اشعار چینی از دو شاعر چینی :

نجّار از درخت بیرون اومد
دری رو که با خودش آورده بود
زمین گذاشت
و به آدمایی که پشت سر من جمع شده بودن
گفت:
"بفرمایید خواهش می کنم. بفرمایید"
مردم، از زن و مرد
پیر و جوون، همه یکی یکی رفتن تو
نجّار هم درو محکم روشون بست
باورتون نمی شه
بلافاصله از اون داخل صدای گریه اومد.

Mai Cheng  ماي شٍنگ شاعر چینی

 

یک روز بارانی
پرنده ای خیس
به بالکن خانه ی من آمد
کوچک و آبی رنگ بود
و مثل شعله ای بی قرار
که پت پت کند
بالا و پائین می پرید
پنجره را باز کردم
و به هوای اینکه شاید داخل شود
جلویش چند دانه برنج پخته گذاشتم
پرنده نگاهی به من انداخت
نگاهی به آسمان کرد
و با یک جست
در رعد و توفانی که به پا شده بود
ناپدید شد
با گم شدن ناگهان پرنده
لرزه ای برق آسا
از اندامم عبور کرد
تو گوئی آنچه خاموش شده بود
نه آن شعله ی خرد
که من بودم.

Yu Gian يو جيان