شعر از : آرزو صفایی

روزگاریست که درها همه رویم بسته است

آفتاب نیست

گیسوی شب حلقه ی زنجیر بر پایم شده

جانم از دردی شررزا سوخته

آتشی بر پیکرم افروخته

غم ز من تاب و توانم برده است

بغض گریه در گلویم مرده است

سرد و خاموشم

به تنگ آمده ام از همه چیز

بس که در این شهر ننگین زندگانی کرده ام

پر پرواز ندارم مددی کن یارب

مرغ روحم به قفس میکوبد

مدی کن این یکی در بگشای

تا که شاید ساقی مرگ مرا نیز شفایی بخشد