شعر از مجید یوسفی صفت :

“تا طاق ابروی بت من تا به تا شد”
پیمانه ها بشکست و قبله جابجا شد

از آن زمان کایزاد به انسان زندگی داد
شب گردی و بیچارگی هم کار ما شد

ما عاشقان را سهم صد فریاد و افسوس
از عیششان تنها نت غمگین لا شد

آن طاق ابروی بتان و ماهرویان
محراب ما بود و همان عرش خدا شد

آن کاو جوانی را نثارش کردم ای وای
قد را به مقراض غمش بُبْرید و تا شد

مردم نثار تربتم آبی فشانید
کاخر نیازم حمد و صد توحید ها شد

با عاشقان مستی و با ما خودپرستی
سهم خسان پیمانه و ما را عزا شد

یاری که از هر زلف او صد واژه می ریخت
این قامتم بشکست و چون زلفش دوتا شد

ببریدم از میخانه و مسجد گزیدم
پیمانه بشکستم شب و روزم دعا شد

هر سو پریدم تا به قلب من نشیند
آن ناوکی کز گوشه ی چشمش رها شد