سیدعلی میرافضلی

هر که باران باشد
روی چشم همه پنجره‌ها جا دارد.

::

عقـل، با متر
به تفـسیر جهان می‌آید
وزن هر واقعه را
با ترازوی خودش می‌سنجد
عشق
بی دغدغه، بی واسطه، بی فاصله
می‌خواهدمان.

::

این سفیدی‌های پی در پی
این سفیدی‌های بی پایان
آخرم دیوانه خواهد کرد
آه ای تاریکی پنهان!

::

چه هوایی داری
که پُـر از بارانم.

::

چقدر پنجره دارد سلیقه‌ات
ای دوست
که با اشاره دست
به نورهای جهان ربط می‌دهی ما را.

::

و تو از بس که نبودی اینجا
لحظه‌ها سرد شدند.

::

آخرین دانه این مزرعه را نیز
کلاغان خوردند
و مترسک
به دعا مشغول است.

::

دیـشب ِ خستگی‌ام را ای کاش
صبح ِ زود ِ لبِ تو...