برای قیصر امین پور

شعری از سودابه مهیجی

پاييز از تنهايي شاعر خبر دارد
پاييز غم هاي جهان را زير سر دارد

پاييز را بشناس وقتي سرو دلخسته
دستي به زانوها و دستي بر کمر دارد

وقتي تمام شهر دنبال درختي سبز
در دستهاي بيعتش تنها تبر دارد ،

پس برگريزِ شاخه هاي سال ناخورده
حتما نشان از زخم هاي پيشتر دارد

اينک بيايد دستهاي صبر ناممکن
اين سوگ را از شانه هاي خاک بردارد

ديگر بهار زخم خورده سينه اش پر نيست
از دردهاي ناشناسي که خطر دارد

از خش خشِ هر کوچه ي پاييز پيدا بود
"ارديبهشتِ" دلزده قصد سفر دارد

دنياي تشنه مستحق مرگ باران است
وقتي فقط مشتي دعاي بي اثر دارد...