محمدعلی بهمنی

دوست من دیدنش آسان نبود
پنجره‌اش رو به خیابان نبود

دوست من منظره بسته‌اش
طارمی پر گل ایوان نبود

طرح زمینی بزنم دوست را
دوست من هیچ جز انسان نبود

با من و تو فرق زیادی نداشت
او فقط این گونه هراسان نبود

من پی دریوزه جسمم اگر
او پی دریوزگی جان نبود

دامنه‌ای داشت پر از آبشار
منتظر رحمت باران نبود

بد خبران آنچه از او گفته‌اند
با دل خوش باورمان آن نبود

دوست من با دل طوفانی‌اش
جز پی آرامش طوفان نبود

دوست من نقطه آغازهاست
دوست من نقطه پایان نبود

با چه دریغی بسرایم از او
او که خود از خویش پشیمان نبود