من طربم طرب منم - غزلی از دیوان شمس تبریزی
مولانا محمد رومی ( مولوی )
غزلی از دیوان شمس
من طربم طرب منم زهره زند نواي من
عشق ميان عاشقان شيوه کند براي من
عشق چو مست و خوش شود بيخود و کش مکش شود
فاش کند چو بيدلان بر همگان هواي من ناز مرا به جان کشد بر رخ من نشان کشد
چرخ فلک حسد برد ز آنچ کند به جاي من
من سر خود گرفتهام من ز وجود رفتهام
ذره به ذره مي زند دبدبه فناي من
آه که روز دير شد آهوي لطف شير شد
دلبر و يار سير شد از سخن و دعاي من
يار برفت و ماند دل شب همه شب در آب و گل
تلخ و خمار مي طپم تا به صبوح واي من
تا که صبوح دم زند شمس فلک علم زند
باز چو سرو تر شود پشت خم دوتاي من باز شود دکان گل ناز کنند جزو و کل
ناي عراق با دهل شرح دهد ثناي من ساقي جان خوبرو باده دهد سبو سبو
تا سر و پاي گم کند زاهد مرتضاي من بهر خداي ساقيا آن قدح شگرف را
بر کف پير من بنه از جهت رضاي من گفت که باده دادمش در دل و جهان نهادمش
بال و پري گشادمش از صفت صفاي من
پير کنون ز دست شد سخت خراب و مست شد
نيست در آن صفت که او گويد نکتههاي من
ساقي آدمي کشم گر بکشد مرا خوشم
راح بود عطاي او روح بود سخاي من باده تويي سبو منم آب تويي و جو منم
مست ميان کو منم ساقي من سقاي من
از کف خويش جستهام در تک خم نشستهام
تا همگي خدا بود حاکم و کدخداي من
شمس حقي که نور او از تبريز تيغ زد
غرقه نور او شد اين شعشعه ضياي من
مولانا - دیوان شمس تبریزی
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۱۱/۰۵ ساعت 0:14 توسط bermuda