شعر از : محمد جاوید

ای وای زدست روزگار قسطی

چون كرده مرا (یه) مایه دار قسطی

من هیچ نبودم و نمی دانستم

حتی زدن داد و هوار قسطی

یك بانك به بنده داد از روی وفا

یك عالمه پول و اعتبار قسطی

پیكان قراضه ام زلطف این بانك

تبدیل شده به جاگوار قسطی

یك خانه خریده ام شمال تهران

با قالی و مبل ِ نونوار قسطی

از دولتی سر ِ عزیز این بانك

هر روز رسد شام و ناهار قسطی

گفتم به زن حامله ام با شدت

باید بكند فقط ویار قسطی

آن هم نه ویار ماهی و بوقلمون

بلكه هوس سیب و انار قسطی