هربار که فکر می کنم

تو پشت در ایستاده ای

ساعتم را می خوابانم

به هفت سینی که هر سال

سین سیب و سکوت را گاز می زند

و زغالی که هر شب

آمدنت را

بر دیوار مه گرفته ی اتاقم

بالا می کشد.

 

سی سال و اندی

از اول فروردین می گذرد

و هر سال

سکوت،

سهمِ من و ماهی سرخی ست

که با زنگ ناگهانی ساعت

بی حال می شود!

 

هر بار که فکر می کنم

تو پشت در ایستاده ای

پابرهنه تر از ماه و ماهی

لیز می خورم روی شکوفه هایی

که از کناره های دامنم می ریزند

و هر بار که به بهانه ای

از لحظه هایم می زنم

فکر می کنم به کفش دوزکی

که هیچ فاصله ای

با پاهای تو ندارد...

می ترسم نکند بیایی

و هیچ خطی روی دیوار نباشد! ...

 

 سلبی ناز رستمی