یکی از زیباترین و بهترین شعرهای سلمان هراتی

سپیده سر زد و ما از شب قفس رفتیم

چنان پرنده شدیم وز دسترس رفتیم



ز دور آبی دریای عشق پیدا شد

چو رود زمزمه کردیم و یکنفس رفتیم



بهار آمد و تشکیل یک گلستان داد

در این میانه نماندیم و خار و خس رفتیم



نیاز محو شدن بود در تن خاکی

که با شنیدن یک بانگ از جرس رفتیم



در این بهار بمانید شرمتان بادا

خطاست اینکه بگوییدمان عبث رفتیم