ای روح زخم خورده ی گرد آلود
دنیای من برای تو کوچک بود !

خفتی میان بستر تنهایی
گفتی به زندگانی خود : بدرود!

در چارچوب تنگ قفس، هر روز
ماندی به انتظار شب موعود

تا سمت شهر گمشده بگریزی
اما کسی برای تو در نگشود...

من نیز در کسوف دلم ماندم
تاریک و سرد و زخمی و دردآلود

در اوج غربت ، آینه ام گم شد
من ، این شکست خورده ی ناخشنود

ای مرگ مهربان و گریزان، آی!
شاید تویی برای زخم دلم بهبود

عزم گریز سوی تو را دارم
از دست زندگی - که ندارد سود -

دست مرا بگیر و ببر با خود
ای عشق !
ای همیشه ی نامحدود...!

شهاب_گودرزى