آیا تو

 

هرگز آن چهار لاله ی آبی را

 

بوییده ای؟ ...

 

زمان گذشت

 

زمان گذشت و شب روی شاخه های لخت اقاقی افتاد

 

شب پشت شیشه های پنجره سر می خورد

 

و با زبان سردش

 

ته مانده ی روز رفته را به درون می کشید

 

 

 

من از کجا می آیم ؟

 

من از کجا می آیم؟

 

که این چنین به بوی شب آغشته ام؟

 

هنوز خاک مزارش تازه ست

 

مزار آن دو دست سبز جوان را می گویم...

 

چه مهربان بودی ای یار، ای یگانه ترین یار

 

چه مهربان بودی وقتی دروغ می گفتی

 

چه مهربان بودی وقتی که پلک های  آینه ها را می بستی

 

و چلچراغ ها را

 

از ساقه های سیمی می چیدی

 

و در سیاهی ظالم مرا به سوی چراگاه عشق می بردی

 

تا آن بخار گیج که دنباله ی حریق عطش بود بر چمن خواب می نشست

 

 

 

و آن ستاره های مقوایی

 

به گرد لایتناهی می چرخیدند.

 

چرا کلام را یه صدا گفتند؟

 

چرا نگاه را به خانه ی دیدار میهمان کردند! چرا نوازش را

 

به حجب گیسوان باکرگی بردند؟

 

نگاه کن که در این جا

 

چگونه جان آن کسی که با کلام سخن گفت

 

و با نگاه نواخت 

 

و با نوازش از رمیدن آرامید

 

به تیر های توهم مصلوب گشته است.

 

و جای پنج شاخه ی انگشتان تو

 

که مثل پنج حرف حقیقت بودند

 

چگونه روی گونه ی او مانده ست.

 

 

سکوت چیست، چیست، ای یگانه ترین یار؟

سکوت چیست جز حرف های ناگفته

من از گفتن می مانم، اما زبان گنجشکان

زبان زندگی جمله های جاری جشن طبیعت ست.

زبان گنجشکان یعنی: نسیم. عطر. نسیم.

زبان گنجشکان در کارخانه می میرد.

 

این کیست این کسی که روی جاده ی ابدیت

به سوی لحظه ی توحید می رود

و ساعت همیشگی اش را

با منطق ریاضی تفریق ها و تفرقه ها کوک می کند؟

این کیست این کسی که بانگ خروسان را

آغاز قلب روز نمی داند

آغاز بوی ناشتایی می داند؟

این کیست این کسی که تاج عشق به سر دارد

و در میان جامه های عروسی پوسیده ست؟

 

پس آفتاب سرانجام

در یک زمان واحد

بر هر دو قطب ناامید نتابید.

تو از طنین کاشی آبی تهی شدی.

و من چنان پرم که روی صدایم نماز می خوانند...

 

جنازه های خوشبخت

جنازه های ملول

جنازه های ساکت متفکر

جنازه های خوش برخورد، خوش پوش، خوش خوراک

در ایستگاه های وقت های معین

و در زمینه ی مشکوک نورهای موقت

و شهوت خرید میو ه های فاسد بیهودگی ...

آه،

چه مردمانی در چار راه ها نگران حوادثند

و این صدای سوت های توقف

در لحظه ای که باید، باید، باید

مردی به زیر چرخ های زمان له شود

مردی از کنار درختان خیس می گذرد...

 

من از کجا می آیم؟

 

به مادرم گفتم :« دیگر تمام شد»

گفتم: « همیشه پیش از آن که فکر کنی اتفاق می افتد

باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم.»

 

سلام ای غرابت تنهایی

اتاق را به تو تسلیم می کنم

چرا که ابرهای تیره همیشه

پیغمبران آیه های تطهیرند

و در شهادت یک شمع

راز منوری است که آن را

آن  آخرین و آن کشیده ترین شعله خوب می داند.

 

ایمان بیاوریم

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ های تخیل

به داس های واژگون شده ی بیکار

و دانه های زندانی.

نگاه کن که چه برفی می بارد...

 

شاید حقیقت آن دو دست جوان بود، آن دو دست جوان

که زیر بارش یک ریز برف مدفون شد

و سال دیگر، وقتی بهار

با آسمان پشت پنجره همخوابه می شود

و در تنش فوران می کنند

فواره های سبز ساقه های سبکبار

شکوفه خواهد داد ای یار، ای یگانه ترین یار

 

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد...