آخر قصه بود یا وسطش

که نگاه تو ریخت توی دلم

که تو از قاب آمدی بیرون

سر نهادی درست روی دلم

 

 

که فرو ماند قصر رویاهام

که تو را شعرهام باور کرد

که سرم گرم قتل بالش بود

که اتاقم تو را پُر از پَر کرد

 

 

آخرش بود یا سرآغازش

که نگاه مرا به تن کردی

پری خفته ای شدی که دو بال

از پَر پِلک من در آوردی

 

 

که نگاهت زره شد و من را

روی اسبی سپید جولان داد

اژدهایی پلید را کشتم

از نوک قلعه کردمت آزاد

 

 

و تو از قاب آمدی بیرون

قصه ات توی زندگیم افتاد

مثل روزی که وزن شعر آمد

و به افکارم استقامت داد

 

 

مثل وقتی که رنگ زندگیم

بر تن کاغذی سفید نشست

رد اشک سیاه بغضی بود

که در اشعار دفترم نشکست

 

 

پر تر از رودخانه در قحطی

خانه ام توی سیل گم شده بود

عشق، خورشید ابر های سیاه

پر تر از جنگلی سراسر دود

 

 

زندگی مثل موش کوری که

یال و کوپال شیر را بدرد

من شکوه عقاب مغروری

که نمی خواهد از خودش بپرد

 

 

سن من در سخاوت تقویم

پارادکسی شبیه پوچی بود

زرد می ریخت سبز کامی هام

شاید آن روز وقت کوچی بود

 

 که تمام پیامبر ها را

تا عروجی پر از خدا می کرد

جبرئیلِ امین نگاه تو بود

که برایم بُراق می آورد

 

 

و تو را ریختند توی دلم

 وحی با طعم تین و الزیتون

من بلاد امین عشق شدم

تا تو از قاب آمدی بیرون

 

امین شفیعی