هنـــوز از لب مردم ، فريب می ريزد

هزار تهمت و حرفِ عجيب می ريزد

چقدر اهالی اينجا به فكر خود هستند

کسی ندیده که باران غریب مـــی ریزد

نخند! عابر عاشق! ميان اين كـــوچـه،

كه صد نفر به سرت نانجيب مي ريزد

در اين برودت مطلق كسی چه می فهمد

بهـــارِ آدم و حـــــوّا ز سيب مـــــی ريزد؟!

به ختم غائله گيرم مسيح هــم آمد

دوباره گرد و غبار از صليب می ريزد.

 

فرهاد صفریان