یکی از اشعار زیبای محمدرضا عبدالملکیان
این لباس را
پس چرا بزرگ کرده اند؟
این یکی دو شیشه قرص
این سه چهار قبض برق و آب
این جواب آزمایش
این غذای بی نمک
این خطوط مبهم کتاب
عینکی که مانده روی میز
این زنی که هست
مادری که نیست
این سوال های بی جواب
مال کیست ؟
ساده با تو حرف می زنم
این توقف عجیب
این همه حساب
این شتاب صبح
این جقوق
این اداره
این دروغ چیست ؟
من مدیر نیستم
این اتاق هست
میز هست
پله هست
پشت در دوباره کیست ؟
حس مبهمی میان هست و نیست!
من بزرگ نیستم
شاعرم ولی
شعرهای این کتاب را
بچه های کوچه "دوآبه*" گفته اند
من دلم برای بچه های کوچه "دوآبه" می تپد
من دلم برای "هفت سنگ"
من دلم برای "زو"
"ماله" و "گــُلو"
من دلم برای آن شب قشنگ
من دلم برای جاده ای
ــ که عاشقانه بود
آن سیاهی و
سکوت
چشمک ِ ستاره های دور
من دلم برای «او» گرفته است
ساده با تو حرف می زنم
من دلم برای روزهای دورتر
قصه ی شبانه پدر
من دلم برای نعمت
احمد و منیر
طاهره
من دلم برای باغ گوشه
فرصت غروب
اولین ستاره
پنجیمن درخت سیب
من برای چشمه ای
که با دلم حرف داست
حس و حال قورباغه ها
من دلم برای تخت ِ چوبی سه لنگه ای
ــ چراغ ِ گرد سوز
رقص برگ و
بازی نسیم
من دلم برای سفره ای که ساده بود
نان تازه ی "تـِـو ِی"
چشم های مهربان
دست های کار
من دلم برای روزهای زندگی گرفته است
این رئیس
کیست ؟
این غرور
این قباله
این کلید خانه
چیست؟
ساده با تو حرف می زنم
این پرنده ای که من کشیده ام
چرا نمی پرد ؟
این ستاره
سرد و کاغذی است
این درخت
بی بهار مانده است
دانه ای این انار
طعم مرگ می دهد
من دلم گرفته
هر چه می روم نمی رسم
رد پای دوست
کوچه باغ عشق
سایبان زندگی کجاست ؟
من کلاس چندمم ؟
کودکی
بهانه ی بهار را گرفته است
دخترم نسیم
او که اضطراب امتحان
ــ به چهره اش نشسته است
او که تکیه می دهد به من
او چرا
مرا به کوچه های کودکی نمی برد ؟
ساده با تو حرف می زنم
من چقدر تشنه ام !
مادرم کجاست ؟
من چگونه بی چراغ
من چگونه، بی اشاره ای درست
می رسم به چشمه ای
ــ که چاره ساز زندگی است
دخترم نسیم
روبروی من نشسته است
مات !
خیره !
خنده !
خواب نیستم
بوی خاطرات دور
بی پونه
کوچه ی "دوآبه"
حوض سبز
دخترم سلام می کند
مادرم کنار در
مات !
خیره !
خنده !
ناگهان
هر سه کودکیم
هر سه پشت میز یک کلاس
زنگ فارسی است
باز :
"آب"
"آذر"
"آفتاب"
این پرنده ای که من کشیده ام
این پرنده می پرد
این پرنده آشناست
این پرنده در تمام مشصق های من
نوشته می شود
این پرنده بوی کوچه ی "دوآبه" می دهد
این پرنده خسته نیست
این پرنده با نسیم حرف می زند
چشم های این پرنده
چشم های مادر من است
قاب ها
حصارها
شکسته است
خواب نیستم
کیف من کجاست
دیر شد
به مدرسه نمی رسم...!
شعر از : محمدرضا عبدالملکیان