مانا ، بگو سلام مجالي هنوز هست

يك آه ، يك نگاه ، سؤالي هنوز هست

حالا كه آسمان خيالم دو چشم توست

از شوق ديدنت پر و بالي هنوز هست

از ياد رفته اي؟ نه... بجان خودت قسم

هر شب بساط گريه و فالي هنوز هست

از چارشنبه در غم تقويم گم شده ،

‏هر شب عبور گنگ خيالي هنوزهست

چيزي نمانده است برايم ولي ببين

يك آرزوي دور و محالي هنوز هست

ديگر به باغ وسوسه ات سرنمي‌زني؟

شايد كه سيب نارس وكالي هنوزهست

من رنگ چشم‌هاي تو را مي‌برم زياد

اما براي گريه ملالي هنوز هست

هر گريه نذر آمدنت شد نيامدي ،

نه... چشم غم گرفته ولالي هنوزهست‏

از زنده یاد مریم حاتمی