحل تنگ غروب از تور بیماهی پر است
یأس چندینساله را از چشم جاشوها بپرس
هیچ کس از تلخی تقدیر من چیزی نگفت
سرنوشتم را فقط از فال بدگوها بپرس
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۶/۱۵ ساعت 21:52 توسط bermuda
|