شعر از : احمد غفاری

ساقی به روی عاشقان
بگشا در میخانه را

برساغر یاران بریز
آن باده ی جانانه را

از مکر شیخ فتنه گر 
در بسته ای بر ما اگر

بگشا و رسوا کن دگر 
آن از خدا بیگانه را

تا در بگیرد شعله بر 
تزویر و زهد بی ثمر

پر زان شراب پر شرر 
پیوسته کن پیمانه را

ما تشنگان باده ایم 
از تاب و تب افتاده ایم

آبی رسان فرجام ده 
این وقفه ی رندانه را

بیگانه کن با هستیم 
بیرون زحد کن مستیم

چندان که از خاطر برم 
نام و نشان خانه را

عمرم تباه ای نازنبین 
شد بی می و بی همنشین

پیش آر جام و بعدازاین
کوته کن این افسانه را

چندت به صحرای طلب
جویم چو مجنون با تعب

هجر تو آر د جان به لب 
این عاشق دیوانه را

چون بلبل ای گل دم به دم 
بی روی تو نالم زغم

بنمای رخ تا سردهم 
آن نغمه ی مستانه را

خاموش شو ” روشن ” دگر
دم کم زن از سوز جگر

نالان دمی دیدی مگر
از سو ختن پروانه را