مرا حوالـه ی این بیستون کـن و بگذار / علی اکبر یاغی تبار
خدا نخواست نگاه تو بی کران باشد
علی اکبر یاغی تبار
زمین اجــازه ندارد کــه آسمان باشد
به درد سفره ی آغوش من نخواهد خورد
تنی کــه هر شبه مهمان این و آن باشد
کنــون کــه شانه ی تو لایق سر من نیست
همان خوش است که بالشت دیگران باشد
هزار شکــر کــه پای بهارمان یـــخ زد
تبرزنی که هوس داشت باغبان باشد
سمند خاطر مردی که گرم تاختن است
درست نیست کـــه علّاف مادیان باشد
نرنج از من اگــر راندمت کبوترکش!
درخت دوست ندارد کلاغدان باشد
مرا حوالـــه ی این بیستون کـن و بگذار
که عشق، قصه ی شیرین خسروان باشد
علی اکبر یاغی تبار
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۷/۲۷ ساعت 21:35 توسط bermuda
|